آقای شاید

روایتگر سایه‌هایی که شاید در درون ما هستند.

«پیش‌مرگِ روزهایِ سخت؛ نامه‌ای به نیمه‌یِ دیگرِ کودکی‌ام»

برادرِ جان، ته‌تغاریِ روزگارِ ما، این نامه را کسی برایت می‌نویسد که چند قدم جلوتر از تو، رویِ مین‌هایِ این جاده رفته است تا تو راهِ امن را پیدا کنی.
می‌بینم که چقدر عجله داری. می‌بینم که می‌خواهی زودتر بزرگ شوی، زودتر ریش‌هایت در بیاید، زودتر مستقل شوی و ادایِ ما را در بیاوری.
اما گوش کن رفیق، این "بزرگ شدن" که برایش لَه لَه می‌زنی، آن مدینه‌یِ فاضله‌ای نیست که فکر می‌کنی. دنیایِ آدم‌بزرگ‌ها پر از صورت‌حساب، پر از لبخندهایِ اجباری و پر از تنهایی است. تا می‌توانی در همان دنیایِ خودت پادشاهی کن و نگذار عقربه‌هایِ ساعت تو را به زور به سمتِ ما هل بدهند.
رابطه‌یِ من و تو عجیب است. شاید روزی ده بار تویِ سر و کله‌یِ هم بزنیم، شاید سرِ کنترلِ تلویزیون دعوا کنیم، اما این را آویزه‌یِ گوشت کن: در این دنیایِ بی‌رحم که همه منتظرند تا زمین بخوری و لگدت بزنند، من تنها کسی هستم که اگر تمامِ دنیا روبرویش بایستند، باز هم کنارِ تو می‌ایستد.
من سایه‌یِ توام؛ وقتی می‌ترسی، وقتی گند زده‌ای و جرات نداری به بابا بگویی، وقتی دلت شکسته و نمی‌توانی گریه کنی، من آنجام.
من "دیوارِ بتنی" تو در برابرِ طوفانم.
لازم نیست جلویِ من نقشِ قهرمان بازی کنی؛ ضعف‌هایت را پیشِ من بیاور تا با هم تبدیلشان کنیم به نقطه قوت.
می‌دانی مزیتِ برادرِ کوچکتر بودن چیست؟
تو "برگه تقلب" داری یا به قول خودت چیت کد. زندگیِ من، شکست‌هایِ من، انتخاب‌هایِ غلطِ من، همه درس‌هایِ حاضری هستند برایِ تو.
من اشتباه کردم تا تو نکنی. من سرم به سنگ خورد تا تو راهت را کج کنی.
باهوش باش و از زخم‌هایِ من تجربه بساز، نه از زخم‌هایِ تنِ خودت.
نگذار تاریخ تکرار شود؛ تو باید نسخه‌یِ ارتقا یافته و خوشبخت‌ترِ من باشی.
موفقیتِ تو، انتقامی است که من از شکست‌هایِ خودم می‌گیرم.
و آخر اینکه، همیشه سرت را بالا بگیر. تو برادرِ منی و همین کافیست تا بدانی هیچ‌کس حق ندارد تو را کوچک بشمارد.
برو، بجنگ، بساز و نترس. چون هر جا که پایت لغزید، قبل از اینکه به زمین برسی، دستی هست که تو را بگیرد. ما دو نفر، یک ارتشیم؛ من فرمانده‌یِ میدان‌هایِ سختم و تو سربازِ پیروزِ آینده. دوستت دارم، حتی وقتی رویِ اعصابم راه می‌روی.
#آقای_شاید

پسرم، عزیزتر از جانِ خسته‌ام، پیشاپیش مرا ببخش. مرا ببخش که تو را به سیاره‌ای دعوت کردم که در آن «صل...

پسرم، عزیزتر از جانِ خسته‌ام، پیشاپیش مرا ببخش. مرا ببخش که تو را به سیاره‌ای دعوت کردم که در آن «صلح» فاصله‌یِ کوتاهِ بینِ دو جنگ است و «عشق» کالایی لوکس که مالیاتِ سنگینی دارد.
من تو را به ضیافتِ باشکوهی نیاوردم؛ اینجا سفره‌ای پهن است که نانش بویِ خون می‌دهد و آبش طعمِ نفت. اما حالا که هستی، حالا که قلبِ کوچکت دارد تندتر از ثانیه‌ها می‌تپد، بگذار چند دروغِ بزرگ را برایت فاش کنم تا مثلِ پدرت در هزارتویِ این دنیا گم نشوی.
​اولین دروغی که در گوشت خواهند خواند این است که «مرد گریه نمی‌کند». پسرم، این بزرگترین کلاهبرداریِ تاریخِ احساسات است. آن‌ها می‌خواهند تو گریه نکنی تا بتوانی مثلِ یک رباتِ کارگر، بارِ غم‌هایت را حمل کنی و دم نزنی. اما تو باور نکن.
هر وقت بغض راهِ گلویت را بست، ببار. اشک، عرقِ روح است؛ نگذار روحت بویِ نا بگیرد.
مرد بودن به سنگ بودن نیست، به این است که بدانی کِی باید محکم باشی و کِی باید اجازه دهی بارانِ چشمانت، غبارِ دلت را بشوید.
قوی‌ترین مردانی که دیدم، همان‌هایی بودند که جرات داشتند در آغوشِ کسی که دوستش دارند، اعتراف کنند که ترسیده‌اند.
​دروغِ دوم درباره‌یِ «موفقیت» است. آن‌ها تو را در مسابقه‌ای می‌اندازند که خطِ پایانش سراب است. به تو می‌گویند بدو تا به خانه، ماشین و مقام برسی. اما من به تو می‌گویم بایست!
نشستن و تماشا کردنِ یک غروب، از دویدن به دنبالِ خورشید ارزشمندتر است. موفقیت این نیست که حسابِ بانکی‌ات پر باشد و قرصِ ضد افسردگی بخوری؛ موفقیت یعنی شب که سرت را رویِ بالش می‌گذاری، وجدانت درد نکند و قلبت برایِ فردا ذوق داشته باشد.
نگذار آرزوهایِ دیگران بشود هدفِ زندگیِ تو. اگر دوست داشتی کفاش باشی، بهترین کفاشِ شهر باش، نه یک پزشکِ پولدارِ غمگین.
​و اما آخرین حرفم...
پدرت قهرمان نیست. من نه توانستم دنیا را عوض کنم و نه توانستم تمامِ آرزوهایم را برآورده کنم. من مجموعه‌ای از شکست‌ها، ترس‌ها و امیدهایِ واهی‌ام. پس از من بت نساز. من فقط یک سایبانم که سعی دارد تا وقتی جان دارد، نگذارد آفتابِ تندِ روزگار پوستت را بسوزاند.
تنها میراثِ من برای تو، این تجربه است:
در دنیایی که همه سعی دارند شبیهِ هم باشند، جرات کن و «خودت» باش. حتی اگر تنها ماندی، حتی اگر مسخره‌ات کردند. اصالت، گران‌ترین جواهری است که دزدانِ زمانه نمی‌توانند از تو بگیرند.
دوستت دارم، نه برایِ اینکه پسرمی، بلکه برایِ اینکه ادامه‌یِ زنده ماندنِ امیدی هستی که من سال‌ها پیش گمش کردم.

#آقای_شاید

برای دخترم

دخترِ زیبایِ من، جهان جایِ ترسناکی برایِ لطافتِ روحِ توست، اما من تو را «ظریف» بار نخواهم آورد؛ من تو را «مبارز» تربیت می‌کنم. اینجا دنیایی است که می‌خواهند تو را در قابِ آینه و ویترینِ ظاهر خلاصه کنند. می‌خواهند به تو بقبولانند که ارزشت به رنگِ مو، انحنایِ کمر و پسندِ دیگران است. اما گوش کن پاره‌یِ تنم، زیباییِ تو نباید قفسِ تو باشد. زیباییِ تو نباید تنها هنرِ تو باشد. من تو را جوری بزرگ می‌کنم که وقتی واردِ اتاق می‌شوی، قبل از اینکه چشمت را ببینند، فکرت را تحسین کنند. نگذار آن‌ها تو را تبدیل به عروسکی کنند که فقط برایِ لبخند زدن و زیبا بودن طراحی شده است. کتاب بخوان، بلند حرف بزن و هرجا که لازم بود، زشت باش؛ اگر زشت بودن به قیمتِ آزاد بودن است.
​بزرگترین دروغی که قصه‌ها به خوردِ دختران دادند، ماجرایِ آن «شاهزاده‌یِ سوار بر اسبِ سفید» بود. دخترم، هیچ‌کس قرار نیست بیاید و تو را از برجِ قلعه نجات دهد. آن اسبِ سفید سال‌هاست که مرده و آن شاهزاده هم احتمالا در ترافیکِ بزرگراه گیر کرده است. «منجی» خودت باش. منتظر نباش مردی بیاید تا تو را خوشبخت کند. خوشبختی‌ای که وابسته به حضورِ دیگری باشد، با رفتنِ او فرو می‌ریزد. یاد بگیر که خودت پادشاهِ سرزمینِ خودت باشی. یاد بگیر که تنهایی، نقص نیست؛ بلکه فرصتی است برایِ اینکه بفهمی چقدر قدرتمندی. من نمی‌خواهم تو «نیمه‌یِ گمشده»یِ کسی باشی، تو باید یک «تمامِ» مستقل باشی که حالش با خودش خوب است.
​و اما درباره‌یِ «نه» گفتن... جامعه به تو یاد می‌دهد که دخترِ خوب، دختری است که ساکت است، اطاعت می‌کند و سازشکار است. اما من به عنوانِ پدرت به تو می‌گویم: شرور باش! اگر کسی حریمت را شکست، فریاد بزن. اگر جایی نخواستی باشی، بدونِ عذاب‌وجدان ترک کن. «نه» مقدس‌ترین کلمه‌ای است که باید یاد بگیری. از اینکه تو را خودخواه، لجباز یا بدقلق صدا بزنند نترس. زنانی که تاریخ را عوض کردند، هیچ‌کدام دخترانِ حرف‌گوش‌کن و آرامی نبودند. آن‌ها طوفان بودند. من دلم می‌خواهد تو طوفان باشی، نه نسیمی که فقط پرده‌ها را تکان می‌دهد.
​عزیزکم، من همیشه پشتت هستم، اما نه برایِ اینکه تکیه‌گاهت باشم تا نتونی راه بروی، بلکه برایِ اینکه اگر زمین خوردی، یادت بیاورم که خونِ زانوانت را پاک کنی و دوباره بایستی. من پدری نیستم که تو را در حبابِ شیشه‌ای نگه دارد؛ برو، زخمی شو، شکست بخور، عاشق شو و دلت بشکند. زندگی همین است. فقط یادت باشد، هیچ‌وقت، هیچ‌وقت و هیچ‌وقت اجازه نده هیچ مردی، هیچ قانونی و هیچ عرفی، بال‌هایت را قیچی کند. پرواز، حقِ مادرزادیِ توست.

#آقای_شاید

سیصد ساعت انفرادیِ دسته‌جمعی

​دنیا در حالِ مخابره‌یِ نور است و ما را به تاریکیِ مطلق تبعید کرده‌اند. سیصد ساعت یعنی دوازده شبانه‌روز و نیم. یعنی دوازده بار خورشید طلوع کرد و ما در یک «جزیره‌یِ متروک» به نامِ خانه، به صفحه‌هایِ سیاهِ گوشی‌هایمان زل زدیم. این فقط قطعِ یک تکنولوژی نیست؛ این قطعِ نخاعِ یک جامعه است.
شما فقط کابل‌ها را نکشیدید، شما رگ‌هایِ حیاتیِ هزاران کسب‌وکار، هزاران رابطه و میلیون‌ها امید را با قیچیِ بی‌تدبیری بریدید.
در دنیایی که ثانیه‌ها جابه‌جا می‌شوند، ما سیصد ساعت در گذشته حبس شدیم.
​این یک «مانورِ قدرت» نبود، این یک «اعترافِ بزرگ به ترس» بود. حاکمانی که از جریانِ آزادِ اطلاعات وحشت دارند، در واقع از سایه‌یِ خودشان می‌ترسند.
شما با خاموش کردنِ چراغ‌ها، واقعیت را عوض نمی‌کنید؛ فقط باعث می‌شوید مردم در تاریکی با هم زمزمه کنند و زمزمه‌هایِ در تاریکی، همیشه خطرناک‌تر از فریادهایِ زیرِ نورِ آفتاب است.
سیصد ساعت ما را به عصرِ حجر برگرداندید تا ثابت کنید فرمانِ ایست دستِ شماست، اما فراموش کردید که ذهنِ آدمی را نمی‌شود فیلتر کرد.
​خشمِ این سیصد ساعت، جایی نرفته است. این خشم در حافظه‌یِ انگشتانی که مدام صفحه را برایِ اتصالِ دوباره «رفرش» می‌کردند، ذخیره شده است.
هر ثانیه از این انزوایِ اجباری، یک بذرِ کینه در دلِ نسلی کاشت که جهان را از دریچه‌یِ شبکه می‌شناخت. شما با دیوار کشیدن دورِ این مرزها، ما را تنهاتر نکردید، ما را متحدتر کردید در یک دردِ مشترک. دردی به نامِ «بی‌حرمتی به شعور».
​حالا دوباره وصل شدیم؟ خب که چه؟ خیال می‌کنید همه چیز به حالتِ قبل برمی‌گردد؟ نه. بعد از این سیصد ساعت، ما دیگر آن آدم‌هایِ قبلی نیستیم. ما فهمیدیم که چقدر راحت می‌شود تمامِ زندگیِ ما را با یک دکمه به هوا فرستاد.
ما حالا با ترس و لرز تایپ می‌کنیم، اما با اطمینانِ بیشتری متنفر می‌شویم.
این سیصد ساعت سکوتِ تحمیلی، بلندترین فریادی بود که تا به حال علیهِ خودتان شنیده‌اید، اگر البته گوشِ شنیدن داشته باشید.
#آقای_شاید

بدون سربرگ، بدون عنوان

اشتباه نکنید، این سکوتی که شهر را گرفته، علامتِ رضایت نیست؛ این صدایِ دندان‌قروچه است. شما آن بالا، پشت شیشه‌های ضدگلوله و میزهایِ چوبِ گردو، دچارِ یک بیماریِ خطرناک شده‌اید به نامِ کر شدنِ مصلحتی. صدایِ شکستنِ استخوان‌ها را نمی‌شنوید؟ صدایِ ترک خوردنِ سقفِ تحملِ مردم را چطور؟ آن‌هایی که فکر می‌کنند با بستنِ دهان‌ها می‌توانند جلویِ طوفان را بگیرند، احمق‌ترین ناخدایانِ تاریخ‌اند. باد را نمی‌شود به زنجیر کشید و آتش را نمی‌شود با دستورِ اداری خاموش کرد.
بترسید از آن لحظه‌ای که ترس تغییرِ مسیر بدهد. ترس یک موجودِ سیال است؛ تا دیروز در دلِ ما بود که مبادا نانمان بریده شود، مبادا بازداشت شویم، مبادا بمیریم. اما وای به روزی که این مایعِ سیاه از رگ‌هایِ ما بیرون بیاید و راهش را به سمتِ کاخ‌هایِ شما پیدا کند. روزی که ما دیگر از «از دست دادن» نترسیم، دقیقاً همان روزی است که شما باید از «به دست آوردنِ» همه چیز وحشت کنید. انسانی که امیدش را کشته‌اید، خطرناک‌ترین موجودِ رویِ زمین است چون او دیگر برایِ بقا نمی‌جنگد، او برایِ «انتقام» نفس می‌کشد.
ما انبارِ باروتیم و جرقه‌هایِ شما دارد زیاد می‌شود. فقر، تبعیض، دروغ، و تحقیر... هر کدامِ این‌ها یک کبریت است که بی‌محابا به سمتِ این انبار پرت می‌کنید. فکر می‌کنید چون تا الان منفجر نشده‌ایم، یعنی خنثی هستیم؟ نه! ما فقط داریم فشرده می‌شویم. و فیزیک به ما یاد داده است که هرچه فشارِ تراکم بیشتر باشد، شدتِ انفجار ویرانگرتر خواهد بود. آن روز که بغضِ خیابان بترکد، دیگر هیچ بیانیه‌ای، هیچ گاردِ ویژه‌ای و هیچ وعده‌یِ اصلاحی جلودارش نخواهد بود.
تاریخ را بخوانید؛ نه آن نسخه‌هایِ سانسور شده‌ای که خودتان چاپ می‌کنید. تاریخِ واقعیِ سقوط‌ها را بخوانید. هیچ‌کس صدایِ بهمن را زمانی که برف‌ها آرام‌آرام رویِ هم می‌نشینند، نمی‌شنود. همه وقتی بیدار می‌شوند که هزاران تن برف، سقفِ خانه‌شان را پایین آورده است. ما همان برفیم. آرام، ساکت، سرد... اما سنگین. خیلی سنگین. آنقدر سنگین که هیچ ستونی توانِ تحملِ ما را تا ابد ندارد. گوش‌هایتان را باز کنید؛ صدایِ لرزشِ پایه‌هایِ میزتان نمی‌آید؟
#آقای_شاید 🫆

«استعدادهای درخشان من »(۲)

در پارت اول گفتم که چطور دنیا می‌سازم.
اما استعدادهایِ من فقط به «خلق کردن» محدود نمی‌شود؛
من در «ویرایشِ واقعیت» و «پیش‌بینی‌هایِ شوم» هم ید طولایی دارم.
رزومه‌یِ پنهانِ من را ورق بزنید:
من یک گلادیاتورِ تمام‌عیار هستم، اما با ۲۴ ساعت تاخیر.
استعدادِ عجیبِ من این است:
در لحظه‌یِ دعوا، لال می‌شوم و فقط نگاه می‌کنم.
اما فردا صبحش، زیرِ دوشِ حمام یا موقعِ مسواک زدن، ناگهان «کوبنده‌ترین، منطقی‌ترین و دندان‌شکن‌ترین» جوابِ ممکن به ذهنم می‌رسد.
آنجا، در خلوتِ حمام، من طرف مقابل را با خاک یکسان می‌کنم.
من دادگاه‌هایِ ذهنی‌ای برگزار می‌کنم که در تمامشان، قاضی، هیئت‌منصفه و وکیل‌مدافع خودم هستم و همیشه هم تبرئه می‌شوم.
حیف که مخاطبِ بیچاره آن موقع خواب است و نمی‌داند چه شکستِ سنگینی از من خورده!
من می‌توانم از یک کلمه‌یِ «باشه»، سه جلد کتابِ تفسیر استخراج کنم.
استعدادِ من در آنالیزِ چت‌ها ترسناک است.
اگر بنویسی «سلام» (بدونِ ایموجی)، من می‌فهمم که:
الف) از من متنفری.
ب) دیشب بد خوابیدی.
ج) قصد داری رابطه را تمام کنی.
د) یا شاید فقط دستت بند بوده (که البته این گزینه آخر را هرگز باور نمی‌کنم).
من فاصله‌یِ بینِ ارسالِ پیام و سین شدن را با کرنومتر اندازه می‌گیرم و بر اساسِ آن، میزانِ عشق و علاقه‌یِ طرف مقابل را محاسبه می‌کنم.
من یک دیوانه‌ام که دنبالِ کدهایِ مخفی در ساده‌ترین مکالمات می‌گردد.
کافیست عزیزم ۱۰ دقیقه دیر کند و تلفنش را جواب ندهد.
ذهنِ من فوراً واردِ عمل می‌شود.
من تصادف، دزدی، گروگان‌گیری، و حتی حمله‌یِ فضایی‌ها را با جزئیاتِ دقیق تجسم می‌کنم.
من سناریویِ مراسمِ ختم، متنِ اعلامیه، و حتی نوعِ حلوایی که قرار است پخش شود را هم می‌چینم.
وقتی طرف زنگ می‌زند و می‌گوید «تو ترافیک بودم»، من عصبانی می‌شوم!
چون او با زنده بودنش، شاهکارِ سینماییِ تراژیکِ ذهنِ من را خراب کرده است.
خلاصه ...
مغزِ من یک ماشینِ «پیچیده‌سازیِ مسائلِ ساده» است.
من استعداد دارم که از کاه، کوه بسازم و بعد خودم را زیرِ بهمنِ همان کوه دفن کنم.
شما به این می‌گویید «اضطراب»؟
نه جانم، این «قدرتِ تحلیلِ بیش از حدِ داده‌هایِ غیرضروری» است!
#آقای_شاید

«بغض‌هایِ مسلح»

بیایید تعریفمان از اعتراض را عوض کنیم.
همیشه که نباید لاستیک آتش زد یا شیشه شکست.
خطرناک‌ترین نوعِ اعتراضِ مدنی، «سکوتِ نگاه» است.
سکوتِ مردی که جلویِ ویترینِ قصابی، قیمت‌ها را می‌خواند، آبِ دهانش را قورت می‌دهد و رد می‌شود.
این رد شدن، تسلیم نیست؛ این «انبار کردنِ باروت» است.
آمارها دروغ می‌گویند.
آن خطِ قرمزی که رویِ نمودارها می‌کشند و اسمش را می‌گذارند «خطِ فقر»، خط نیست؛ «طنابِ دار» است.
و شما؟ چهارپایه را لگد زده‌اید و ما داریم تقلا می‌کنیم.
فقر، فقط گرسنگی نیست.فقر، یعنی «تحقیر».
یعنی تو مجبوری کرامتِ انسانی‌ات را، غرورت و آبرویش را ببری بازارِ سیاه بفروشی تا بتوانی دو کیلو برنج بخری.
وقتی پدری نمی‌تواند برایِ بچه‌اش کفش بخرد ترورِ شخصیتی می‌شود.
گرانی، یک پدیده‌یِ اقتصادی نیست؛ یک جنایتِ خاموش است.
وقتی قیمتِ دارو می‌شود معادل نصف حقوق، یعنی حکمِ مرگِ بیماران صادر شده.
وقتی اجاره‌خانه می‌شود تمامِ درآمد، یعنی حکمِ آوارگی صادر شده.
ما در یک اتاقِ گازِ اقتصادی گیر افتاده‌ایم که شیرِ گازش را تا ته باز کرده‌اند و در را قفل کرده‌اند.
ما داریم هوایِ سمیِ اسکناس‌هایِ بی‌ارزش را تنفس می‌کنیم.
بترسید...
از روزی که شرم از بین برود، بترسید.
تا وقتی مردم سرخ می‌شوند و خجالت می‌کشند، هنوز امن است.
اما وای به روزی که مردم دیگر چیزی برایِ از دست دادن نداشته باشند.
آدمی که شکمش خالی است، گوش ندارد؛ پس نصیحت نمی‌شنود.
آدمی که آینده‌اش سوخته، «ترس» ندارد؛ پس عقب نمی‌کشد.
اعتراضِ مدنیِ واقعی، صدایِ پایِ لشکرِ گرسنگان است. که نه میشنوند نه عقب می‌کشند؛ لشکری که نه اسلحه دارد، نه پرچم، نه رهبر.
تاریخ نشان داده که هیچ دیکتاتوری، هیچ ارتش و هیچ گلوله‌ای نمی‌تواند جلویِ «غریزه‌یِ بقا» بایستد.
ما بمب‌هایِ ساعتی هستیم که تایمرمان رویِ «پایانِ ماه» تنظیم شده است . . .
#آقای_شاید

«استعدادهای درخشان من»

بیایید رزومه‌های کاری، مدارکِ دانشگاهی و مهارت‌هایِ فنی‌حرفه‌ای را دور بریزیم.
استعدادِ واقعی این چیزها نیست.
استعدادِ واقعی، کاری است که من هر شب، قبل از خواب، یا در طولِ مسیرِ تاکسی و مترو انجام می‌دهم.
من یک «خالق» هستم.
بدونِ قلم، بدونِ دوربین و بدونِ بودجه.
مغزِ من، بزرگترین استودیویِ فیلم‌سازیِ جهان است.
من آدم‌هایی را می‌سازم که وجود ندارند، اما از همسایه‌یِ دیوار به دیوارم زنده‌ترند.
برایشان اسم انتخاب می‌کنم، تاریخِ تولد، مدلِ خندیدن، و حتی نوعِ قهوه‌ای که دوست دارند.
من می‌دانم آن کاراکترِ خیالی، در بچگی از ارتفاع می‌ترسیده و الان رویِ دستِ چپش جایِ سوختگی دارد.
من طراحِ لباس، نویسنده، کارگردان و بازیگرِ نقشِ اولِ تمامِ این فیلم‌ها هستم.
اسکار؟
اسکارِ بهترین بازیگرِ مرد تعلق می‌گیرد به خودم، برایِ نقش‌بازی کردن در سکوتِ مطلقِ اتاقم.
در دنیایِ واقعی، شاید یک آدمِ معمولی باشم که گاهی حتی جوابِ سلام را با لکنت می‌دهد.
اما در دنیایِ موازیِ ذهنم؟
آنجا من حاضرجواب‌ترین فیلسوفِ قرنم.
آنجا من همان قهرمانی هستم که در لحظه‌یِ آخر، سیمِ قرمزِ بمب را می‌چیند و شهر را نجات می‌دهد.
آنجا من در یک کنسرتِ صد هزار نفری، گیتار الکتریک می‌زنم و جمعیت برایم جیغ می‌کشند.
من استعدادِ عجیبی دارم که یک مکالمه‌یِ ساده‌یِ شکست‌خورده در واقعیت را، شب در ذهنم بازنویسی کنم و این‌بار «برنده» شوم.
بخشِ ترسناکِ استعدادم اینجاست:
من وابسته‌یِ این موجوداتِ نامرئی می‌شوم.
با آن‌ها می‌خندم.
با آن‌ها پیر می‌شوم.
و گاهی... گاهی آنقدر سناریو را غمگین می‌نویسم که برایِ مرگِ کسی که هرگز به دنیا نیامده، اشک می‌ریزم.
بالشِ خیسِ من، گواهیِ فوتِ آدم‌هایِ خیالی است.
واقعیت، با آن کیفیتِ پایین و آدم‌هایِ پر از ایرادش، کسل‌کننده است.
من ترجیح می‌دهم در دنیایی زندگی کنم که قوانینِ فیزیک و منطقش را خودم نوشته‌ام.
این دیوانگی نیست؛
این «خلاقیتِ مازاد بر مصرف» است که راهِ فراری ندارد جز ساختنِ جهان‌هایِ یک‌نفره
#آقای_شاید

«تریبونِ آزادِ دلتنگی»

خودت خواستی...
گفتی غر بزن. گفتی بریز بیرون.
پس نگو چرا صدایت بالا رفت، نگو چرا بهانه‌گیر شدی. من شاکی هستم و گلایه دارم ...
اول از همه از چشم‌هایت شاکی‌ام.
همان‌هایی که الان دارند این خطوط را می‌خوانند.
چرا این‌قدر کم، سهمِ من می‌شوند؟
چرا باید برایِ دزدیدنِ یک نگاهِ طولانی از تو، با هزار رقیب بجنگم؟
با گوشیِ موبایلت، با اخبارِ تلویزیون، با ترکِ دیوار، با فکر و خیال‌هایت.
من انحصارطلبم.
من دیکتاتوری‌ام که می‌خواهد تمامِ قلمروِ مردمکِ چشمت، فقط و فقط پرچمِ من را داشته باشد.
چرا وقتی حرف می‌زنم، فقط سر تکان می‌دهی؟
من شنیده شدن نمی‌خواهم؛ من «فهمیده شدن» می‌خواهم.
دوم از زمان شاکی‌ام.
چرا وقتی کنارت نشسته‌ام، عقربه‌هایِ ساعت انگار دوپینگ کرده‌اند و می‌دوند؟
تا می‌آیم عطرت را نفس بکشم، وقت تمام شده.
اما وقتی نیستی...
هر ثانیه تبدیل می‌شود به یک سالِ نوری.
این انصاف نیست. این عدالتِ جهان نیست که من در نبودنت پیر شوم و در بودنت، وقت کم بیاورم.
و سوم... از خودم شاکی‌ام.
که چرا این‌قدر ضعیفم در برابرِ لحنِ صدایت.
من کلی نقشه می‌کشم که جدی باشم، که سرد برخورد کنم، که نشان دهم ناراحتم...
اما تا می‌گویی «جانم؟»، تمامِ دژهایِ دفاعی‌ام فرو می‌ریزد.
من از این‌که کلیدِ تنظیماتِ حالم دستِ توست، گله دارم.
ببین!
این غر زدن‌ها دعوا نیست.
این‌ها فریادهایِ بی‌صدایِ کودکی است که فقط می‌خواهد تو بگویی:
«هیس... آروم باش... من اینجام، همه چی درست میشه.»
غر زدنِ من، یعنی دلم برایت تنگ شده، حتی وقتی روبرویم نشسته‌ای.
یعنی من را ببین.
بیشتر ببین.
عمیق‌تر ببین.
حالا...
شکایتم تمام شد.
حکم چیست قاضیِ من؟
یک بغلِ طولانی جریمه‌ام می‌کنی؟
#آقای_شاید

«تبعیدِ خودخواسته به سرزمینِ خیال»

فکر نکنید لالم، یا افسرده‌ام یا خجالتی.
نه!
من فقط یک «مهاجرِ غیرقانونی» هستم.
جسمم اینجاست؛ روبرویِ شما، رویِ این مبل، وسطِ این کافه، یا در جمعِ خانوادگی.
دارم سر تکان می‌دهم و تظاهر می‌کنم که به حرف‌هایِ صدتا یک غازِ شما درباره‌یِ سیاست و قیمتِ دلار گوش می‌دهم.
اما خودم؟
«خودِ واقعی‌ام» سال‌هاست که از مرزِ واقعیت رد شده و رفته.
پناهگاهِ من، لابه‌لایِ شیارهایِ مغزم است.
آنجا، من خدا هستم.
کارگردان، نویسنده و بازیگرِ نقشِ اولِ تمامِ سناریوها منم.
دنیایِ واقعیِ شما پر از نقص است.
آدم‌هایتان دروغ می‌گویند، قهوه‌هایتان سرد می‌شود و عشق‌هایتان تاریخِ انقضا دارد.
اما در «تخیلِ من»...؟
آه! آنجا همه چیز طبقِ فرمانِ من پیش می‌رود.
آنجا کسی که رفته، برمی‌گردد.
آنجا حرف‌هایی که در گلویم ماسید را با شجاعت به زبان می‌آورم.
آنجا من شجاع‌ترین، محبوب‌ترین و خوشبخت‌ترین آدمِ زمینم.
شما از سکوت می‌ترسید.
برایِ همین مدام حرف می‌زنید، مدام آهنگ می‌گذارید، مدام شلوغ می‌کنید.
شما از سکوت وحشت دارید چون در سکوت، صدایِ پوچیِ زندگی‌تان بلند می‌شود.
اما من؟
من معتادِ سکوتم.
سکوت برایِ من، پرده‌یِ سفیدی است که رویش فیلمِ رویاهایم را پخش می‌کنم.
وقتی شما ساکت می‌شوید، تازه مهمانیِ باشکوهِ ذهنِ من شروع می‌شود.
صریح بگویم؟
من از معاشرت با آدم‌ها خسته‌ام.
آدم‌ها انرژی می‌گیرند.
باید برایشان لبخند بزنی، باید تاییدشان کنی، باید مراقبِ باشی به تریجِ قبایشان برنخورد.
آدم‌ها پر از نویز و پارازیت‌اند.
من ترجیح می‌دهم در انفرادیِ سلولِ ذهنم بپوسم، تا اینکه در جمعِ پرهیاهویِ شما، تنهایی را تجربه کنم.
اگر دیدید خیره شده‌ام به دیوار و لبخند می‌زنم، تکانم ندهید؛
من وسطِ یک زندگیِ عالی هستم، بیدارم نکنید تا به جهنمِ واقعیت برگردم.
#آقای_شاید

«تحریمِ آغوش»

بیا توافق کنیم...
تو می‌توانی دیکتاتور باشی.
می‌توانی تمامِ مرزهایِ اعصابم را بمباران کنی.
می‌توانی تحریمم کنی، نگاهم نکنی، جوابِ سلامم را ندهی.
اصلاً بشقاب‌ها را بکوب به دیوار.
تلفن را قطع کن.
داد بزن و بگو که من بدترین موجودِ رویِ زمینم.
من تمامِ این «جنگ» را با جان و دل می‌خرم.
می‌دانی چرا؟
چون وقتی داد می‌زنی، یعنی هنوز «هستم».
یعنی هنوز آنقدر برایت ارزش دارم که حرصت را در بیاورم.
یعنی هنوز احساسی هست، حتی اگر خشم باشد.
خشم، «خونِ گرم» دارد. خشم یعنی حیات. خشم یعنی ما هنوز تمام نشده‌ایم.
من از دعوا نمی‌ترسم؛ من از «بی‌تفاوتی» وحشت دارم.
از آن روزی می‌ترسم که دیگر داد نزنی.
که دیگر غر نزنی که چرا دیر آمدی یا چرا فلان کار را کردی.
آن روزی که نگاهت «سرد» شود.
آن سکوتِ لعنتی...
آن سکوتِ باادبی که تویش هیچ توقعی نیست.
آن لحظه‌ای که شروع می‌کنی به جمع کردنِ وسایلت، نه برایِ قهر، بلکه برایِ «رفت».
قهرِ تو، یک «وقفه» است؛ اما رفتنِ تو، «پایان» است.
مرا با کلماتت شلاق بزن، اما با نبودنت اعدام نکن.
من حاضرم هر روز در دادگاهِ چشم‌هایت محاکمه شوم،
محکوم شوم،
حبس بکشم،
ولی سلولم، گوشه‌یِ دلِ تو باشد.
بزن... بشکن... بسوزان...
فقط آن چمدانِ لعنتی را ببند و بگذار تویِ کمد.
ما وسطِ میدانِ جنگ، زنده‌ایم؛
اما در صلحِِ جدایی، دِق می‌کنیم.
زهرمار باش؛ ولی باش.
#آقای_شاید

«پرسِ هیدرولیکِ احساس»

بغل داریم تا بغل...
چیزی که من می‌گویم، آن «دست دادنِ با بدن» نیست.
آن بغل‌هایِ شُل و ولِ اجتماعی و بافاصله را بریز دور.
من دارم از «حل شدن» حرف می‌زنم.
از یک «تصادفِ عمدی» بینِ دو تن.
من «بغلِ محکم» می‌خواهم.
آنقدر محکم که صدایِ تق‌تقِ استخوان‌هایِ خسته‌مان بلند شود.
آنقدر چسبیده که حتی مولکول‌هایِ هوا هم نتوانند از بینمان رد شوند تا اکسیژن برسانند.
می‌خواهم در آن چند ثانیه، «خفگی» را تجربه کنم؛
خفگی از شدتِ حضورِ تو.
بغلِ محکم، فقط ابرازِ علاقه نیست؛ «بازسازیِ صحنه‌یِ جرم» است.
ما دو تکه‌یِ شکسته‌یِ یک مجسمه هستیم.
برایِ اینکه دوباره جوش بخوریم، نیاز به «فشار» داریم.
باید آنقدر مرا بفشاری که تکه‌هایِ شکسته‌یِ روحم، لایِ درزهایِ تنِ تو جا بیفتد.
باید دنده‌هایت بروند تویِ سینه‌ام تا حصارِ قلبم را بشکنند و قلبم را لمس کنند.
بیرون از این حلقه‌یِ دست‌ها، جنگِ جهانی است.
گرانی است، قضاوت است، تنهایی است، ترس است.
اما وسطِ این دایره؟
اینجا «منطقه‌یِ امن» است.
اینجا زمان متوقف می‌شود.
وقتی سرم را فرو می‌کنم تویِ گودیِ گردنت و بویِ تنت را نفس می‌کشم،
انگار دکمه‌یِ Mute دنیا زده شده.
فقط صدایِ پمپاژِ خونِ توست و صدایِ نفس‌هایِ من.
لطفاً...
مرا «محترمانه» بغل نکن.
مرا با ملاحظه لمس نکن.
مرا «وحشیانه» بچسب.
شبیه به مادری که بچه‌اش را از زیرِ آوار سالم بیرون کشیده.
شبیه به سربازی که بعد از دو سال، زنش را در ایستگاهِ قطار دیده.
جوری بغلم کن که انگار فردا صبح قرار است اعدام شوم.
من برایِ سرپا ماندن، به ستونی از جنسِ تنِ تو نیاز دارم که زیرِ فشارِ این‌همه دلتنگی، له نشوم.
#آقای_شاید

«آتش‌بسِ یک‌طرفه»

بیا جلو.
نترس، نزدیک‌تر بیا.
می‌خواهم گرد و خاکِ رویِ صورتت را پاک کنم.
چقدر پیر شدی پسر!
چقدر زیرِ چشمت گود افتاده.
شلاق را زمین بگذار.
امشب نمی‌خواهم محاکمه‌ات کنم.
امشب می‌خواهم بغلت کنم.
با خودت مهربان باش !
تو نمی‌دانی، ولی کاری که تو داری می‌کنی، در حدِ «معجزه» است.
تو داری وسطِ میدانِ مین می‌رقصی و لبخند می‌زنی.
مدیریتِ همزمانِ این‌همه فاجعه، کارِ هرکسی نیست.
فکر کن!
از یک طرف، جنگِ داخلیِ دلت؛ خاطراتی که مثلِ ترکش تویِ مغزت جا مانده.
از طرفِ دیگر، جنگِ خارجی؛ زیستن در این جغرافیایِ بی‌رحم.
تو صبح‌ها با استرسِ دلار و اخبار بیدار می‌شوی،
ظهرها با فیلترشکن‌ها می‌جنگی تا فقط وصل شوی،
عصرها نگرانِ اجاره‌خانه و آینده‌یِ مبهمی،
و شب‌ها...
تازه شب‌ها باید با هیولایِ «دلتنگی» دست‌به‌یقه شوی.
این اسمش زندگی نیست؛ این «عملیاتِ غیرممکن» است.
و تو... تویِ سرسخت، هنوز زنده‌ای.
هنوز صبح‌ها مسواک می‌زنی، هنوز لباس‌هایت را اتو می‌کنی، هنوز به گلدان‌ها آب می‌دهی.
این کارهایِ ساده در این شرایط، خودِ «قهرمانی» است.
به خودت حق بده اگر گاهی کم می‌آوری.
به خودت حق بده اگر گاهی عصبی می‌شوی.
موتورِ پورشه هم اگر بنزینِ بی‌کیفیت تویش بریزی و در جاده‌خاکی برانی، یاتاقان می‌زند؛
تو که انسانی! با یک قلبِ گوشتیِ صد گرمی.
امشب برایِ خودت چای بریز.
نه آن چایِ تلخِ همیشگی؛ یک چایِ خوش‌رنگ با عطرِ هل.
روبرویِ آینه بایست و بگو:
«دمت گرم که نُبُرِیدی. دمت گرم که وسطِ این‌همه ناامیدی، هنوز پناهِ بقیه‌ای.»
با خودت صلح کن پسر.
در این دیوانه بازار که همه می‌خواهند تکه‌ای از روحت را بکنند و ببرند،
تنها کسی که تهِ بازی برایت می‌ماند، همین تصویرِ خسته‌یِ تویِ آینه است.
هواشو داشته باش...
#آقای_شاید

«اتاقِ اعترافِ ساعتی»

تراپی رفتن، عجیب‌ترین نوعِ رابطه‌یِ قرنِ ماست.
یک «هم‌آغوشیِ روحی» با یک غریبه.
تو روبرویِ کسی می‌نشینی که نه دوستت است، نه فامیلت، و نه حتی انتخابت؛
او فقط «شغلش» شنیدنِ لجن‌هایِ تهِ ذهنِ توست.
پول می‌دهی.
کارت می‌کشی.
و در ازایِ آن چند اسکناس، مجوز می‌گیری که «خودت» باشی.
بدونِ نقاب. بدونِ ترسِ قضاوت.
آنجا تنها جایی است که می‌توانی بگویی: «من از مادرم متنفرم» یا «دلم می‌خواهد بمیرم» و کسی به تو نگوید: «هیس! زشته، ناشکری نکن.»
اما دردناک است ...
تراپی «ماساژِ روح» نیست؛ «جراحیِ بدونِ بیهوشی» است.
تراپیست، با تیغِ سوال‌هایش، دمل‌هایِ چرکیِ ده سال پیش را باز می‌کند.
خاطراتی که خاک کرده بودی، نبشِ قبر می‌شوند.
بویِ تعفنِ زخم‌هایِ کهنه اتاق را پر می‌کند.
تو گریه می‌کنی، میلرزی، تکه‌تکه می‌شوی...
و او؟
او فقط نگاه می‌کند، سر تکان می‌دهد و نُت برمی‌دارد.
بی‌رحمانه‌ترین قسمتش اما «زمان» است.
دقیقا همان‌جایی که به اوجِ فروپاشی رسیده‌ای،
همان‌جایی که حس می‌کنی این غریبه، نزدیک‌ترین آدمِ زندگی‌ات است،
ناگهان نگاهش را می‌دوزد به ساعت و می‌گوید:
«خب... وقتمون تمومه. هفته‌یِ بعد ادامه‌ش میدیم.»
یخ می‌زنی.
جادو باطل می‌شود.
تو دوباره تبدیل می‌شوی به یک «پرونده» در کشویِ میز،
و او تبدیل می‌شود به یک پزشکِ خسته که منتظرِ مشتریِ بعدی است.
تو با چشم‌هایِ پف‌کرده می‌آیی تویِ خیابان،
و می‌فهمی که در این دنیا، حتی «درک شدن» و «شنیده شدن» هم کنتور می‌اندازد.
ما آنقدر تنهاییم که باید «گوشِ شنوا» را اجاره کنیم.
ساعتی چند؟
#آقای_شاید

ما ترکیبی از جنونِ هدایت، خشمِ نیچه و استیصالِ کامو هستیم.

ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که در آن، زنده بودن نوکریِ شکم است و مردن پوسیدن در خاک.
هیچ رستگاری‌ای در کار نیست.
نه نوری در انتهایِ تونل هست، نه دستی که نجاتت دهد.این تونل مسدود است .
و ما...
ما فقط غباریم که در تاریکیِ سردِ کیهان، ادایِ رقصیدن درمی‌آوریم تا گریه‌مان نگیرد.
#آقای_شاید

خودم.

اکسپلورتون چه شکلیه🥱

یه چیزی برای آقای شاید بنویس تا براش بفرستم 🤍

«مانورِ استراتژیکِ هندوانه؛ یک دقیقه بیشتر برایِ ورشکستگی»

بیایید صادق باشیم رفیق!
ما ایرانی‌ها استادِ «بهانه‌تراشی برایِ خوردن» هستیم.
یلدا فقط بهانه‌ای است که ثابت کنیم می‌شود در چله‌یِ زمستان، میوه‌یِ تابستانی خورد و نمرد!
کلِ داستان سرِ «یک دقیقه» است.
شصت ثانیه!
یعنی پاییز ساعت ۱۲ شب تمام نمی‌شود، ۱۲ و یک دقیقه تمام می‌شود.
و ما بخاطرِ همین یک دقیقه، جوری تدارک می‌بینیم انگار قرار است قحطیِ هفت‌ساله بیاید.
۱. پسته؛ بیت‌کوینِ خوراکی‌ها
آجیلِ شبِ یلدا دیگر خوراکی نیست؛ «کالایِ سرمایه‌ای» است.
شما الان پسته را نمی‌خوری، داری «دلار» می‌جوی.
تویِ ظرفِ آجیل، یک سیستمِ طبقاتیِ شدید حاکم است.
بادام‌هندی‌ها آن بالا مثلِ ژن‌خوب‌ها نشسته‌اند و به تخمه‌ژاپنی‌هایِ بدبختِ کفِ ظرف می‌خندند.
میزبان هم معمولاً ظرف را جوری می‌چیند که پسته‌ها فقط «جنبه‌یِ تزئینی» داشته باشند.
اگر دستت را دراز کنی و یک مشت پسته برداری، حکمِ «سرقتِ مسلحانه» از بانکِ مرکزی را دارد.
نگاهِ میزبان در آن لحظه: «بخور نوشِ جان... (الهی کارد بخوره به شکمت، کیلو ۸۰۰ تومن پول دادم!)»
۲. هندوانه؛ خیارِ چاقِ شیرین‌نشده
خریدنِ هندوانه‌یِ یلدا، بزرگترین قمارِ زندگیِ ماست.
پدرِ خانواده با اعتمادبه‌نفسِ یک جراحِ قلب، هندوانه را بلند می‌کند، یک سیلیِ محکم به بدنه اش می‌زند (که ببیند صدا می‌دهد یا نه)، و می‌خرد.
نتیجه؟
وقتی قاچ می‌زنید، با یک موجودِ «سفید، بی‌مزه و شبیه به یونولیت» مواجه می‌شوید.
مزه؟ مزه‌یِ آبِ راکدِ حوض می‌دهد.
ولی ما با لبخند می‌خوریم. چرا؟ چون معتقدیم اگر امشب هندوانه نخوریم، تا آخرِ سال «لرز» می‌کنیم.
داداشِ من! تو این هندوانه‌یِ سفید را بخوری، همین فردا صبح از سردیِ روده راهیِ اورژانس می‌شوی، لرز که پیشکش!
۳. فالِ حافظ؛ امیدِ واهی به سینگل‌هایِ عزیز
بخشِ جذابِ ماجرا، تفأل به حافظ است.
حافظِ بنده خدا هم گیر کرده دستِ ما.
طرف بدهکار است، بیکار است، شکست عشقی خورده، ماشینش خراب است...
نیت می‌کند.
حافظ می‌گوید: «یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور...»
یعنی حافظ هم تویِ رودربایستی می‌ماند و الکی امید می‌دهد.
تفسیرِ ما: «آخ جون! یعنی دلار میاد پایین؟ یعنی اکسم برمی‌گرده؟»
نه عزیزم، حافظ منظورش این است که «امشب هندونه‌تو بخور، به بدبختیات فکر نکن.»
۴. دورهمیِ کله‌هایِ خمیده
قدیم‌ها دورِ کرسی جمع می‌شدند و گل می‌گفتند و گل می‌شنیدند.
الان؟
همه دورِ هم نشسته‌اند، ولی گردن‌ها با زاویه‌یِ ۴۵ درجه خم شده رویِ گوشی.
سکوتِ مطلق.
فقط صدایِ تایپ کردن و صدایِ ملچ‌مولوچِ تخمه شکستن می‌آید.
ما در اینستاگرام «یلداتون مبارک» استوری می‌کنیم برایِ کسانی که آن سرِ دنیا هستند، ولی با کسی که بغل‌دستمان نشسته، دو کلمه حرف نمی‌زنیم.
خلاصه که رفیق!
یلدا مبارک.
سعی کن امشب به گرانیِ پسته فکر نکنی،
هندوانه‌یِ سفیدت را با شکر بخور،
و اگر دیدی پسته‌ای دهانش بسته است، به زور بازش نکن؛
بگذار با رازِ درونش بمیرد، دندانِ تو الان گران‌تر از آن پسته است!
#آقای_شاید

«​حالا اگر بودی...»

فکر نکن که دنیا گلستان می‌شد. نه!
اخبار هنوز هم بویِ خون می‌داد.
آسمانِ این شهرِ لعنتی هنوز خاکستری بود.
ترافیکِ شهر هنوز هم اعصاب‌خردکن بود.
من رئالیسم‌تر از آنم که بگویم «با تو دنیا بهشت می‌شد».
نه ، اصلا، دنیا همان جهنمِ همیشگی بود؛
اما اگر تو بودی، این جهنم «قابلِ سکونت» می‌شد.
​حالا اگر بودی...
این چایِ عصرانه که الان دارد تویِ لیوان یخ می‌زند و مثلِ زهرمار شده، طعمِ «شربتِ حیات» می‌داد.
چرا؟
چون قبل از خوردنش، تو با آن اخمِ شیرینت می‌گفتی: «چایی‌تو بخور سرد شد!»
و همین یک جمله، همین توجهِ ساده، مولکول‌هایِ چای را عوض می‌کرد.
​اگر بودی، سکوتِ خانه سنگین نبود.
حتی اگر حرف نمی‌زدیم.
حتی اگر قهر بودیم.
حتی صدایِ نفس کشیدنت در اتاقِ بغلی، یا صدایِ به هم خوردنِ ظرف‌ها در آشپزخانه، به من می‌فهماند که «جریانِ زندگی» قطع نشده.
الان؟
الان سکوتِ خانه، صدایِ سوتِ ممتدِ نوارِ قلبِ صاف شده است.
​اگر بودی، من شاید باز هم از دردها می‌نالیدم، باز هم خسته بودم.
اما تفاوتش این بود که یک «سنگِ صبور» داشتم.
یک جفت زانویِ اَمن داشتم که سرم را بگذارم رویش و بگویم: «ببین چه بلایی سرمان آوردند.»
و تو دستت را می‌کشیدی لایِ موهایم و تمامِ جنگ‌هایِ دنیا تمام می‌شد.
​می‌دانی؟
تو جادوگر نبودی که مشکلات را غیب کنی.
تو فقط «مورفین» بودی.
درد بود، زخم بود، بخیه بود... اما من «حس نمی‌کردم».
حالا که نیستی، هم درد هست، هم هوشیاریِ کاملِ لعنتی.
من دارم بخیه خوردنِ روحم را بدونِ بی‌حسی تماشا می‌کنم.
#آقای_شاید

«پارادوکسِ ویرانی؛ بغل کردنِ کاکتوس»

این غم‌انگیزترین فرمولِ شیمیِ جهان است.
ما دو ماده‌یِ شیمیایی هستیم که جداگانه، «پایدار» اما «افسرده»ایم.
و وقتی ترکیب می‌شویم...
منفجر نمی‌شویم؛ «فاسد» می‌شویم.
بدونِ هم؟
بله، قبول دارم.
بدونِ هم، جهان رنگِ خاکستریِ مُرده‌ای دارد.
من در اتاقم می‌پوسم، تو در خیابان‌هایِ شهر گم می‌شوی.
ما شبیهِ دو قطعه‌یِ پازلیم که دور از هم افتاده‌اند و تصویرِ زندگی هیچ‌کداممان کامل نمی‌شود.
سردمان است.
از تنهایی می‌لرزیم و حسرتِ یک آغوش داریم.
اما با هم...
آه از وقتی که به هم می‌رسیم.
ما شبیهِ دو جوجه‌تیغیِ سرمازده‌ایم.
برایِ فرار از سرما، به هم پناه می‌بریم.
محکم همدیگر را بغل می‌کنیم.
و بعد... خون جاری می‌شود.
تیغ‌هایِ من، پوستِ نازکِ تو را می‌دَرد.
تیغ‌هایِ تو، تویِ سینه‌یِ من فرو می‌رود.
ما گرم می‌شویم، اما به قیمتِ «زخم شدن».
نزدیکیِ ما، شروعِ جنگِ جهانیِ سوم است.
بحث‌هایِ بی‌پایان.
گیر دادن‌هایِ عصبی.
حفاریِ گذشته‌هایِ تلخ.
ما همدیگر را دوست داریم، اما بلد نیستیم با هم «زندگی» کنیم.
عشقِ ما، یک عشقِ سمی است.
مثلِ آب‌نمک برایِ تشنه.
می‌خوری، لحظه‌ای خنک می‌شوی، اما عطشت هزار برابر می‌شود و درونت را می‌سوزاند.
چه طنزِ تلخی است خداجان!
دوری‌مان «دق‌مرگی» می‌آورد.
نزدیکی‌مان «جنون» می‌آورد.
ما انتخابِ بینِ «بد» و «بدتر» نیستیم؛
ما انتخابِ بینِ «یخ زدن» و «خونریزی» هستیم.
و احمقانه‌ترین قسمتِ ماجرا اینجاست:
ما همیشه خونریزی را انتخاب می‌کنیم، چون از سرما می‌ترسیم.
ما حاضریم در آغوشِ هم بمیریم، تا اینکه در تنهایی زنده بمانیم.
#آقای_شاید

‏برای بار هزارم…

اگه اتیکت عطر زدن رو نمیدونین و عقل هم ندارین که ازش استفاده کنین، عطر نزنین…
بوی عطر تو آفیس فقط باید به اندازه طول دستتون پخش بشه نه بیشتر. تو مهمونی هم ماکزیمم ۳-۴ متر.
اینکه تو آفیس از ۲۰-۳۰ متری بوی عطرتون خفمون کرده نشانه عدم شعور اجتماعی شماست…
• Henry Knight •
💠 @PersianTwix

نازنازی، کیوت، حساس، لوس🥲

دختربچه‌ها عاااالین عالی، امشب دقیقا گفتم یدوووونه از همینا میخوام

بزرگترین ترستون چیه و چرا

بزرگترین ترستون چیه و چرا

یه چیزی برای آقای شاید بنویس تا براش بفرستم 🤍

«میگرن»

میگرن، «سردرد» نیست؛
یک «جنایتِ جنگی» است که در محدوده‌یِ جغرافیاییِ سر اتفاق می‌افتد.
انگار یک نجارِ دیوانه، کارگاهش را تویِ مغزت برپا کرده.
تق... تق... تق...
میخ می‌کوبد. اره می‌کند. مته می‌زند.
و تو هیچ راهِ فراری نداری، چون این شکنجه‌گاه، «کله‌یِ خودت» است.
نور؟
نورِ خورشید برایِ من حکمِ «تیغِ جراحی» را دارد که مستقیم می‌رود تویِ مردمکِ چشمم و مغزم را خراش می‌دهد.
من تبدیل می‌شوم به «دراکولایِ قرنِ بیست و یک».
پناه می‌برم به تاریک‌ترین کنجِ اتاق.
پرده‌ها کشیده. چشم‌بند بسته.
سکوتِ مطلق؟ نه، حتی سکوت هم صدا دارد.
صدایِ تیک‌تاکِ ساعت، مثلِ صدایِ پتکِ آهنگری است.
صدایِ نفسِ کشیدنِ خودم، آزارم می‌دهد.
می‌دانی بدترین جایش کجاست؟
آن «نبضِ» لعنتیِ شقیقه‌ها.
خون با فشار پمپاژ می‌شود و هر پمپاژ، یک لگد به دیوارِ جمجمه‌ام می‌زند.
حس می‌کنم چشمِ چپم دارد از حدقه می‌زند بیرون.
میگرن، بیماریِ آدم‌هایِ «فکر» است.
آدم‌هایی که مغزشان را زیادی کار کشیده‌اند.
آدم‌هایی که حرف‌هایِ نگفته‌شان تویِ سرشان فاسد شده و گاز تولید کرده و حالا دارد منفجر می‌شود.
دلم می‌خواهد سرم را باز کنم،
مغزم را در بیاورم، بگذارم تویِ یک تشتِ یخ و بگویم:
«بکش بیرون لعنتی! بس کن! آنقدر خاطره‌ها را شخم نزن. آنقدر تحلیل نکن. بگذار یک دقیقه خاموش باشیم.»
اما نمی‌شود.
من محکومم به تحملِ این ارکسترِ سمفونیکِ درد.
قرص‌هایِ مسکن؟
آن‌ها فقط «نُقل و نبات»اند برایِ این هیولا.
باید صبر کنی.
باید مچاله شوی، فشار دهی، و آرزو کنی کاش گیوتین هنوز قانونی بود.
#آقای_شاید

«کلاهبرداریِ عاطفی؛ هم‌نشینیِ بدونِ برچسب»

​اسمِ جدیدش شده: «Hang out».
یا به قولِ خودمان: «یه دورهمیِ ساده»، «یه قهوه دوستانه».
گولِ این واژه‌هایِ شیک را نخور .
این‌ همان «دیت» است که مسئولیتش را جراحی کرده و برداشته‌اند.
این‌ها «رابطه‌هایِ بدونِ مالیات»اند.
​روبرویِ تو نشسته.
بهترین لباسش را پوشیده.
بویِ عطرش گیجت می‌کند.
تویِ چشم‌هایت زل می‌زند و از رویاهایش می‌گوید.
حتی شاید دستت را هم بگیرد.
شاید اجازه بدهد برایش صندلی را عقب بکشی.
اما...
اما کافی است بپرسی: «ما الان چی هستیم؟»
لبخندش ماسیده می‌شود و
«ما فقط دوستیم! داریم خوش می‌گذرونیم. سخت نگیر...»
سخت نگیر؟
قلبِ لعنتیِ من که دکمه‌یِ «حالتِ دوستانه» ندارد!
قلبِ من وقتی بویِ عطرِ تو می‌خورد به مشامش، تاپ‌تاپ می‌کند؛ نمی‌فهمد که این فقط یک «بازیِ آزمایشی» است.
​این «دیتی که دیت نیست»، خطرناک‌ترین تله‌یِ قرن است.
تو داری تمامِ امکاناتِ یک عاشق را به او می‌دهی:
توجه، محبت، وقت، گوشِ شنوا.
اما او؟
او دارد از «نسخه‌یِ دمو»یِ تو استفاده می‌کند.
رایگان. بدونِ تعهد.
هر وقت هم دلش را زد، بدونِ اینکه عذاب‌وجدانِ خیانت داشته باشد، می‌رود سراغِ بعدی.
چون «ما که با هم نبودیم، فقط قهوه می‌خوردیم!»
​دل نبند . ‌. .
این صندلیِ روبرویی، «اجاره‌ای» است.
این خنده‌ها، این نگاه‌هایِ طولانی، همه «تزئینی»است
تو برایِ او، فقط یک «پرکننده‌یِ خلاء» بینِ دو رابطه‌یِ جدی هستی.
یک زنگِ تفریحِ هیجان‌انگیز.
وقتی کافه تمام شد، وقتی صورت‌حساب پرداخت شد،
تو می‌روی خانه و رویا می‌بافی؛
او می‌رود خانه و دایرکت‌هایِ بعدی را چک می‌کند.
​ساده نباش.
در این بازارِ مکاره، کسی که برچسبِ «فروشی» رویِ دلش نزده،
فقط دارد ویترینش را تماشا می‌دهد.
دست نزن!
شکستنی است و صاحبش خسارت نمی‌دهد.
#آقای_شاید

«جنگِ سفید؛ ترور با لبخند»

برف‌بازیِ ما، بازی نبود؛
«مانورِ جنگی» بود.
یادت هست؟
آن گلوله‌هایِ برفی که درست می‌کردیم، فقط آبِ یخ‌زده نبودند.
ما داشتیم تمامِ «سردی»هایمان را فشرده می‌کردیم و پرت می‌کردیم سمتِ صورتِ هم.
تو می‌خندیدی و نشانه می‌گرفتی.
برف می‌خورد تویِ صورتم.
پودر می‌شد.
سوزشِ عجیبِ سرما رویِ پوستِ داغ...
شبیهِ همان وقت‌هایی بود که وسطِ اوجِ عشق، یک جمله‌یِ سرد می‌گفتی و من یخ می‌زدم.
آن لحظه، برفِ رویِ صورتم آب می‌شد و با اشک قاطی می‌شد، و تو فکر می‌کردی دارم می‌خندم چون شانه‌هایم می‌لرزید.
اما سکانسِ شاهکار، آخرش بود.
وقتی که «دست‌هایمان» از سرما بی‌حس شده بود.
انگشت‌هایِ قرمز، کرخت، و دردناک.
بهانه‌یِ خوبی بود، نه؟
گفتی: «دستم یخ زد...»
و دستانت را سُر دادی زیرِ پالتویِ من.
چسباندی به قفسه‌یِ سینه‌ام.
دقیقاً رویِ قلبم.
تضادِ وحشیانه‌ای بود:
یخِ انگشت‌هایِ تو، و کوره‌یِ آدم‌سوزیِ قلبِ من.
تو داشتی گرم می‌شدی.
تو داشتی حرارتِ حیاتیِ مرا می‌دزدیدی تا انگشتانت دوباره جان بگیرند.
من اما...
من داشتم از این «شوکِ حرارتی» لذت می‌بردم.
ما آدم‌برفی نساختیم؛
ما خودمان آدم‌برفی‌هایی بودیم که داشتیم با گرمایِ هم، همدیگر را نابود می‌کردیم.
حالا برف‌ها آب شده.
گل‌ها درآمده.
اما من هنوز وقتی هوا سرد می‌شود، سینه‌ام تیر می‌کشد.
جایِ آن ده انگشتِ سرد، مثلِ مهرِ نفرین رویِ پوستم مانده است.
#آقای_شاید

«باگِ خلقت؛ آشنایانِ نابینا»

خیلی عجیب است! واقعاً به مرزِ «تخیل» تنه می‌زند. اینکه دو نفر می‌توانند «تاریخچه‌یِ پزشکیِ» همدیگر را بدانند، اما «حالِ» همدیگر را نه. این عجیب‌ترین پدیده قرن است.
من می‌دانم تو به بادمجان حساسیت داری. می‌دانم وقتی می‌خوابی، سمتِ چپت را به دیوار می‌چسبانی. می‌دانم آن خالِ کوچکِ قهوه‌ای دقیقاً کجایِ کمرت پنهان شده. می‌دانم وقتی عصبانی می‌شوی، گوشه‌یِ لبت چطور می‌پرد. تو هم می‌دانی. می‌دانی من چای را فقط در لیوانِ شیشه‌ای می‌خورم. می‌دانی رمزِ کارتِ بانکی‌ام تاریخِ تولدِ کیست. می‌دانی از ارتفاع می‌ترسم.
ما «دایره‌المعارفِ» همدیگر بودیم. اما حالا؟ حالا در خیابان از کنارِ هم رد می‌شویم و حتی «سلام» نمی‌کنیم. این کجایش منطقی است؟ چطور می‌شود کسی را که «نقشه‌یِ تنش» را با چشم‌بسته از حفظی، حالا نبینی؟ انگار مغزِ ما دچارِ یک «باگِ نرم‌افزاری» شده. فایل‌هایِ اطلاعات موجود است، اما دکمه‌یِ «ارتباط» غیرفعال شده.
عجیب است رفیق... ما تبدیل شده‌ایم به «محرم‌ترین نامحرمانِ» جهان. غریبه‌هایی که همدیگر را «بَر» هستند. خطرناک‌ترین نوعِ رابطه همین است: دشمنی که می‌داند دقیقاً کجایت زخم است تا همان‌جا نمک بپاشد، و تویی که می‌دانی او دقیقاً با چه حرفی می‌شکند، اما سکوت می‌کنی. ما عجیب‌ترین بازماندگانِ یک تصادفیم؛ زنده مانده‌ایم، اما حافظه‌مان فقط بخش‌هایِ دردناک را نگه داشته است.
#آقای_شاید

«عنصرِ شماره ۳؛ باتری‌هایِ متحرک»

​شما لیتیوم را می‌شناسید؟
بله، حتماً می‌شناسید.
همان چیزی است که باعث می‌شود گوشیِ موبایل‌تان روشن بماند.
همان فلزِ سبکی که تویِ باتریِ لپ‌تاپ‌تان ذخیره شده تا بتوانید ساعت‌ها با دنیا در ارتباط باشید.
اما برایِ من...
برایِ من «لیتیوم» تکنولوژی نیست؛ «نانِ شب» است.
لیتیوم برایِ شما یعنی «شارژِ باتری»؛ برایِ من یعنی «تنظیمِ موجِ رادیویِ مغز».
​قرص‌هایِ سفیدِ گچی.
صبح یکی، شب یکی.
این‌ها را می‌خورم تا آدمِ معمولی باشی.
لیتیوم، پلیسِ ضدشورشِ مغزِ من است.
وقتی سلول‌هایم تصمیم می‌گیرند جشنِ «شیدایی» بگیرند و مرا ببرند بالایِ ابرها تا فکر کنم خدایم، لیتیوم با باتوم می‌زند تویِ سرشان: «بشین! پرواز ممنوع.»
و وقتی می‌خواهم در چاهِ «افسردگی» غرق شوم، یقه‌ام را می‌گیرد و نگهم می‌دارد: «سقوط ممنوع.»
​من رویِ یک خطِ صاف راه می‌روم که لیتیوم برایم کشیده.
نه خیلی خوشحال، نه خیلی غمگین.
یک «خلسه‌یِ شیمیاییِ» امن.
می‌دانی قیمتش چیست؟
قیمتش این لرزشِ لعنتیِ دست‌هایم است.
قیمتش این تشنگیِ ابدی است؛ انگار کویرِ لوت را قورت داده‌ام و با هیچ آبی سیراب نمی‌شوم.
قیمتش «طعمِ فلز» در دهان است.
​گاهی به گوشی‌ام نگاه می‌کنم و پوزخند می‌زنم.
ما چقدر شبیهیم.
هر دو با «لیتیوم» زنده‌ایم.
اگر باتریِ تو تمام شود، خاموش می‌شوی.
اگر قرصِ من تمام شود، «منفجر» می‌شوم.
ما ربات‌هایِ گوشتیِ غمگینی هستیم که فقط شارژرهایمان فرق می‌کند.
دفعه‌یِ بعد که دیدی کسی مدام آب می‌خورد و دستش موقعِ سیگار کشیدن می‌لرزد، نپرس چته.
فقط بدان باتری‌اش دارد نشت می‌کند.
#آقای_شاید

من به دنیا میام، دوباره . . .

«بحرانِ عاطفی با تخفیفِ ویژه؛ رکابیِ آبی و تراژدیِ پنج‌هزار تومانی»

​بله !
اینجا خانه نیست؛ «مرکزِ مدیریتِ بحران‌هایِ مالی» است.
محبت؟ اوه، محبت اینجا موج نمی‌زند؛ اینجا سونامیِ عاطفه ما را خفه کرده است!
من در این اتاق، رویِ تخت مچاله شده‌ام.
تبم رویِ ۴۰ قفل کرده.
حسِ زنی را دارم که دارد دوقلو می‌زاید، اما به جایِ بچه، دارم «آتش» به دنیا می‌آورم.
استخوان‌هایم دارد ذوب می‌شود و از لایِ گوشتم می‌زند بیرون.
​و آن طرفِ دیوار...
«ستونِ خانه» نشسته است.
با همان یونیفرمِ رسمیِ بی‌خیالی: «رکابیِ آبیِ رنگ‌ و رو رفته» و شلوارکِ مامان‌دوز.
صدایِ شکستنِ تخمه می‌آید.
«چیک... چیک... تف!»
این صدایِ متنِ سمفونیِ دردِ من است.
پدرم دارد استراتژیِ حمله‌یِ بارسلونا را نقد می‌کند.
خیلی جدی.
انگار اگر او نظر ندهد، هانسی فلیک (یا هر مربیِ بدبختِ دیگری) استعفا می‌دهد.
​و ناگهان، وسطِ تحلیلِ آفساید، یادِ جنازه‌یِ پسرش در اتاقِ بغلی می‌افتد.
نه برایِ اینکه بپرسد: «زنده مانده‌ای یا نه؟»
برایِ اینکه بگوید:
«سرِ کوچه آمپول‌زنِ تجربی بود، پنج تومن ارزون‌تر می‌گرفت؛ پولتو دور ریختی بچه!»
پنج هزار تومان!
قیمتِ جانِ من، قیمتِ لرزشِ بدنِ من، در ترازویِ اقتصادیِ پدرم، دقیقاً معادلِ یک بسته پفکِ نمکی است.
او نگرانِ عفونتِ گلویِ من نیست؛ نگرانِ تورم جیبم است.
​ما خانواده نیستیم.
ما یک «بنگاهِ اقتصادیِ زودبازده»ایم که ضرر داده‌ایم.
من برایِ پدرم، یک پروژه‌یِ شکست‌خورده‌ام که هزینه‌یِ نگهداری‌اش بالا رفته.
اینجا اگر بمیری، گریه نمی‌کنند؛
اول فاکتورِ کفن و دفن را چک می‌کنند که کلاه سرشان نرفته باشد.
محبت در این خانه موج می‌زند...
فقط موجش آنقدر سنگین است که کوبیده می‌شود تویِ صورتت و خون‌دماغت می‌کند.
#آقای_شاید

«انفرادیِ تب‌دار؛ رقصِ استخوان‌ها در آتش»

ویروس نیست که؛ یک «کودتایِ داخلی» است. سلول‌هایم علیه خودم شورش کرده‌اند. انگار کسی با پتکِ آهنی افتاده به جانِ استخوان‌هایم. «آنفولانزا» اسمِ شیکِ یک شکنجه‌یِ قرونِ وسطایی است که در آن، بدنت را در کوره می‌اندازند و همزمان رویش آبِ یخ می‌ریزند.
زیرِ سه لایه پتو می‌لرزم. دندان‌هایم به هم می‌خورد؛ تق تق تق... ریتمِ موزیکِ مرگ است.
تب؟ تب که می‌رود بالایِ سی و نه درجه، مرزِ واقعیت و خیال پاک می‌شود.
اینجاست که «هذیان» شروع می‌شود
و هذیانِ من، باز هم تویی.
تویِ اوجِ داغیِ پیشانی‌ام، حس می‌کنم دستِ خنکت رویِ صورتم نشسته.
می‌بینمت که با آن لیوانِ آب‌پرتقال بالایِ سرم ایستاده‌ای.
لبخند می‌زنم. دستم را دراز می‌کنم... اما انگشتم می‌خورد به لیوانِ خالی و کثیفِ رویِ میز و می‌افتد. صدایِ شکستن.
تصویرت دود می‌شود.
من می‌مانم و عرقِ سردی که بویِ تنهایی می‌دهد.
بدترین جایش می‌دانی کجاست؟ این «طعمِ دهان». تلخ. گس. بدمزه. انگار دارم زهرِ مار می‌جوم.
هیچ‌چیز مزه‌یِ خودش را ندارد. سوپ، مزه‌یِ آبِ راکد می‌دهد. چای، مزه‌یِ کاه می‌دهد. درست شبیهِ زندگیِ بعد از رفتنِ توست. همین‌قدر بی‌مزه، همین‌قدر تلخ.
آنفولانزا فقط یک دمو (Demo) از زندگیِ واقعیِ من است؛ ناتوان، کلافه.
دکتر می‌گوید: «مایعات بخور، سه روزه خوب میشی.» پوزخند می‌زنم. دکترجان! من سال‌هاست مبتلا به ویروسِ «خاطره»ام. این تبِ چهل درجه پایین می‌آید، اما آن تبِ لعنتیِ دلتنگی، نه واکسن دارد، نه آنتی‌بیوتیک، نه دوره‌یِ نقاهت.
من فقط دارم تمرین می‌کنم که چطور در آتش بسوزم و دودم به چشمِ کسی نرود.
#آقای_شاید

«تانا‌کورا؛ پوشیدنِ جلدِ ارواح»

اینجا بویِ «فرمالین» می‌دهد. بویِ تندِ موادِ ضدعفونی‌کننده که می‌خواهند بویِ «آدم‌هایِ قبلی» را بشورند و ببرند.
بازارِ لباس‌هایِ دست‌دوم. تانا‌کورا. جایی که فقر، با کلاس‌ترین ژستش را می‌گیرد و به اسمِ «برندِ خارجی» جنس می‌فروشد.
یک کاپشنِ خلبانیِ سرمه‌ای را برمی‌دارم. سنگین است. زیپش را بالا می‌کشم. تویِ تنم زار نمی‌زند، اما «قالبِ» من نیست. آستین‌هایش کمی تا خورده؛ انگار صاحبِ قبلی‌اش، دست‌های کوتاه‌تری داشته، یا شاید هم عادت داشته آستینش را بالا بزند تا ساعتِ مچی‌اش معلوم شود. دست می‌کنم تویِ جیبش. خالی است. اما تهِ جیب، یک پرزِ نرم جمع شده. با نوکِ انگشت لمسش می‌کنم. این پرز، بازمانده‌یِ زندگیِ یک غریبه است. شاید تهِ این جیب، دستِ معشوقه‌اش را گرم می‌کرده . شاید مشتش را گره می‌کرده از عصبانیت. شاید هم آخرین بار، وقتی داشته از رویِ پل می‌پریده، دست‌هایش تویِ همین جیب بوده.
ما داریم لباسِ مرده‌ها را می‌پوشیم رفیق. یا لباسِ زنده‌هایی که آنقدر بدبخت شده‌اند که پوستِ دومشان را فروخته‌اند. حسِ عجیبی است. انگار دارم «سرنوشتِ» کسِ دیگری را تنم می‌کنم. اگر صاحبِ این کاپشن، آدمِ خوشبختی بوده باشد، شاید خوشبختی‌اش به من هم سرایت کند؟ نه... بدبختی واگیر دارد، خوشبختی اما انحصاری است.
من خودم هم یک آدمِ «تانا‌کورایی»ام. دلم دست‌دوم است. قبلاً یکی تویش زندگی کرده، دیوارهاش را خط‌خطی کرده، پنجره‌هاش را شکسته و رفته . حالا هر کسِ جدیدی بخواهد بیاید، باید در یک خانه‌یِ کلنگیِ بازسازی‌نشده زندگی کند. خنده‌هایم دست‌دوم است؛ قبلاً برایِ یکی دیگر خرج شده. واژه‌هایم دست‌دوم است.
کاپشن را می‌خرم. نه چون خوشگل است؛ چون «ارزان» است. چون بویِ غربت می‌دهد. چون وقتی می‌پوشمش، حس می‌کنم یک نفرِ دیگرم. و چه چیزی بهتر از اینکه آدم، برایِ چند ساعت هم که شده، «خودش» نباشد؟
#آقای_شاید

«سقوطِ بی‌صدایِ هواپیما در اقیانوسِ آرام»

سقوط، همیشه با صدایِ انفجار و آتش‌سوزی همراه نیست. گاهی وقت‌ها، سقوط یعنی محو شدنِ ناگهانیِ یک نقطه از رویِ رادار. همین. نه دودی، نه لاشه‌ای، نه جعبه‌یِ سیاهی. قصه‌یِ رفتنِ تو، دقیقاً همین‌طور بود. یک لحظه بودی، سبز بودی، میخندیدی... و لحظه‌یِ بعد، خطِ صافِ ممتد.
بدترین قسمتِ ماجرا، این «بی‌خبری» است. اینکه من مثلِ کارشناسانِ احمقِ سوانحِ هوایی، نشسته‌ام وسطِ خرابه‌هایِ زندگی‌ام و دارم تکه‌هایِ خاطرات را کنار هم می‌چینم تا بفهمم «چرا؟». نقصِ فنی بود؟ (من کم گذاشتم؟) عاملِ انسانی بود؟ (پایِ کسِ دیگری وسط بود؟) یا شرایطِ جوی نامساعد بود؟ (زمانه با ما نساخت؟) هیچ‌کدام. تو رفتی و هیچ یادداشتی، هیچ دلیلی، هیچ «خداحافظیِ» تمیزی جا نگذاشتی . من مانده‌ام و یک علامتِ سوالِ بزرگ که مثلِ قلابِ ماهیگیری گیر کرده تویِ گلویم و هر چه قورت می‌دهم، پایین نمی‌رود.
و اما تلاش‌هایِ احمقانه‌یِ من برایِ «غمگین نبودن»... دیدی وقتی دیوارِ خانه نم می‌دهد، رویش را رنگ می‌زنند؟ من این چند روز، یک سطلِ رنگِ «بی‌خیالی» دستم گرفتم و هی مالیدم رویِ صورتم. خندیدم. بلند بلند. تویِ جمع جک تعریف کردم. پیراهنِ روشن پوشیدم. آهنگ‌هایِ شش‌و‌هشتِ بندتنبانی گوش دادم و سعی کردم با ریتمش سر تکان بدهم. نتیجه؟ گچِ دیوار طبله کرد. رنگ پوسته پوسته شد. غم، مثلِ نمِ ساختمان، از زیرِ لایه‌هایِ خنده‌یِ مصنوعی زد بیرون .
تلاش برایِ غمگین نبودن، وقتی دلت پودر شده، مثلِ تلاشِ برایِ چسباندنِ شیشه‌یِ ماشین با چسبِ نواری است. مسخره است. مضحک است. دلِ من نشکست؛ دلِ من «فرونشست» کرد. مثلِ زمین‌هایی که زیرشان خالی می‌شود و ناگهان یک حفره‌یِ عمیق وسطشان باز می‌شود. حالا من دارم دورِ این حفره نوارِ زردِ «خطر» می‌کشم و تظاهر می‌کنم که دارم جاده را تعمیر می‌کنم. ولی خودم می‌دانم... این حفره، با هیچ خاک و سیمانی پر نمی‌شود. فقط شاید... شاید مرورِ زمان، علف‌هایِ هرز را رویِ لبه‌هایش سبز کند تا کمتر ترسناک به نظر برسد.
#آقای_شاید

«کوررنگیِ اکتسابی؛ نفرینِ استانداردِ بالا»

تو با چشم‌هایِ من چکار کردی؟
این بزرگترین جنایتت بود؛ نه رفتنت، بلکه «بالا بردنِ سطحِ توقعِ شبکیه‌یِ چشمِ من».
بعد از تو، من دچارِ یک‌جور کوررنگیِ خاص شده‌ام.
در خیابان راه می‌روم، آدم‌ها را می‌بینم، رنگ‌ها را می‌بینم، اما همه چیز «خاکستری» است.
همه چیز «کم‌رنگ» است.
دخترانی را می‌بینم که همه می‌گویند زیبا هستند.
بینی‌هایِ عمل‌کرده، گونه‌هایِ برجسته، موهایِ رنگ‌شده‌یِ بلوند و شرابی.
اما من پوزخند می‌زنم.
این‌ها پیشِ آن «کنتراستِ وحشیِ» صورتِ تو، شوخیِ بدی هستند.
این‌ها زیبایی‌شان «تلاش» است؛ زیباییِ تو «حادثه» بود.
آن‌ها ساعت‌ها جلویِ آینه وقت گذاشته‌اند تا شبیهِ چیزی شوند؛
تو اما وقتی از خواب بیدار می‌شدی، با آن موهایِ بهم‌ریخته و صورتِ پف‌کرده، استانداردِ زیباییِ جهان را جابه‌جا می‌کردی.
تو سلیقه‌یِ مرا خراب کردی !
مثلِ کسی که یک‌بار طعمِ بهترین شرابِ صدساله را چشیده باشد و بعد بخواهند با آب‌میوه‌یِ پاکتیِ گرم پذیرایی‌اش کنند.
نمی‌توانم.
نمی‌توانم به کسِ دیگری نگاه کنم و نگویم: «چرا پوستش مثلِ برف نیست؟»، «چرا چشم‌هایش آن سیاهیِ مطلق را ندارد؟».
تو باعث شدی که من در میانِ انبوهِ آدم‌ها، تنهاتر شوم.
چون حالا من دنبالِ یک «تو»یِ دیگر می‌گردم،
و غم‌انگیزترین اصلِ دنیا این است که:
از شاهکارِ خلقت، کپیِ دومی زده نشده است.
#آقای_شاید

«عشقِ پیکسلی؛ بوسه بر جداره‌یِ سردِ گوریلا گلس»

لانگ‌دیستنس، رابطه نیست «توهمِ دونفره» است. یک‌جور خودآزاریِ مدرن که تویش تکنولوژی، جایِ «لمس» را می‌گیرد. من نشسته‌ام اینجا، زل زده‌ام به این مستطیلِ شش اینچیِ نورانی. تو آنجایی. آن طرفِ دنیا (یا حتی آن طرفِ شهر، چه فرقی می‌کند وقتی دستم بهت نمی‌رسد؟). تصویرت می‌آید. اما تصویرِ تو، خودِ تو نیست. مجموعه‌ای از کدهایِ صفر و یک است که ادایِ تو را درمی‌آورند.
دلم می‌خواهد دستم را ببرم تویِ گوشی و آن موهایِ لَختِ مشکی  را کنار بزنم. اما انگشتم می‌خورد به شیشه‌یِ سرد. سرد... مثلِ همان پاهایِ یخ‌زده‌ات که دیگر نیست تا گرمشان کنم. لانگ‌دیستنس یعنی «قحطیِ لامسه». یعنی من می‌بینم که داری می‌خندی، صدایِ خنده‌ات را با یک ثانیه تأخیر می‌شنوم، اما گرمایِ نفست به صورتم نمی‌خورد. من بویِ عطرِ «لجند مونت» تو را نمی‌شنوم ؛ بویِ داغِ باتریِ گوشی را می‌شنوم که دارد زیرِ فشارِ این تماسِ تصویریِ لعنتی منفجر می‌شود.
و امان از آن لحظه‌ای که اینترنت ضعیف می‌شود. «Connecting...» چرخیدنِ آن دایره‌یِ سفید وسطِ صورتت، مثلِ چرخیدنِ مته تویِ مغزِ من است. تصویرت فریز می‌شود. گاهی در حالِ خنده، گاهی با چشم‌هایِ بسته. شبیهِ ارواح می‌شوی. شبیهِ یک خاطره‌یِ گیرکرده. من داد می‌زنم: «صدامو داری؟» و تو، مثلِ رباتی که هنگ کرده، ساکتی.
می‌دانی ترسناک‌ترین بخشِ ماجرا کجاست؟ «کادرِ دوربین». من فقط همان‌جایی را می‌بینم که تو می‌خواهی ببینم. چهارچوبِ صورتت، شاید کمی از شانه‌هایت. اما بقیه‌یِ اتاق چه؟ کی آنجا نشسته؟ نکند همان «یَلِ» تازه به دوران رسیده‌ای که صدایش درنمی‌آید، رویِ مبلِ روبه‌رویی نشسته و دارد به اداهایِ تو برایِ من پوزخند می‌زند؟  لانگ‌دیستنس، بهشتِ پارانوییدهاست. من اینجا دارم از دلتنگی دق می‌کنم، و تو آنجا داری در یک کادرِ بسته‌یِ دروغین، لبخند می‌زنی.
ما همدیگر را نداریم. ما فقط دو تا «آی‌پی» سرگردانیم که در سرورهایِ مخابرات با هم تصادف کرده‌ایم. بوسه‌یِ مجازی؟ ایموجیِ قلب؟  این‌ها برایِ من نان و آب نمی‌شود.
من سربازی‌ام که پشتِ سیم‌خاردارهایِ مرز مانده و فقط می‌تواند با دوربین‌شکاری، وطنش را دید بزند. وطنی که پرچمش دیگر دستِ من نیست.
#آقای_شاید

«سندرومِ عضوِ خیالی؛ خارِشِ جایی که نیست»

علمِ پزشکی اسمش را گذاشته «دردِ فانتوم» (Phantom Pain). پدیده‌ای عجیب که در آن، فردی که دست یا پایش قطع شده، هنوز حضورِ آن عضو را حس می‌کند. هنوز می‌خواهد با آن دستِ نداشته لیوان را بگیرد، یا کفِ آن پایی که قطع شده و زیرِ خاک دفن شده، ناگهان شروع می‌کند به تیر کشیدن و خاریدن.
من دقیقاً دچارِ همین مرض شده‌ام. تو «قطع» شدی. از زندگی‌ام، از روزمرگی‌ام، از تماسم. اما مغزِ لعنتیِ من، هنوز این «نبودن» را آپدیت نکرده است. هنوز سیگنال می‌فرستد به سمتِ جایی که تو قبلاً بودی.
بدترین قسمتش، همان «خارش» است. تصور کن! دلت برایِ کسی تنگ شده که وجود ندارد. این مثلِ خاریدنِ کفِ پایی است که قطع شده. چطور باید بخارانمش؟ چطور باید آرامش کنم؟ دست می‌کشم تویِ هوا، اما فقط جایِ خالی‌ات را لمس می‌کنم.
من یک «معلولِ عاطفی»ام که ظاهرم سالم است. راه می‌روم، کار می‌کنم، حرف می‌زنم. اما بخشی از روحم با ساطورِ رفتنِ تو قطع شده. مردم مرا کامل می‌بینند، اما خودم حس می‌کنم که تعادل ندارم. حس می‌کنم یک طرفم سنگین‌تر است؛ طرفی که پُر از وزنِ «خاطره» است.
میدانی؛ قطع عضوِ فیزیکی، ویلچر دارد، عصا دارد، ترحمِ مردم را دارد. اما قطعِ عضوِ روح، هیچ‌کدام را ندارد. باید با همین روحِ ناقص و خون‌چکان، وسطِ خیابان راه بروی و لبخند بزنی تا کسی نگوید: «دیوانه را ببین که دارد با سایه‌یِ خودش حرف می‌زند.»
#آقای_شاید

«ملکه‌یِ بدونِ تاجِ آشپزخانه؛ فرشته‌یِ بویِ پیاز گرفته»

امروز فضایِ مجازی بویِ «گلاب» و «بهشت» می‌دهد. همه شده‌اند فرزندِ خلف. استوری‌ها را که می‌بینم، خنده‌ام می‌گیرد. عکس‌هایِ فیلتر شده، متن‌هایِ کپی‌پیست شده از دیوانِ اشعار، و قربان‌صدقه‌هایِ دیجیتالی. اما واقعیت، آن پایین، تویِ آشپزخانه است. همان‌جایی که «مادر» ایستاده و بویِ تندِ پیاز داغ، با بویِ وایتکسِ رویِ پیش‌بندش مخلوط شده.
به دست‌هایش نگاه کرده‌ای؟ نه در عکس‌هایِ روتوش شده؛ در واقعیت. آن دست‌ها دیگر «اثر انگشت» ندارند. شیارهایِ سرِ انگشت‌هایش، زیرِ سایشِ مداومِ اسکاج و موادِ شوینده، پاک شده‌اند. او هویتش را، خطوطِ سرنوشتش را، لابلایِ چربی‌هایِ رویِ بشقاب‌هایِ ما شست و سابید و برد.
روزِ مادر، روزِ کادوهایِ احمقانه است. می‌رویم برایش «مخلوط‌کن» می‌خریم، یا «جاروبرقی»ِ مدلِ جدید. شرم‌آور است! ما داریم برایِ «کارگرِ بی‌جیره و مواجبِ خانه»، ابزارِ کارِ جدید می‌خریم تا راحت‌تر کار کند، نه اینکه استراحت کند. هیچ‌کس برایِ زنِ درونِ او کادو نمی‌خرد. هیچ‌کس یادش نیست که او قبل از اینکه «مادر» باشد، «لیلی» بود، «دختر» بود، رویا داشت.
مادرم یک «سپرِ انسانی» بود. تمامِ ترکش‌هایِ فقر، تمامِ موجِ انفجارِ بداخلاقی‌هایِ پدر، و تمامِ خمپاره‌هایِ ندانم‌کاری‌هایِ ما، اول به او خورد. او فیلترِ بدبختی‌هایِ ما بود. غم را می‌گرفت، تصفیه می‌کرد، و به ما لبخند تحویل می‌داد. حالا بدنه‌یِ این سپر، پُر از فرورفتگی و تَرَک است. پاهایش درد می‌کند. همان پاهایی که می‌گویند بهشت زیرش است، اما رویِ زمین از واریس کبود شده.
امروز دلم نمی‌خواهد بگویم: «روزت مبارک». کدام مبارکی؟ وقتی هنوز نگرانیِ قسط‌هایِ عقب‌افتاده تویِ چشم‌هایت موج می‌زند؟ دلم می‌خواهد دست‌هایِ زبر و خشکش را بگیرم، ببوسم، و بگویم: «ببخشید که ما جوانی‌ات را جویدیم و قورت دادیم تا بزرگ شویم.» مادر، تنها عابرِ بانکِ جهان است که موجودیِ «محبت»اش هیچ‌وقت تمام نمی‌شود، حتی وقتی که ما پین‌کدِ قلبش را اشتباه می‌زنیم.
#آقای_شاید

«تنظیماتِ کارخانه؛ خودکشیِ حافظه»

امروز گوشی‌ام را فروختم. نه برای پولش؛ برای «فرار» از حافظه‌اش. سخت‌ترین کارِ دنیا، خداحافظی نیست؛ فشار دادنِ دکمه‌ی «Factory Reset» (بازگشت به کارخانه) است. یک لحظه مکث. یک هشدارِ قرمزِ ترسناک روی صفحه می‌آید: «آیا مطمئن هستید؟ تمام داده‌ها، عکس‌ها و مخاطبین پاک خواهند شد.» دستم لرزید. این یک سوالِ فنی نیست؛ این یک تهدیدِ عاطفی است. دارد می‌گوید: «مطمئنی می‌خواهی تمامِ شواهدِ بودنش را بسوزانی؟»
دکمه را زدم. صفحه سیاه شد. یک نوارِ سبزِ باریک شروع کرد به پُر شدن. من نشستم و زل زدم به قتل‌عامِ خاطرات. آن نوارِ سبز، داشت خنده‌هایت را می‌جوید. داشت اسکرین‌شات‌هایِ دعوایمان، وویس‌هایِ صبح‌بخیرت، و حتی آن پوشه‌یِ مخفیِ عکس‌هایت را پودر می‌کرد. در عرضِ چند دقیقه، سال‌ها زندگیِ من «فرمت» شد.
گوشی روشن شد. بالا آمد. نوشت: «Hello». با زبان‌های مختلف خوش‌آمد گفت. چقدر غریبه شده بود. دیگر نمی‌دانست من کیستم. دیگر نمی‌دانست صاحبش عاشقِ دختری با موهایِ مشکی و پوستِ سفید بوده. شده بود یک تکه شیشه و فلزِ بی‌شعورِ خام. تمیز. صیقلی. بدونِ هیچ دردی.
گذاشتمش توی جعبه. فردا یک غریبه می‌خردش. خوش به حالش. او صاحبِ یک گوشیِ «نو» می‌شود. او نمی‌داند که رویِ پیکسل‌هایِ این صفحه، چقدر اشک ریخته شده. او نمی‌داند که اسپیکرِ این گوشی، چه دوستت دارم‌هایی را پخش کرده و لرزیده.
حسادت کردم به گوشی. به همان آی‌سی‌هایِ سیلیکونی‌اش. کاش مغزِ آدم هم دکمه‌ی «تنظیماتِ کارخانه» داشت. یک دکمه که فشارش می‌دادی، یک نوارِ سبز پر می‌شد، و بعد چشم‌هایت را باز می‌کردی و می‌دیدی هیچ‌کس را نمی‌شناسی. نه دردی، نه زخمی، نه یادی. فقط یک «Hello»یِ ساده به دنیایِ جدید. اما ما... ما فایل‌هایمان «Read Only» است؛ نه پاک می‌شود، نه تغییر می‌کند، فقط مرور می‌شود و می‌سوزاند.
#آقای_شاید

«معماریِ یک ساختمانِ نیمه‌کاره»

من شبیهِ آن ساختمانِ بتنیِ سرِ خیابانم. همانی که پنج سال است اسکلتش را زده‌اند و رهایش کرده‌اند. باد از میانِ طبقاتم رد می‌شود و زوزه می‌کشد. پنجره ندارم؛ چشم‌هایم باز است به رویِ غبارِ شهر. کارگران ترکم کرده‌اند. صاحب‌کار ورشکست شده (صاحب‌کارِ دلم را می‌گویم). میل‌گردهایم زنگ زده و بیرون زده، مثلِ دنده‌هایِ یک حیوانِ در حالِ تجزیه.
مردم از کنارم رد می‌شوند و می‌گویند: «حیف، جاش خوب بود، ولی حروم شد.» دقیقاً! جایِ من خوب بود. پتانسیلش را داشتم که یک «برج» باشم. که چراغ‌هایم روشن شود، که پرده‌هایِ حریر آویزان کنند، که صدایِ خنده‌یِ بچه‌ها در من بپیچد. اما نشد. بودجه نرسید. بودجه‌یِ محبت، بودجه‌یِ صبر، پول... همه ته کشید.
حالا شده‌ام لانه‌یِ کبوترهایِ چاهی و محلِ تجمعِ معتادها که شب‌ها در من آتش روشن می‌کنند. سیاه شده‌ام. دود گرفته‌ام. من یک «سازه»یِ شکست‌خورده‌ام. نه آنقدر ویرانم که خرابم کنند و از نو بسازند، نه آنقدر کاملم که کسی بیاید و در من زندگی کند. من «بلاتکلیف»ترین سازه‌یِ این شهرم. ایستاده‌ام، زشت و زمخت، وسطِ نمایِ شیشه‌ایِ شهر، تا یادآوری کنم که همیشه «ساختن» به «پایان» نمی‌رسد. گاهی پایان، همان نیمه‌کاره ماندنِ ابدی است.
#آقای_شاید

«پروازِ بدونِ بال از سکویِ سی و پنجم»

اینجا هوا رقیق است. آنقدر رقیق که اکسیژن به مغز نمی‌رسد؛ شاید هم می‌رسد، اما مغزِ من دیگر فرمانِ «نفس بکش» را صادر نمی‌کند. طبقه‌ی سی و پنجم. لبه‌ی تراس. پایین را نگاه می‌کنم. آدم‌ها؟ نه... آن‌ها آدم نیستند. آن‌ها نقطه‌هایِ متحرکِ بی‌ارزشی‌اند که دارند می‌دوند دنبالِ همان «کاغذِ کثیف». ماشین‌ها؟ قوطی‌کبریت‌هایِ رنگی. از این بالا، شهر، شبیهِ یک ماکتِ خاک‌گرفته‌یِ ارزان‌قیمت است. شبیهِ همان اسباب‌بازی‌هایی که پدرم هیچ‌وقت پول نداشت برایم بخرد.
باد اینجا هوهو نمی‌کند؛ سیلی می‌زند. محکم می‌خورد تویِ صورتم. انگار دارد تنبیهم می‌کند که چرا جرأت کردم از سطحِ «بدبختیِ معمول» بالاتر بیایم. می‌دانی؛
«رهایی» کلمه‌ی قشنگی است، اما هزینه‌ی سنگینی دارد. هزینه‌اش دقیقاً «جاذبه» است.
تنها چیزی که در این دنیا به من وفادار ماند، همین جاذبه بود.
هر چقدر تو پسم زدی، جاذبه مرا کشید.
هر چقدر تو خواستی دور شوی، جاذبه خواست که من را در آغوشِ زمین حل کند.
من یک سربازِ نیرویِ هوایی نیستم. من یک چتربازِ فراموش‌شده‌ام که کوله‌اش باز نشد.
ایستاده‌ام اینجا و دارم به «قانونِ سقوط» فکر می‌کنم. پنج ثانیه؟ شش ثانیه؟ کلِ مسیرِ رسیدن به آزادی، همین‌قدر طول می‌کشد.
خیلی کمتر از آن سال‌هایی که پایِ سین‌نشدنِ پیام‌هایِ خود سوختم.
اگر بپرم... دیگر کسی مرا «ایگنور» نمی‌کند. صدایِ برخوردِ من با آسفالت، آنقدر بلند خواهد بود که حتی تو، در آن کافه‌یِ دنج با آن یَلِ جدیدت، سرت را برگردانی. آنجا دیگر من «مهم» می‌شوم. می‌شوم «خبرِ فوری». می‌شوم تیترِ حوادث. «مردی که نخواست دیگر ادامه دهد.»
پاهایم می‌لرزد؟ نه. پاهایم دارند ذوق می‌کنند. شاید این تنها راهی باشد که بتوانم بالاخره «پرواز» کنم. تو همیشه می‌گفتی: «بلندپرواز باش». بفرما ! از این بلندتر؟ من الان از تمامِ آرزوهایِ تو بالاترم.
فقط فرقش این است که مقصدِ پروازِ من، آسمان نیست؛ آغوشِ سخت و سردِِ خیابان است.
یک قدم مانده. یک قدم تا «پایان شاید» .
دست‌هایم را باز می‌کنم. باد می‌پیچد لایِ پیراهنم. حسِ عجیبی است... انگار بالاخره، بعد از آن‌همه دویدن و نرسیدن ، زمین دارد خودش را بالا می‌کشد تا به من برسد.
#آقای_شاید

«قانونِ جاذبه‌یِ شرف؛ چرا ما صعود نکردیم؟»

ما پایین ماندیم. درست همین‌جایی که بویِ اگزوز و نا می‌دهد. اما دلیلش «سنگینی» ما نبود؛ دلیلش «خشکیِ» مفاصلِ ما بود.
ما آناتومیِ صعود را بلد نبودیم. برای بالا رفتن در این سیستمِ لعنتی، باید «ژلاتینی» باشی. باید مهره‌های گردنت قابلیتِ چرخشِ سیصد و شصت درجه و خم شدن تا نوکِ کفشِ ارباب را داشته باشد.
ما؟ ما یک مشت سربازِ خشک‌مغز بودیم که ستونِ فقراتمان زیادی صاف بود. یک‌جور نقصِ مادرزادیِ «شرف» داشتیم که نمی‌گذاشت دولا شویم.
ما پایین ماندیم، چون دست‌هایمان «سمباده» بود. دست‌های ما برای کار کردن، برای جنگیدن، برای نوشتن و برای پاک کردنِ اشک ساخته شده بود. این دست‌هایِ زبر، به دردِ «مالیدن» نمی‌خورد!
اگر می‌خواستیم بمالیم، پوستِ طرف را می‌کندیم! «مالیدن»، دست‌هایِ نرم و لطیفِ می‌خواهد، یا دست‌هایِ مخملیِ مردانی که هیچ‌وقت بیل نزده‌اند.
ما نوازش بلد نبودیم، چه برسد به چاپلوسی.
و اما شما...
شما که آن بالایید، در پنت‌هاوسِ موفقیت. به من نگو «تلاش کردم». نگو «هوشِ اقتصادی داشتم».
بویِ «روغن» می‌دهی! روغنی که با آن، مسیرِ صعودت را لیز کردی تا اصطکاکِ شرف، سرعتت را نگیرد.
یک جایِ کارِ شما می‌لنگد.
در این ساختمانی که پله‌هایش لق است و آسانسورش خراب، کسی که طبقهِ آخر ایستاده، حتماً از کولِ بقیه بالا رفته است. حتماً پایش را گذاشته رویِ شانه‌یِ یک نفر مثلِ من.
شما بالا هستید، نه چون عقاب هستید؛ چون «بادکنکید! توخالی، سبک، و پر از بادِ غرور .
برای بالا رفتن باید «وزن» را دور می‌ریختید و سنگین‌ترین چیز در این دنیا، «آبرو» بود که شما دمِ در گذاشتید.
ما پایین ماندیم، زیرِ فشارِ اتمسفرِ فقر و درد، له شدیم... اما حداقل وقتی تویِ آینه نگاه می‌کنیم، سرمان، بالاست نه پایین.
#آقای_شاید

«مهمانِ ناخوانده‌ی ساعتِ سه»

قرص‌ها دروغ می‌گویند. ریسپریدون، سیتالوپرام... همه‌شان نقل‌ونبات‌های رنگیِ بی‌خاصیتی هستند که دکترهای کرکس‌صفت تجویز می‌کنند تا دهانِ «حقیقت» را ببندند. اما حقیقت، امشب ساعتِ سه و هفده دقیقه، دوباره از کمدِ لباس‌ها بیرون آمد.
تاریکیِ اتاق، غلیظ است. مثلِ قیر. اما من تو را می‌بینم. آنجا، کُنجِ اتاق، رویِ صندلیِ لهستانیِ کهنه نشسته‌ای. همان پیراهنِ گل‌دار تنت است. همان که زانوهای سفیدت از زیرش بیرون زده بود. خوشحالم؟ نه... وحشت‌زده‌ام. چون تو تکان نمی‌خوری. چون سینه‌ات بالا و پایین نمی‌رود. تو نفس نمی‌کشی، اما صدایِ نفس‌هایت، صدایِ خِرخِرِ ریه‌هایت، تمامِ اتاق را پر کرده است.
آرام صدایت می‌زنم: «ملوک؟» جواب نمی‌دهی. فقط سرت را آرام... خیلی آرام... با یک صدایِ تِق‌تِقِ استخوانی، به سمتِ من می‌چرخانی. موهایِ مشکی‌ات ریخته رویِ صورتت. نمی‌بینمت. جرأت می‌کنم و از تخت پایین می‌آیم. کفِ اتاق سرد است. سردتر از همیشه. قدم برمی‌دارم به سمتت. بویِ تو می‌آید. اما نه بویِ عطرِ «لجند مونت». بویِ خاکِ نمدار می‌آید. بویِ گل‌هایِ پلاسیده‌یِ دکه‌یِ گل‌فروشی.
می‌رسم بالایِ سرت. دستت را دراز کرده‌ای. می‌خواهم دستت را بگیرم. دستم را دراز می‌کنم... انگشتانم از میانِ انگشتانت رد می‌شود. تو نیستی. تو «تراکمِ تاریکی» هستی. توده‌ای از سایه که فقط شکلِ آن اندامِ صد و پنجاه و شش سانتی را به خود گرفته است.
ناگهان، موهایت کنار می‌رود. و من... من جیغ می‌کشم. چون زیرِ آن موهایِ سیاه، صورتِ تو نیست. صورتِ «من» است. اما نه منِ جوان... صورتی پیر، تجزیه‌شده، با چشمانی که حدقه ندارند. لب‌هایت (لب‌هایم) تکان می‌خورند و با صدایِ تو می‌گویند: «دکتر راست می‌گفت... اینجا اتاق نیست؛ لجن‌زارِ جمجمه است!»
من عقب‌عقب می‌روم. می‌خورم به دیوار. سایه بلند می‌شود. قد می‌کشد. حالا دیگر صد و پنجاه سانت نیست. تا سقف می‌رسد. سایه‌ی غمت، دارد سقف را سوراخ می‌کند. چراغ را روشن می‌کنم. نیستی. فقط صندلیِ خالی است و یک لکهِ خیس رویِ نشیمن‌گاهش، انگار کسی آنجا گریه کرده باشد. من دیوانه نیستم ... من فقط با قاتلِ خودم هم‌اتاق شده‌ام.
#آقای_شاید

«مجلسِ شورایِ دیوانگان در جمجمه‌یِ من»

اینجا، در این اتاقِ دوازده‌متری، جمعیت از حدِ نصاب گذشته است. دکتر می‌گوید من «تنها» هستم؛ غلط کرده است! من یک «کشورم». کشوری که درگیرِ جنگِ داخلی است و هر روز در خیابان‌هایِ ذهنم، کودتا می‌شود .
بیایید معرفی‌تان کنم به اعضایِ این «اجتماعِ نقیضین»:
۱. «منِ اول: دیکتاتورِ منطقی» این همان کسی است که صبح‌ها کراوات می‌زند (یا حداقل دکمه‌یِ یقه‌اش را می‌بندد)، می‌رود بانک، قسط می‌دهد، و وقتی تو پیام می‌دهی، می‌گوید: «کات!». او معتقد است عشق، نان و آب نمی‌شود. اوست که می‌گوید: «اون رفت، گورِ باباش!» . این «من»، شبیهِ پدرم است؛ خشن، واقع‌بین، و بیزار از رویا .
۲. «منِ دوم: سربازِ فراری» این یکی، احمق است. هنوز لباسِ خاکی‌اش را درنیاورده. هنوز فکر می‌کند جنگ ادامه دارد. هنوز عکسِ تو را تویِ جیبش پنهان کرده و منتظر است خمپاره بیاید تا رویِ عکس بیفتد و شهید شود . اوست که شب‌ها، وقتی «منِ اول» خواب است، بلند می‌شود و برایت شعر می‌نویسد .
۳. «منِ سوم: کودکِ لجباز» این یکی هشت سالش است. نشسته کنجِ دیوار، توپش را بغل کرده و منتظر است تو بیایی و هم‌بازی‌اش شوی . او نه منطق سرش می‌شود، نه جنگ. او فقط گریه می‌کند. اوست که وقتی می‌بینمت، بی‌اختیار دست‌وپایش می‌لرزد.
تضاد؟ تضاد اینجاست که من با «زبانِ» آن دیکتاتور حرف می‌زنم، با «قلبِ» آن سرباز می‌تپم، و با «چشمِ» آن کودک گریه می‌کنم. رفتارم، بویِ «بی‌تفاوتی» می‌دهد؛ افکارم، بویِ «جنون» .
جمعِ نقیضین محال است؟ فلاسفه اشتباه کردند. من «اجتماعِ نقیضین»ام. منم که همزمان هم می‌خواهم برگردی، و هم می‌ترسم که برگردی. منم که عکس‌هایت را پاک می‌کنم، ولی تویِ سطلِ آشغالِ گوشی نگهشان می‌دارم (چون پاک کردنِ کامل، جگر می‌خواهد و من ندارم) . منم که بیست و شش تا قرص می‌خورم تا آرام شوم ، اما دلم برایِ بی‌قراری‌ام تنگ می‌شود.
من، شلوغ‌ترین تنهایِ شهرم رفیق. تویِ سرم، عروسی و عزا همزمان برگزار می‌شود. «منِ اول» دارد حلوا پخش می‌کند (چون تو مردی)، «منِ دوم» دارد کل می‌کشد (چون تو در خیالم زنده‌ای). و من... منِ واقعی، آن وسط ایستاده‌ام و دارم زیرِ دست‌وپایِ این‌همه «خود» له می‌شوم .
#آقای_شاید

«فضیلت‌هایِ نامرئی بودن در خطِ یک»

اینجا مترو نیست؛ اینجا «کنسروِ انسانیت» است. جایی که شانه‌ی یک کارگرِ خسته در دنده‌ی چپِ من فرو رفته و کیفِ کوله‌ی یک دانشجو، دارد مهره‌های کمرم را جابه‌جا می‌کند. در این «فشارِ قبرِ» عمومی، من به یک کشفِ بزرگ رسیده‌ام: «منزوی بودن، یک موهبتِ لوکس است.»
نگاهشان کن! آن دو نفر را می‌گویم که زور می‌زنند تویِ این همهمه، دستِ همدیگر را ول نکنند. چه عذابی! مجبورند تویِ صورتِ هم لبخند بزنند، در حالی که بویِ عرقِ نفرِ کناری دارد خفه‌شان می‌کند. مجبورند حرف بزنند، وقتی که صدایِ گوش‌خراشِ «خانم‌ها، آقایان، دست‌فروشان...» نمی‌گذارد صدا به صدا برسد. «رابطه» در مترو، یک کارِ سخت و زیان‌آور است.
اما من؟ من، عالیجنابِ تنهایی، هندزفری‌ام را چپانده‌ام تویِ گوشم.
من اینجا هستم، اما نیستم. منزوی بودن در مترو یعنی «روئین‌تن» بودن.
۱.کسی از تو توقع ندارد: وقتی اخم‌هایت را درهم می‌کشی و زل می‌زنی به تاریکیِ تونل، هیچ‌کس جرأت نمی‌کند بپرسد: «چته؟».
تو آزادی که غمگین باشی، آزادی که خسته باشی، آزادی که «ایگنور» کنی.
۲. اکسیژنِ اختصاصی: آن‌هایی که حرف می‌زنند، دارند اکسیژنِ نازنین را با کلماتِ بیهوده هدر می‌دهند. من اما، دهانم بسته است. من هوایِ خودم را دارم. منزوی بودن یعنی صرفه‌جویی در مصرفِ «جان».
۳. تماشاگرِ بدونِ بلیت: وقتی با کسی نیستی، می‌توانی همه را دید بزنی. می‌توانی دعوایِ آن زن و شوهر را تحلیل کنی، می‌توانی مدلِ موهایِ مسخره‌یِ آن پسرک را نقد کنی، بی‌آنکه کسی به تو بگوید: «زشته، نگاه نکن». منزوی بودن، تو را تبدیل به «دوربینِ مداربسته‌ی» جامعه می‌کند.
و مهم‌تر از همه... وقتی تنهایی، نگرانِ این نیستی که کسی پایِ «او» را لگد کند. نگران نیستی که کسی به «او» تنه بزند. تنه خوردن، وقتی تنهایی، فقط دردِ جسم دارد؛ اما وقتی با «او» باشی، هر تنه‌ای که به او می‌خورد، به غیرتِ تو برمی‌خورد و دردِ روح دارد.
پس زنده باد انزوا! زنده باد این خط‌کشیِ نامرئی که دورِ خودم کشیده‌ام. شما به هم بچسبید و عرق بریزید؛ من در جزیره‌یِ امنِ خودم، دارم پادشاهی می‌کنم... هرچند پادشاهی که تاجش، هندزفریِ گره‌خورده‌اش است.
#آقای_شاید

#آقای_شاید

«مانیفستِ کیسه‌های شنی»

ما «سیاست‌مدار» نیستیم ؛ ما «سیاست‌خور»یم. ما همان‌هایی هستیم که همیشه در «حاشیه» زندگی کردیم، اما «متنِ» تمامِ بدبختی‌ها رویِ شانه‌هایِ ما نوشته شد. اخبار را خاموش کن. تحلیل‌هایِ آبکیِ آن کارشناس‌هایِ شیک‌پوش را که یقهِ دیپلماتیک می‌بندند و از «مقاومت» حرف می‌زنند، بریز دور. مقاومت، کارِ آن‌ها نیست؛ مقاومت، شغلِ مادرم است که با یک کیلو گوشت، باید یک ماه خورشتِ «تلقین» بپزد. مقاومت، شغلِ پدرم است که «فرمانِ آخر» را کسِ دیگری صادر می‌کند، اما اوست که باید زیرِ بارِ شرمندگیِ اجاره‌خانه له شود.
ما «کیسه‌هایِ شنی» هستیم. دیده‌ای در جنگ چطور کیسه‌هایِ شن را می‌چینند جلویِ سنگر تا تیرها به فرمانده‌ها نخورد؟ ما همان‌هاییم. ما ضربه‌گیرِ بحرانیم. تورم که می‌شود، ترکش‌هایش تویِ سفره‌یِ ما می‌نشیند. تحریم که می‌شوند، دارویِ پدرِ من نایاب می‌شود، نه دارویِ آن آقازاده‌ای که در استانبول ساحل را دید می‌زند. جنگ که می‌شود... ما سربازیم. ما می‌رویم، ما می‌میریم، و آن‌ها روبان‌هایِ سیاه را قیچی می‌کنند و سخنرانی‌هایِ غرا می‌کنند.
از کدام «آزادی» حرف می‌زنی؟ در خانه‌ای که «پول» نیست، دموکراسی فقط یک شوخیِ تلخ است. آزادیِ بیانِ ما، نهایتاً همان فریادِ خفه‌ای است که تویِ بالشت می‌زنیم تا همسایه‌ها نشنوند. ما نسلی هستیم که حتی اعتراضمان هم «ایگنور» شد. ما را ندیدند. ما را به حساب نیاوردند. فقط وقتی به ما نیاز دارند که بخواهند «سیاهی‌لشکر»ِ نمایش‌هایشان باشیم.
شهر خوابیده؟ نه... شهر خودش را به خواب زده تا نبیند که چطور دارند جیب‌هایش را می‌زنند. ما معترضانِ خاموشیم. اعتراضِ ما، همان صدایِ فندکی است که نصفه‌شب، در تاریکیِ اتاق روشن می‌شود. اعتراضِ ما، همان «نه» گفتن به شادی‌هایِ مصنوعیِ تلویزیون است. ما رأیِ ممتنع نیستیم؛ ما رأیِ «باطله»ایم. رأیی که خوانده نمی‌شود، اما هست. مچاله‌شده، خط‌خورده، و عصبانی.
اینجا، در پایین‌ترین نقطه‌یِ شهر، جایی که خدا هم گاهی آدرسش را گم می‌کند ، تنها حزبِ فعال، حزبِ «بقا» است. و ما، دبیرکل‌هایِ خسته‌یِ این حزبیم که داریم سعی می‌کنیم زیرِ آوارِ این‌همه «خبرِ بد» ، فقط زنده بمانیم. همین.
#آقای_شاید

«سقوطِ پادگان؛ گزارشِ یک جنگِ داخلی»

جنگ، همیشه تویِ مرزها نیست؛ گاهی وقت‌ها دقیقاً وسطِ هالِ پذیرایی اتفاق می‌افتد. من، بازمانده‌ی یک بمبارانِ خاموشم. همان‌جایی که نوشتم: «از لمسِ طلاق و زخمِ دائمِ پُرخون... تا حفره‌ی خانواده». امروز می‌خواهم دستم را بکنم تویِ همان حفره.
یادت هست آن خانواده‌ی «لاکچریِ حاشیه‌ی شهر»؟ همان‌هایی که قرار بود بروند استانبول و «لختی‌ها» را دید بزنند، اما سر از «بی‌بی زبیده» درآوردند؟ آن «طنز و فکاهی» تمام شد. بابام، آن فرمانده‌ی کل قوا که همیشه می‌گفت: «من کار کنم، تو بخور بخواب» ، حالا خلعِ درجه شده. دیگر فرمانی صادر نمی‌کند. او مانده و یک تلویزیونِ قدیمی و دیوارهای خانه‌ای که صدایش تویش می‌پیچد.
طلاق، یک کلمه‌ی دو بخشیِ ساده نیست. طلاق یعنی نصف شدنِ فرش. یعنی خط‌کشیِ نامرئی وسطِ اتاق. یعنی مادرم، آن کسی که قدرتِ «وتو» داشت و طرح‌های ما را رد می‌کرد ، آخرین و بزرگ‌ترین وتوی زندگی‌اش را کرد: وتویِ «ما» بودن. او رفت. نه به بی‌بی زبیده، نه به سفرِ زیارتی. رفت به جایی که «ما» تویش نبودیم.
ما «سرباز» بودیم ، اما سربازانی که سنگرشان را خودی‌ها بمباران کردند. می‌دانی بدترین قسمتِ طلاق چیست؟ سکوتِ بعد از رفتنِ کامیونِ اسباب‌کشی. وقتی جایِ خالیِ کمدها رویِ فرش می‌ماند. آن مستطیل‌هایِ گرد و غبار گرفته که رنگشان با بقیه‌ی فرش فرق دارد. آن مستطیل‌ها، قبرِ خاطراتِ کودکیِ ماست. همان‌جایی که داداشم ولو می‌شد روی مبل و می‌گفت: «اَه!» ، حالا دیگر مبلی نیست.
آن «دموکراسیِ» توی خانه ، تبدیل شد به آنارشی. دیگر کسی نیست که عمویم را بفرستد پیشِ من بخوابد تا «بانو» نیاورم و فساد نکنم. حالا منم و آزادی. آزادیِ ترسناکِ یک بچه‌ی طلاق. ما از هم پاشیدیم، نه مثلِ انار، مثلِ خمپاره. ترکش‌هایمان به هم خورد و زخمی شدیم. پدرم یک‌طرف افتاد، مادرم یک‌طرف، و من... من شدم «آقای شاید». حاصلِ تردیدِ دو نفر که شاید نباید ما را به دنیا می‌آوردند.
این «حفره‌ی خانواده» پر نمی‌شود، با پول، با زن، با شعر... پر نمی‌شود. این یک سوراخِ سیاه وسطِ سینه‌ی من است که باد از تویش رد می‌شود و زوزه می‌کشد.
#آقای_شاید

«نبشِ قبرِ دیجیتال؛ کالبدشکافیِ یک فایلِ صوتی»

ساعت، زمانِ مناسبی برایِ جنون است. هندزفری را می‌گذارم تویِ گوشم. سیمش مثلِ سرمِ «زهر» به رگ‌هایِ گردنم وصل می‌شود. همه فکر می‌کنند دارم موزیک گوش می‌دهم. فکر می‌کنند دارم با «شجریان» پرواز می‌کنم یا با «متالیکا» هِد می‌زنم. نمی‌دانند که من دارم «باستان‌شناسی» می‌کنم. رفته‌ام تهِ تهِ چت‌ها. آن‌جایی که تاریخِ پیام‌ها مالِ دورانِ پارینه‌سنگیِ خوشبختیِ ماست .
یک فایلِ صوتی پیدا کرده‌ام.
فرمت: OGG. مدت زمان: ۰:۰۴ ثانیه. حجم: چند کیلوبایتِ ناچیز. اما وزن؟
سنگین‌تر از جرمِ تمامِ سیارات.
پلی می‌کنم. صدایت می‌پیچد تویِ جمجمه‌ام: __«کی می‌رسی؟ نون خامه‌ایت رو خوردم‌ها...»__ همین. چهار ثانیه صدایِ ضبط شده از دختری که دیگر وجود ندارد. این صدا، مالِ تو نیست؛ مالِ یک «تو»یِ قدیمی است که مُرد!
تویی که الان هستی، نه منتظرِ رسیدنِ من است، نه نون‌خامه‌ایِ مرا می‌خورد؛
او الان دارد با متدِ جدیدش اسپرسو می‌خورد و رژیمِ کتوژنیک می‌گیرد!
من این فایل را لوپ کرده‌ام. تکرار... تکرار... تکرار... این یک فایلِ صوتی نیست؛ این یک «ماشینِ زمانِ» خراب است. مرا می‌برد به آن لحظه، به آن ثانیه، به آن حسِ شیرینِ مالکیتِ یک شیرینی و یک زن. و بعد... فایل تمام می‌شود. سکوتِ بعدش، مثلِ صدایِ آژیرِ قرمزِ وضعیتِ اضطراری است. سکوتِ بعدش، سیلیِ محکمِ واقعیت است که می‌گوید: «احمق! اون نون‌خامه‌ای خشک شد، اون زن هم رفت.»
من معتادِ این صداهایِ فسیل‌شده‌ام. من تنها کسی هستم که در سال ۲۰۲۵، هنوز در سالِ چند سالِ پیش گیر کرده‌ام و دارم با شبحِ صوتیِ یک معشوقِ مرده معاشقه می‌کنم.
تکنولوژی، چیزِ بی‌رحمی است رفیق. قبلاً آدم‌ها می‌رفتند و صدایشان هم با خودشان می‌رفت.
الان می‌روند، اما صدایشان را مثلِ یک بمبِ ساعتیِ خنثی‌نشده، تویِ گوشیِ ما جا می‌گذارند تا هر شب منفجرمان کند .
#آقای_شاید

«هندسهِ‌یِ تاریکِِ یک سقوط»

به من نگو «فراموش کن». فراموش کردن، کارِ ذهن‌هایِ ساده است؛ ذهنِ من اما، درگیرِ یک «محاسبه‌یِ غلط» شده است. همه‌چیز در صورتِ تو، علیهِ «آرامش» طراحی شده بود. آن ابروهایِ پهن... آن‌ها فقط موهایِ رویِ پیشانی نبودند؛ آن‌ها «سقفِ» کوتاهِ دنیایِ من بودند. وقتی اخم می‌کردی، آن دو خطِ ضخیم به هم می‌رسیدند و سقفِ آسمانِ من ترک برمی‌داشت. زیرِ آن سقف، اکسیژنی نبود؛ هرچه بود، دودِ غلیظِ آن چشم‌هایِ سیاه بود .
و موهایت... آن آبشارِ لَختِ مشکی . نمی‌دانم، شاید جنسش از «شب» بود، شاید هم از «نفت». چون هر بار که دستم به آن‌ها می‌خورد، شعله‌ور می‌شدم . تضادِ عجیبی بود؛ پوستی روشن، که در محاصره‌یِ آن‌همه سیاهی (چشم، ابرو، مو) گیر افتاده بود. درست مثلِ من، که در محاصره‌یِ خاطراتت گیر افتاده‌ام.
اما بیاییم سرِ اصلِ مطلب. آن خال... آن نقطه‌یِ شومِ زیبا. آن خالِ رویِ چشم، انگار «مُهرِ پایانی» بود که رویِ پرونده‌یِ من کوبیده شد. انگار خدا داشت چشمانت را نقاشی می‌کرد، قلمش لغزید، و یک لکه‌یِ جوهرِ سیاه آنجا جا ماند. همان لکه، شد مرکزِ ثقلِ گیجی‌هایِ من. من ساعت‌ها به آن نقطه خیره می‌شدم و فکر می‌کردم: چطور می‌شود تمامِ رازِ یک صورت، در یک میلی‌متر خلاصه شود؟
و در نهایت... آن عددِ لعنتی: صد و پنجاه و شش . تو «فشرده»ترین غمِ دنیایی. انگار تمامِ تلخی‌ها و زیبایی‌هایِ جهان را جوشانده‌اند تا غلیظ شود، و در قالبِ یک پیکرِ ظریفِ ریزه‌میزه ریخته‌اند. سنگینیِ نبودنِ تو، ربطی به حجمت ندارد. تو مثلِ یک عنصرِ رادیواکتیوی؛ کوچکی، اما تشعشعاتِ نگاهت، تا مغزِ استخوانِ آدم را تجزیه می‌کند . من هنوز دارم تاوانِ سنگینِ عاشقِ آن «ریزهِ‌یِ سیاه‌پوش» بودن را می‌دهم.
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

شبیهِ لشکرِ مغلوبِ در حصارِ نبرد
نشسته‌ام که بیاید، ولی نیامد و... درد!
همان کلامِ نخستین که در شروعِ تو بود
«که فصلِ تلخِ خزان و هوایِ ساکت و زرد»
دوباره یادِ تو افتادم و جنون آمد
همان جنونِ قدیمی که عقل را ول کرد
منم که مانده‌ام اینجا، میانِ خاکستر
تویی که رد شدی از من، شبیهِ سایه‌ی سرد
مرا ببخش اگر واژه‌ها کمی تُند است
که بغضِ مانده گلو را، گلوله خواهد کرد
خبر رسیده که در جمعِ‌شان تو خندیدی
خبر رسیده رقیبم، تو را نوازش کرد
خلاصه اینکه، عزیزم! برو، خیالی نیست
که بودن و نبودنت اینجا مرا که شاعر کرد . . .
#آقای_شاید

خشکسالیِ لب‌هایت در شرجیِ تنم

دماسنج را پرت کردم دیوارِ روبرو. نشان می‌داد سی و هفت درجه. دروغ می‌گفت. من دارم در دمای هزار درجه ذوب می‌شوم، اما این تب، تبِ ویروسی نیست که با استامینوفن پایین بیاید. این «تبِ نبودنِ تو» است. یادت هست؟ من آدمِ سرمایی‌ای بودم، اما تو کوره‌ی آدم‌سوزی بودی که مرا به آتش کشیدی .
حرف از «عطش» نزن که دلم خون است. من همان تشنه‌ای هستم که سال‌ها پیش نوشتم: «تشنگی با آب خیلی سرد پایانی نداشت» . آب می‌خواستم چه کار؟ من تشنه‌ی آن گودیِ گردنت بودم . همان نقطه‌ی ممنوعه‌ی بالای استخوانِ ترقوه که وقتی می‌بوسیدمش، انگار داشتم آب‌نمک سر می‌کشیدم. هرچه بیشتر می‌بوسیدم، تشنه‌تر می‌شدم. لب‌هایت... لب‌هایت سراب نبود، خودِ جهنم بود. جهنمی لذیذ که داوطلبانه در آن می‌سوختم.
می‌دانی ؟
عشقِ ما، یک‌جور بیماریِ حاد بود. وقتی در آغوشم بودی، «حرارت» تنت از پوستم رد می‌شد و به استخوانم می‌رسید. من خیس از عرقِ شرم و شوق، می‌لرزیدم. حالا اما... حالا که نیستی، این لرزش مانده، اما آن حرارت رفته است. شبیه معتادی شده‌ام که بدنش درد می‌کند، عرقِ سرد کرده، و «جنس»اش نمی‌رسد.
تو فکر می‌کنی بوسه فقط تماسِ دو پوست است؟ نه بانو! بوسه، انتقالِ ویروسِ «جنون» است. تو آن شب، با همان یک بوسه‌ی طولانی، ویروسی به جانم انداختی که پادزهرش فقط در بزاقِ خودت بود. حالا من مانده‌ام و این تبِ لعنتیِ شبانه. دکتر می‌گوید مایعات زیاد بخور. نمی‌فهمد. من اگر اقیانوس آرام را هم سر بکشم، باز هم لب‌هایم ترک خورده‌ی نامِ توست. من تشنه‌ی آن لحظه‌ام که «گرمای لذت‌بخش روی گردنت» باشم ... نه این لیوانِ آبِ ولرم که طعمِ کلر و تنهایی می‌دهد.
#آقای_شاید
رونوشت

جغرافیایِ اشغالیِ تنِ تو

شنیده‌ام «او» دارد رویِ سرزمین‌هایِ من قدم می‌زند.
شنیده‌ام پرچمش را کوبیده درست وسطِ همان دشتی که من سال‌ها با سرانگشتانم وجب به وجبش را مین‌گذاری کرده بودم؛ یعنی میانِ موهایت.
آن غریبه فکر می‌کند کاشفِ قاره‌ی جدیدی شده است .
فکر می‌کند آن خالِ سیاهِ رویِ گردنت ، یک جزیره‌ی بکر است که اول‌بار به چشمِ او آمده.
بیچاره!
نمی‌داند که من، رویِ همان خال، منظومه‌ها ساخته‌ام. نمی‌داند که آنجا پایتختِ بوسه‌های من بوده است .
به او بگو...
به آن توریستِ تازه‌وارد بگو که آرام‌تر راه برود.
هر جا که دست می‌گذارد، قبلاً ردِ پایِ یک سربازِ زخمی آنجا مانده است .
وقتی دستش را می‌کشد رویِ انحنایِ کمرت، وقتی فکر می‌کند این قوسِ خطرناک را او کشف کرده...
بگو که من هزار بار در آن جاده لغزیده‌ام و تهِ دره سقوط کرده‌ام .
خنده‌دار است.
او الان احساسِ پادشاهی می‌کند. احساسِ «فتح» .
ولی نمی‌داند پادشاهی بر سرزمینی که مردمانش (سلول‌های تنِ تو) هنوز به زبانِ پادشاهِ قبلی (من) حرف می‌زنند، کودتا می‌طلبد.
او جسمت را دارد، بله.
می‌تواند موهایت را ببافد، می‌تواند در آغوشت بگیرد.
اما خاطرات...؟
خاطرات مثلِ پارتیزان‌هایِ شورشی، تویِ جنگلِ موهایت قایم شده‌اند.
کافیست یک‌بار، فقط یک‌بار وسطِ بوسه‌هایش، ناخودآگاه یادِ عطرِ تلخِ من بیفتی .
آن وقت امپراتوریِ پوشالی‌اش فرو می‌ریزد.
من حسود نیستم رفیق.
من فقط دلم می‌سوزد برایِ آن غریبه.
چون دارد در خانه‌ای زندگی می‌کند که دیوارهایش هنوز بویِ من را می‌دهند .
و تو...
تو بی‌رحم‌ترین صاحب‌خانه‌ی تاریخی، که اجاره داده‌ای تنی را که سندش هنوز به نامِ من است.
#آقای_شاید

#نامه‌ها

#نامه‌ها

از جانب: میرزا حسرت‌الممالک، کاتبِ دردهای بی‌درمان
به: علیاحضرتِ بی‌تفاوت، بانویِ ممالکِ محروسه‌یِ «سکوت»
تصدقت گردم،
ای که در اندرونیِ دلِ ما نشستی و حکمِ قتلِ ما را به خطِ خوشِ نستعلیق امضا کردی!
احوالاتِ ما اگر پرسی، ملالی نیست جز دوریِ شما که دیگر دارد به یک بیماریِ مزمنِ تاریخی تبدیل می‌شود .
بانو جان،
خبر رسید که در ضیافتِ اغیار، چنان خندیده‌اید که قند در دلِ تمامِ «یَلان» شهر آب شده است .
نوشِ جانتان.
ما که بخیل نیستیم. ما اینجا در کنجِ عزلتِ خویش، با همان جوراب‌های زنبوری که یادگارِ دورانِ وصل است ، نشسته‌ایم و سماق می‌مکیم.
فرموده بودید: «تو زیادی تلخی میرزا!»
والله که حق با شماست.
آدمی که نانش را در خونِ دل می‌زند و می‌خورد، نمی‌تواند شبیه نون‌خامه‌ای‌های مورد علاقه‌ی شما باشد .
شما اهلِ فینگیلیش نوشتن و قهوه‌های دمی بودید؛
ما اهلِ کتیبه‌های غم و چایِ جوشیده‌یِ قهوه‌خانه.
تفاوتِ ما، تفاوتِ درشکه بود با سفینه‌ی فضایی .
عزیزِ جان،
شنیده‌ایم که گیسوانِ مشکی‌تان را کوتاه کرده‌اید.
حیف!
آن شبِ سیاه، تنها پناهگاهِ این رعیتِ بی‌پناه بود.
به هرحال باید بدانید، اینجا هنوز مردی هست که با خیالِ همان موهایِ بلند، برای خودش طنابِ دار می‌بافد .
زیاده جسارت است.
فقط خواستم بگویم:
اگر روزی دلتان از آن‌همه نور و صدا و تجمل گرفت،
اینجا هنوز چراغی نفتی می‌سوزد.
کم‌سو هست، دود می‌کند، بویِ فقر می‌دهد ،
اما «وفادار» است .
باقی بقایتان، جانم فدایتان.
میرزا حسرت‌الممالک
(نشسته بر خاکسترِ خویش، در انتظارِ یک نیم‌نگاه)
#آقای_شاید

استوریِ پانزده ثانیه‌ای؛ شکنجه‌ی تصویری

چراغِ دایره‌ایِ دورِ عکست روشن شد.
قرمز.
قبلاً سبز بود؛ «کلوز فرندز». یعنی من خاص بودم. یعنی محرمِ عکس‌هایِ بدونِ آرایش و موهایِ ژولیده‌یِ صبحگاهی‌ات بودم .
حالا اما قرمز شده. یعنی عمومی. یعنی من هم یکی‌ام مثلِ بقیه. مثلِ آن پسرخاله‌یِ نچسبت، یا همکارِ جدیدت که زیادی باکلاس است.
دستم می‌لرزد، اما بازش می‌کنم.
یک عکس از میزِ کافه.
دو تا فنجانِ قهوه. یک تکه کیکِ شکلاتی که رویش آلبالو گذاشته‌اند.
و دستِ تو...
آن دستِ ظریف با لاک‌هایِ قرمز که دورِ فنجانِ سفید حلقه شده .
عکس را نگه می‌دارم. ثانیه‌ها می‌ایستند.
تمامِ تمرکزم را می‌گذارم رویِ آن فنجانِ دوم.
آن فنجانِ روبه‌رویی که فقط یک گوشه‌اش پیداست.
مالِ کیست؟
کدام «شیرِ نری» آن طرف نشسته و دارد به خنده‌هایت نگاه می‌کند؟
یادم می‌آید.
آن وقت‌ها که با من می‌آمدی کافه، من همیشه استرسِ صورت‌حساب را داشتم.
تویِ دلم چرتکه می‌انداختم که اگر کیک سفارش بدهی، پولم به کرایه تاکسیِ برگشت می‌رسد یا نه .
شاید آن طرفِ میز، کسی نشسته که وقتی منو را می‌بیند، قیمت‌ها را چک نمی‌کند.
کسی که «پول» دارد؛ همان کاغذِ حلوا صفتِ رنج‌آلود .
پانزده ثانیه تمام می‌شود.
استوری می‌رود بعدی.
عکسِ خیابان از پشتِ شیشه‌ی ماشین.
باران زده.
نوشته‌ای: «هوایِ بارانی و پاییزی...»
منظورت دونفره است؟
من اینجا دارم زیرِ سقفِ اتاقم از تنهایی کپک می‌زنم، و تو داری با یک غریبه‌ که لابد ماشینش سانروف دارد، ویراژ می‌دهی؟
ما که فقط سهممان پیاده‌روی بود و پاهایِ یخ‌زده .
گوشی را پرت می‌کنم.
می‌دانی بدبختی کجاست؟
اینکه من باز هم فردا چک می‌کنم.
منِ احمق، معتادِ دیدنِ خوشبختیِ تو با دیگرانم.
من سربازی‌ام که ایستاده بالایِ تپه و دارد رقص و پایکوبیِ دشمن را در سرزمینی که قبلاً مالِ خودش بود، تماشا می‌کند .
#آقای_شاید

عصر جمعه؛ مانورِ متروکه‌ی دلتنگی

غروبِ جمعه، زمان نیست؛ یک «موقعیت» است.
یک وضعیتِ قرمز در پادگانِ خالیِ ذهن.
خورشید دارد خودش را پشتِ ساختمان‌های نیمه‌کاره‌ی شهر قایم می‌کند، انگار او هم از دیدنِ حال‌وروزِ ما شرم دارد.
نشسته‌ام رویِ مبل، زل زده‌ام به سقف.
سکوتِ خانه آنقدر سنگین است که صدایِ نفس‌های خودم را مثلِ صدایِ رژه‌ی یک گروهان می‌شنوم .
یادت هست؟
جمعه‌ها با تو، تعطیلاتِ رسمیِ غم بود.
تو پادزهرِ این زهرِ غروب بودی.
با همان جوراب‌هایِ مسخره‌ی «سوباسایی» که تا زیرِ گلویت بالا می‌کشیدی.
می‌نشستی کنارم، پاهایت را دراز می‌کردی روی پایم و می‌گفتی: «پاشو چای بذار، دلم گرفت.»
و من؟
منِ احمق فکر می‌کردم این «دستور» تا ابد ادامه دارد. فکر می‌کردم من همیشه سربازِ گوش‌به‌فرمانِ این ملکه‌ی صد و شصت سانتی باقی می‌مانم.
حالا چای دم کشیده.
بخارش تویِ هوایِ سردِ خانه می‌پیچد.
ولی کسی نیست که بگوید «دلم گرفت».
کسی نیست که با آن صدایِ نازک، سکوتِ مرگبارِ عصرِ جمعه را بشکند.
من مانده‌ام و یک قوری چای که کم‌کم دارد رنگِ نفتِ خام می‌گیرد و تلخ می‌شود.
مثلِ اخلاقِ من، بعد از رفتنِ تو.
می‌دانی
بدترین قسمتِ ماجرا اینجاست که فردا شنبه است.
فردا دوباره سوتِ آغازِ جنگِ زندگی زده می‌شود.
جنگِ پول، جنگِ قسط، جنگِ صاحب‌کار.
و من باید با این جنازه‌ی خسته‌ای که غروبِ جمعه رویِ دستم مانده، بروم وسطِ میدان.
تو نیستی که زرهِ من باشی.
تو نیستی که شب، وقتی خسته و درب‌وداغان برمی‌گردم، سرم را رویِ گودیِ گردنت بگذارم و همه‌ی جنگ را فراموش کنم.
غروبِ جمعه، تمرینِ مرگ است؛
و من هر هفته، این واحد را با نمره‌ی بیست پاس می‌کنم.
#آقای_شاید

کارآگاهِ خصوصیِ بدبختی‌هایِ خویش

​ساعت دو و چهل و پنج دقیقه‌ی صبح است.
زمانِ رسمیِ آغازِ شیفتِ نگهبانیِ من رویِ پروفایلِ تو.
وضعیت: «آنلاین».
همین یک کلمه، اندازه‌ی یک خشابِ پُر، ترسناک است.
تویِ این ساعتِ شب، وقتی که تمامِ آدم‌هایِ معمولی و خوشبختِ شهر خوابِ هفت‌پادشاه را می‌بینند، تو با کی حرف می‌زنی؟
با کدام «یَل»ِ تازه به دوران رسیده‌ای داری گرم می‌گیری؟
​عکسِ پروفایلت را باز می‌کنم.
عوضش کردی.
همان عکسی را گذاشتی که لبخندت تویش پهن است. همان لبخندِ «استراتژیک» که دندان‌هایت را نشان می‌دهد ولی چشم‌هایت نمی‌خندد .
شروع می‌کنم به زوم کردن.
نه روی صورتت... آنجا که منطقه‌ی ممنوعه است، نگاه کردن به خورشید کورم می‌کند .
زوم می‌کنم رویِ حاشیه‌ها.
رویِ انعکاسِ تویِ شیشه‌ی عینکت.
رویِ سایه‌ای که افتاده رویِ میز.
دنبالِ رَدِ پایِ یک «غریبه» می‌گردم.
دنبالِ فنجانِ دومِ قهوه، یا پاکتِ سیگاری که مالِ تو نیست.
​من شرلوک هلمزِ صحنه‌ی قتلم؛ قتلِ احساساتِ خودم .
تویِ ذهنم هزارتا سناریو می‌سازم.
نکند دارد برایش شعر می‌خواند؟
نکند دارد آن گیفِ «بغل» را که فقط سهمِ من بود، برای او می‌فرستد؟
​دستِ راستم می‌رود رویِ کیبورد.
می‌نویسم: «بیداری؟»
نه... زیادی مستأصل به نظر می‌رسد.
پاک می‌کنم.
می‌نویسم: «یه سوال داشتم...»
نه... زیادی رسمی است. انگار می‌خواهم وام بگیرم.
می‌نویسم: «دلم برات تنگ شده لعنتی...»
مکث می‌کنم.
انگشتم رویِ دکمه‌ی ارسال می‌لرزد. درست مثلِ سربازی که می‌داند اگر شلیک کند، جایِ دشمن، خودش منفجر می‌شود .
​دوباره همه را پاک می‌کنم.
گوشی را خاموش می‌کنم.
ولی مغزم خاموش نمی‌شود.
چراغِ «آنلاین»ِ تو، تویِ تاریکیِ اتاقِ من هنوز روشن است.
تکنولوژی فقط فاصله‌ها را کم نکرده...
دقتِ شلیکِ غصه‌ها را هم بالا برده.
حالا من می‌توانم لحظه به لحظه، زنده و مستقیم، شاهدِِ فراموش شدنِ خودم باشم .
#آقای_شاید

بپوشان مویِ لختت را، که من از نسلِ دیروزم

رقیبم گرچه بادِ هرزه باشد، باز می‌سوزم
​من از دنیایِ "روشن‌فکرِ" این مردم گریزانم
که حتی بر نسیمِ لایِ مویت، کینه می‌توزم . . .
#آقای_شاید

می‌دانی رفیق؟ این «روشن‌فکری»‌های امروزی، کُت‌اش به تنِ ما زار می‌زند.

ما آدم‌های «مالِ من باش» هستیم، نه آدم‌های «رها باش و لذت ببر».
من از آن قماش نیستم که ببینم باد، لابه‌لای موهای سیاهت می‌پیچد و بگویم: «به‌به، چه صحنه‌ی زیبایی».
نه!
من آن لحظه دلم می‌خواهد باد را اعدام کنم.
باد، رقیبِ من است.
نسیم، دست‌درازی می‌کند.
و نگاهِ دیگران...؟ نگاه دیگران ترکش است.
شاید مجبور شویم برای اینکه «رابطه» بماند، «عاشقی» را تمام کنیم.
چون عاشقیِ من، نوعی دیکتاتوریِ غمگین است.
من نمی‌توانم دموکرات باشم.
من نمی‌توانم ببینم آن موهای لَخت، آن داراییِ انحصاریِ من، تیترِ اولِ روزنامه‌ی بادها شده است.
در قاموسِ من، عشق یعنی «تصاحب».
یعنی وقتی می‌گویم «تو»، تمامِ جهان باید چشم‌هایش را درویش کند.
اگر قرار است من فقط «یکی از تماشاگرانت»،
باشم، همان بهتر که کور باشم.
همان بهتر که دیگر دوستت نداشته باشم...
تا لااقل از حسادتِ اینکه باد دارد تو را می‌بوسد و من نه، نمیرم!
#آقای_شاید

صندلیِ اعترافِ سلمانی

نشسته‌ام زیرِ این پیش‌بندِ سفید. شبیه کفن است، یا شاید هم لباس دیوانه‌های تیمارستان که دست‌هایشان را می‌بندند تا به خودشان آسیب نزنند.
آرایشگر با قیچی بالای سرم ایستاده و توی آینه زل زده به من.
می‌پرسد: «چطوری بزنم؟»
دلم می‌خواهد بگویم: «جوری بزن که انگار هیچ‌وقت نبوده‌ام.»
یا بگویم: «آن‌طوری بزن که او دوست داشت.»
ولی مشکل اینجاست که من هیچ‌وقت نفهمیدم او چه دوست داشت!
یک روز می‌گفت موی بلند و هنری ، فردا که موهایم بلند می‌شد، زل می‌زد به بازوهای کلفتِ فلان رهگذر و می‌گفت مرد باید قوی باشد .
یادت هست آن‌بار که جوگیر شدم و سرم را با ماشین صفر زدم؟
فکر می‌کردم می‌شوم شبیه این مدل‌های جذابِ خارجی، یا شاید یک‌جور «تغییرِ انقلابی» در زندگی‌ام ایجاد شود.
نتیجه‌اش چه شد؟
شدم شبیه ساقی‌های پشتِ پارک .
تو خندیدی. نه از آن خنده‌هایی که «وای چه بامزه شدی»، از آن خنده‌هایی که یعنی «آخه تو را چه به این غلط‌ها».
آقای آرایشگر!
لطفاً دورش را سفید کن.
آنقدر سفید که شاید سیاهیِ این بختِ ما هم با آن برود.
ولی دست به آن بالا نزن.
می‌دانی؟ او همیشه دستش را می‌کرد لایِ موهایم .
هنوز هم وقتی باد می‌خورد توی سرم، حس می‌کنم انگشت‌های اوست که دارد موهایم را بهم می‌ریزد.
احمقانه است، نه؟
آدمی که رفته، رفته است .
مو که نیست دوباره رشد کند.
قیچی‌اش را می‌زند.
تکه‌های مو می‌ریزد روی شانه‌ام، روی زمین.
سیاه، مثل روزگارم .
به خودم توی آینه نگاه می‌کنم.
یک جفت چشمِ خسته که زیرش گود افتاده .
گردنی که جایِ بوسه‌های خیالی رویش تیر می‌کشد ، اما آنقدر کلفت نیست که بتواند بارِ این‌همه نبودن را بکشد .
آقای سلمانی!
مواظب باش.
این سر، پر از خاطراتِ قابلِ اشتعال است .
یک جرقه بزنی، کلِ مغازه‌ات می‌رود روی هوا.
فقط کوتاه کن... کوتاه کن تا شاید سنگینیِ فکر و خیالش کم شود.
هرچند که من می‌دانم؛
موها دوباره بلند می‌شوند،
اما قدِ من برای رسیدن به استاندارد‌های او، همیشه کوتاه می‌ماند .
#آقای_شاید

مترو، خطِ یک، ایستگاهِ حسرت

زیرِ زمین، هوا همیشه سنگین‌تر است. انگار غمِ شهر ته‌نشین شده و ریخته اینجا، تویِ این تونل‌های تاریک.
من تکیه داده‌ام به درِ شیشه‌ای، دقیقاً رویِ همان برچسبِ زردی که نوشته «تکیه ندهید».
همیشه دلم می‌خواست خلافِ جهتِ تابلوهای هشدار دهنده باشم؛ شاید چون تو همیشه یک تابلویِ بزرگِ «خطرِ ریزشِ اعصاب» بودی و من باز هم بهت تکیه دادم .
روبه‌رویم یک زوج ایستاده‌اند.
دخترک، ریزه‌میزه است. از همان‌هایی که اگر توی جیبِ پالتو بگذاری‌شان جا می‌شوند.
چیزی شبیه به تو، با همان ابعادِ صد و پنجاه و خورده‌ایِ لعنتی .
پسر، دست‌هایش را دو طرفِ دختر ستون کرده تا فشارِ جمعیت لهش نکند.
یک دژِ انسانی ساخته.
نگاهشان می‌کنم و خون توی رگ‌هایم لخته می‌شود.
یادِ آن روزی می‌افتم که تویِ همین شلوغی، خواستم دورت حصار بکشم.
خواستم نگذارم تنه‌ی آن مردِ چاق به شانه‌ی ظریفت بخورد.
دست‌هایم را باز کردم...
اما تو خودت را کشیدی کنار.
نگاهت هنوز یادم هست. نگاهی که اندازه‌ی بازوهایم را سانت می‌زد .
آن روز نگفتی، اما چشم‌هایت فریاد زدند: «این دیوارِ دفاعی، خیلی کوتاهه!»
تو دنبالِ یک دیوارِ بتنیِ بلند بودی، من اما فقط یک سیم‌خاردارِ زنگ‌زده بودم .
الان نگاه کن!
این پسرِ روبه‌رویی نه بازوهای آرنولدی دارد، نه قدِ نردبانی.
ولی دخترک جوری خودش را تویِ حصارِ دست‌های او مچاله کرده که انگار امن‌ترین نقطه‌ی خاورمیانه است .
مشکل از بازوهای من نبود بانو...
مشکل این بود که تو، تویِ «قلمرو»ی من احساسِ غربت می‌کردی .
قطار ترمز می‌کند.
جمعیت مثلِ یک گله‌ی رم‌کرده هجوم می‌برند سمتِ در.
آن زوج پیاده می‌شوند.
من اما می‌مانم.
نه اینکه مسیرم اینجا باشد، نه...
فقط هنوز دارم فکر می‌کنم که چطور می‌شود یک نفر آنقدر ریز باشد ، ولی جایِ خالی‌اش تویِ زندگیِ یک آدم، از کلِ ایستگاه‌های مترو بزرگ‌تر باشد.
درها بسته می‌شوند.
من دوباره تکیه می‌دهم به «تکیه ندهید».
اینجا زیرِ زمین، تنها چیزی که خوب آنتن می‌دهد، موجِ فرکانسِ خاطراتِ توست.
#آقای_شاید

آینه…

این وسیله‌ی ساده‌ی خانگی،
این قابِ براقِ بی‌غرض،
این تکه‌ی بی‌جانِ شیشه—
بزرگ‌ترین دروغ‌گوی جهان است.
مظلوم به نظر می‌رسد،
بی‌طرف،
امین،
اما حقیقتش چیزی نیست
جز یک توهمِ صیقل‌خورده.
آینه فقط «نور» را پس می‌دهد،
نه «واقعیت» را.
تو را نشان می‌دهد،
اما نه آن‌طور که هستی؛
بلکه آن‌طور که «می‌افتد».
هرچه زاویه بخواهد،
هرچه فاصله بگوید،
هرچه نور دیکته کند.
و ما…
ما ساده‌ایم.
سال‌هاست فریب همین «بازتابِ دست‌کاری‌شده» را خوردیم.
سال‌هاست با چهره‌ای غریبه زندگی کرده‌ایم
که آینه با ما معامله کرده.
آینه، مادرِ توهم است.
هر بار جلویش می‌ایستی،
یک نسخه‌ی بدل از تو خلق می‌کند؛
نسخه‌ای که
نه رنجِ تو را می‌فهمد،
نه دردهای پنهانِ پشت چشم‌هایت را،
نه سنگینیِ شب‌هایی را که گریه کردی
و صبح فقط
پُفِ بی‌رحمانه‌ی پلک‌هایت باقی ماند.
آینه
همه‌چیز را صاف و ساده می‌کند.
حذف می‌کند.
سانسور می‌کند.
آسان می‌گیرد.
او «تو» را می‌سازد
بی‌آن‌که بفهمد تو
چه‌قدر از درون
ریخته‌ای،
گم شده‌ای،
لرزانده شده‌ای.
آینه
دروغ‌گوست؛
نه از روی بدجنسی—
از روی ناتوانی.
او فقط پوست را می‌بیند،
نه حقیقت را.
توهم؟
توهم یعنی فکر کنی اگر تصویرت در آینه سالم است،
خودت هم سالمی.
توهم یعنی این‌که خیال کنی
آن لبخند نصفه‌ای که روی بازتابت افتاده
واقعاً لبخندِ توست.
توهم یعنی باور کنی
چشم‌هایی که از پشت شیشه به تو نگاه می‌کنند
همان چشم‌هایی‌اند
که نیمه‌شب‌ها
از درد می‌چرخند
و چیزی را،
کسی را،
اتفاقی را
به یاد می‌آورند
که حق نداشت
آن‌قدر بماند.
آینه
تو را
به‌ترین شکل
«ناقص» نشان می‌دهد؛
چون فقط جسمت را دارد،
نه آن موجودِ پنهانِ بی‌تابی را
که در سینه‌ات
چنگ می‌زند.
به همین خاطر است که
آدم‌ها هرچه بیشتر جلوی آینه می‌ایستند،
کمتر خودشان را می‌شناسند.
آینه فقط یک چیز را
هیچ‌وقت
هیچ‌وقت
بازتاب نمی‌دهد:
زخمی که هستی.
و همین،
دروغِ بزرگِ آینه است.
#آقای_شاید

آدم‌ها اول از شانه‌ات دور می‌شوند،

بعد از چشم‌هایت،
بعد از صدا زدنت.
اما مرگِ رابطه
از همان نقطه‌ای شروع می‌شود
که دیگر برایت
«چیزی تعریف نمی‌کنند».
وقتی جزئیات روزشان را نگه می‌دارند
برای یک نفرِ دیگر.
وقتی شام‌شان را خوردند
اما «حس نکردند» باید بگویند:
«امشب پیتزا خوردم، جات خالی.»
این، همان دور شدنِ خاموش است.
همان جنایت بی‌جنازه.
آدم‌ها دور می‌شوند با چیزهای کوچک؛
با جواب‌ دادن‌های کوتاه،
با دیر پیام دادن،
با نگفتنِ «رسیدم»،
با نگفتنِ «به سلامت»،
با نگفتن‌های پشتِ سر هم
که آخرش یک «هیچ» می‌سازند.
بعد
روز‌هایی می‌رسد که در خاطره‌هایت
صدایش را با دقت می‌گردی و نمی‌یابی.
می‌مانی و یک مشت چیزِ خُرد‌شده:
لحنِ خنده‌اش،
بوی پوستش،
حالتِ راه رفتنش
که همه‌شان
در ذهن تو
مثل شیشه‌ی شکسته
پاهایت را زخم می‌کنند.
دور شدن آرام است،
دردش اما
به وقتِ فهمیدن،
یکهو
تمامِ ریه‌ات را از جا می‌کَند.
تو می‌مانی،
در خانه‌ای که هنوز تمام وسایلش
نامِ او را صدا می‌زنند،
اما خودش
دیگر
از «دامنه‌ی شنیدن»
خارج شده است.
و این…
این همان نقطه‌ای است
که می‌فهمی آدم‌ها
نه با رفتن،
با ""بی‌خبر ماندن""
ترکت می‌کنند.
و تو،
سال‌ها بعد،
می‌نشینی روبه‌روی آینه
و از خودت می‌پرسی:
«کجای راه،
که حتی نفهمیدم،
شروع کرد به دور شدن؟»
و آینه فقط نگاهت می‌کند
و چیزی نمی‌گوید،
چون پاسخ این سؤال،
آن‌قدر تلخ و بی‌رحم است
که حتی انعکاس‌ها هم
جرئتِ گفتنش را ندارند.
#آقای_شاید

تو زیبایی! بسیار و بیش از حد!

هیچ کلمه‌ای توان بیان زیبایی تو را ندارد. کلمات، در برابر تو، لکنت می‌گیرند. کم می‌آورند.
هیچ شاعری نمی‌تواند تو را شعر کند؛ من این را در آشوبِ قافیه‌هایشان دیدم.
دیدم که چطور دست و پا می‌زنند.
ماه» را به تو تشبیه می‌کنند و ماه، از شرم، خودش را پشتِ ابر پنهان می‌کند.
«گل سرخ» را می‌آورند و در برابر تو آنقدر خجالت‌زده می‌شود که پژمردگی را به ماندن ترجیح می‌دهد.
این شاعرانِ بیچاره، درمانده‌اند. قافیه‌هایشان آشفته است، چون تو در هیچ «وزن» و بحری جا نمی‌شوی.
تو خودت، یک «سبک» جدید در ادبیاتی.
زیباییِ تو، من را که هیچ، جهان را تکان می‌دهد.
این یک اغراقِ شاعرانه نیست؛ این، گزارشِ مشاهداتِ روزانه‌ی من است.
من دیده‌ام که خیابان، زیرِ قدم‌هایت، چطور متواضع می‌شود. دیده‌ام که باد، مسیرش را کج می‌کند تا فقط بتواند موهایت را لمس کند.
زیباییِ تو یک «اتفاق» آرام نیست؛ یک «حادثه» است. یک انقلابِ خاموش است که نظمِ جهان را به هم می‌زند.
ومن؟
و من، در برابر این همه زیبایی، مستأصل‌ام.
می‌دانی، تماشای تو، مثلِ نگاه کردنِ مستقیم به خورشید است. چشم‌هایم را می‌زند؛ کورم می‌کند؛ اما نمی‌توانم نگاهم را از تو بردارم.
و من، می‌ترسم.
می‌ترسم این جهانِ تکان‌خورده، این جهانی که تازه فهمیده چقدر زیبایی، تو را از من بگیرد.
#آقای_شاید

نمیدانم...

راستش، در اقلیمِ ذهنیِ ما، همه‌چیز «جنگ» است. همه‌چیز، «غلبه»ی یکی بر دیگری‌ست.
ما از حالی به حالی دیگر «گُذار» نمی‌کنیم؛ ما «سقوط» می‌کنیم. چون طلوع؛
طلوع، غلبه‌ی آن «خِرَدِ سنگی» بر تاریکی‌ست.
آن لحظه‌ی بی‌رحم که «منطقِ بُرنده» می‌آید و تمامِ آن سایه‌های نرم و مهربانی را که در آن پناه گرفته بودیم، «سر می‌بُرد».
همه‌چیز، عریانیِ «واقعیت» می‌شود. و این، دردناک است.
چون غروب؛
غروب، غلبه‌ی آن «آشوبِ غصه‌مند» بر نور است.
هجومِ لشکرِ خیال و کلمه که بر همه‌چیز می‌تازد و منطق را به زانو درمی‌آورد.
سایه‌ها بلند می‌شوند و تو را می‌بلعند.
این هم دردناک است، اما لااقل، دردی «آشنا»ست.
ما، محکوم به تاب خوردن بینِ این دو «غلبه»ایم.
و رنگین‌کمان...
رنگین‌کمان «غلبه» نیست.
او یک «خطایِ زیبا» در کارِ خلقت است. یک «شوخیِ خیال‌انگیز» از سوی آسمان.
رنگین‌کمان، این نبردِ دو قطبیِ ما را به ریشخند می‌گیرد.
او، «هم‌آغوشیِ» ناممکن‌هاست.
«هم‌زمانیِ» اشک است با نور‌...
لحظه‌ای که هم داری می‌باری، هم می‌تابی.
رنگین‌کمان، برای ذهنِ ما، «پریشان‌کننده‌ترین» و غریب‌ترین منظره است.
چون یادآورِ یک «آرامشِ شکننده» است؛ آرامشی که ما هرگز، هرگز نمی‌توانیم در آن «بمانیم».
انگار خودِ آفریدگار هم در آن لحظه «بلاتکلیف» شده است.
و ما، از این «بلاتکلیفیِ باشکوه»، بیشتر از هر دردِ قطعیِ دیگری، می‌هراسیم.
#آقای_شاید

جسمِ من اینجاست. در این مهمانی، بینِ این لبخندهای اجباری.

اما «من»... «من» در اتاقم هستم. کنارِ همان گل‌های خشک.
این، فقط یک نماینده‌ی فیزیکی‌ست که فرستاده‌ام تا جای خالی‌ام حس نشود.
دارم به آدم‌ها نگاه می‌کنم. چه ازدحامِ غریبی.
همه در کنارِ هم، اما تنهاتر از آن سربازی که از گروهانش جا مانده.
انگار قطعه‌های پازلی هستند که به زور می‌خواهند خودشان را در قابی که مالِ آن‌ها نیست، جا کنند.
صدای ساییده‌شدنِ لبه‌هاشان، صدای شکستنِ غرورشان برای «پذیرفته‌شدن»، آزارم می‌دهد.
همه در حالِ یک «اجرای» رنج‌آور برای «جور شدن» هستند.
زمانی، با این تصویر می‌جنگیدم. سعی می‌کردم من هم «جور» شوم.
اما دیگر نه.
من دیگر با این نمایشِ پوچ نمی‌جنگم.
من در جستجوی آن بخشِ گمشده‌ی خودم هستم؛ آن «سایه‌ای» که در این نورِ مصنوعی و دروغین، دیده نمی‌شود.
من با این دوگانگیِ حضورم، به صلح رسیده‌ام.
اینکه جسمم اینجاست، و خودم، در اتاقم.
این، راحت‌ترین حالتِ ممکن است.
#آقای_شاید

قبلاً یه قدرتی داشتم. تا چشامو می‌بستم، تو جلوم ظاهر می‌شدی.

انگار پلکای من، یه جور پرده‌ی سینما بودن که تو بازیگرِ اولش بودی. یه دنیای خصوصی که توش همیشه بودی.
​مثلاً داشتم کتاب می‌خوندم، یهو یادت می‌افتادم.
می‌گفتم اَه، چقدر خوب بود اگه الان بودی، سرتو می‌ذاشتی رو پام. منم برات کتاب می‌خوندم و با دستام موهاتو نوازش می‌کردم.
خب، کاری نداشت. چشامو می‌بستم.
سنگینیِ واقعیِ سرتو رو پام حس می‌کردم. بویِ موهای خیست می‌پیچید تو دماغم. بعد شروع می‌کردم به خوندن... با همون لحنی که می‌دونستم دوست داری.
​یا مثلاً تو خیابون راه می‌رفتم، می‌رسیدم به اون دکه‌ نقلیه که فقط گل داره. یه عالمه گلِ مختلف.
اگه تو کنارم بودی، یه شاخه برمی‌داشتم می‌زدم بالای گوشت. یه شاخه‌ی دیگه هم می‌ذاشتم تو جیبِ سینه‌ی پیرهنت... (همون پیرهنِ خودم که تو تنت بود. لامصب، لباسای من چقدر بهت میومد!)
خب، من چیکار می‌کردم؟
یه شاخه می‌خریدم. میاوردم می‌ذاشتم کنار اون ۱۳۵ تا شاخه‌ی خشکِ دیگه.
​یا شب، هوا سرد بود. بارونم می‌زد.
چشامو می‌بستم...
و تو، با پاهای یخ‌زده می‌اومدی زیر پتو، پاهاتو می‌چسبوندی به پاهای من.
اولش از سرماش می‌پریدم، ولی بعد همه‌ی گرمای تنمو می‌دادم بهت تا اون پاهای کوچولوت گرم شه. گرمم می‌شد!
​قبلاً اینطوری بود.
ولی حالا... حالا یه چیزی انگار خراب شده. اتصال قطع شده.
الان چشامو که می‌بندم... سنگینیِ سرت نیست؛ فقط گردن‌دردیه که از خالی بودنِ پاهام تیر می‌کشه.
بویِ موهای خیست نیست؛ بویِ ناگرفتگیِ این اتاقِ لعنتیه.
شب، پاهای من از تنهایی یخ کرده و کسی نیست که بخواد گرمشون کنه.
​اون ۱۳۶ تا شاخه گلِ خشک... می‌دونی چیه؟
اونا سندِ اون روزان.
سندِ تمامِ وقتایی که من، «تنهایی»، «دو نفره» زندگی کردم.
#آقای_شاید

بیست و شش ساعت در روز کار می‌کنم تا بیست و شش بار یاد تو در من فرو نرود!

می‌دانم. روز، فقط بیست و چهار ساعت است.
آن دو ساعتِ اضافه، دروغی‌ست که به خودم می‌گویم تا از تو فرار کنم.
آن دو ساعتِ اضافه، تقویمِ شخصیِ من است؛ زمانی‌ست که از این جهانِ واقعی قرض گرفته‌ام تا صرفِ «فراموش کردنِ» تو کنم.
من باید ذهنم را خسته کنم. باید خودم را غرقِ خستگی کنم.
اما این، همه‌ی ماجرا نیست.
سیتالوپرام، ریسپریدون، پروپرانولول و بیست و شش قرصِ دیگر هم فایده ندارد!
تو لج‌بازتر از قرص‌های منی.
دکترها نمی‌فهمند. آن‌ها فکر می‌کنند این یک «اختلال» شیمیایی در مغزِ من است. آن‌ها نمی‌دانند این یک «وجود» حقیقی در قلبِ من است.
قرص‌ها، اضطرابم را کُند می‌کنند، اما «یادِ» تو را پاک نمی‌کنند.
من، هم خودم را در کار غرق می‌کنم، هم در شیمیِ داروها.
بیست و شش ساعت جان می‌کنم و بیست و شش قرص می‌خورم که آن بیست و شش خنجر را عقب بیندازم...
اما تو، لج‌بازتر از خستگیِ من و قوی‌تر از تمامِ قرص‌های عالمی،
در همان ثانیه‌ی اولِ ساعتِ بیست و هفتم، که همان خلاءِ لعنتیِ بینِ خواب و بیداری‌ست،
می‌آیی و تمامِ آن بیست و شش زخم را،
یک‌جا،
بر قلبِ غصه‌مندم وارد می‌کنی.
#آقای_شاید

از ابتدا معلوم بود برای چه آمده‌ ام.

معلوم بود که من، سهمم از این دنیا، آن خنده‌های سبک و شادی‌های دم‌دستی نیست.
من آمده‌ام تا رنج‌ جهان را بر روی شانه‌ام حمل کنم. آمده‌ام تا «سپرِ» بلا باشم.
این را زمانی فهمیدم که خانواده‌ام از هم پاشید.
«از هم پاشیدن» یک کلمه‌ی ساده نیست. یعنی ستونِ خانه‌ات، جلوی چشمت آوار شود. یعنی آن «ما» که تمامِ اعتبارت بود، ناگهان تبدیل شود به چند «منِ» غریبه که دیگر همدیگر را نمی‌شناسند.
آن روز، من از ریشه کنده شدم.
درد پوچی و بی‌هویتی بد چیزی است آقا!
آدم دلش میخواهد به یک جایی وصل باشد. به یک خاکی، به یک خونی، به یک خاطره‌ی مشترک.
وقتی آن اتصالِ خونی پاره شد، من ماندم و یک خلاء مطلق.
شبیه آن سربازی شده بودم که از گروهانش جا مانده؛ حالا نه فرمانی دارد، نه سنگری، نه هویتی.
فقط یک دشتِ بازِ پر از پوچی.
آن لحظه بود که فهمیدم مأموریت من چیست.
فهمیدم من قرار است این خلاء را با رنجِ دیگران پر کنم.
رنج، هویتِ جدیدِ من شد.
من، خودم، تبدیل شدم به آن «جایی» که آدم‌های زخم‌خورده‌ی دیگر، دلشان می‌خواست به آن وصل باشند.
شانه‌های من، لابد برای همین رنجِ جهانی ساخته شده بود.
#آقای_شاید

امروز از دیروز بدترم!

و تو، دلیلِ مستقیمِ این حالی.
تو نظر مرا درباره‌ی همه چیز می‌پرسی، نه برای اینکه اهمیت بدهی. تو می‌پرسی تا «ضد» آن را انجام دهی!
این یک بازیِ کثیفِ روانی‌ست.
نظر مرا درباره‌ی موهایت می‌پرسی. می‌گویم: «جانِ من به همین موهای بلندِ لَختت بسته است.»
و تو، فردا، با موهایی کوتاه و رنگ‌شده برمی‌گردی که انگار صاعقه بهشان زده است.
نظر مرا درباره‌ی ناخن‌هایت می‌پرسی. می‌گویم: «همین سادگی‌اش قشنگ است.»
و تو، فردا، با ده سانت ناخنِ کاشته‌شده‌ی بنفشِ اکلیلی برمی‌گردی که چشم آدم را کور می‌کند.
می‌پرسی: «نظر صادقانه‌ات راجع به لب‌هایم چیست؟»
می‌گویم: «بی‌نقص‌اند. من دیوانه‌ی همین حالتِ طبیعی‌شان هستم.»
و تو، هفته‌ی بعد، با لب‌هایی عمل‌کرده و مصنوعی برمی‌گردی که دیگر مالِ تو نیست.
من تو را آنطور که بودی می‌خواستم! نه یک چیزِ جدیدِ مصنوعی! تو «اصالت» را از خودت گرفتی.
تو سلیقه‌ی مرا نمی‌خواستی؛ تو «نقطه‌ی ضعف» مرا می‌خواستی.
می‌خواستی بدانی دقیقاً کدام نقطه را باید بزنی که بیشترین درد را حس کنم.
و بعد...
بعد از تمام این‌ها، با همان لب‌های غریبه و موهای بیگانه، زل می‌زنی به من و می‌گویی: «من مال تو ام!» چه غلط‌ها!
تو مالِ من نیستی؛ تو «بلای» جانِ منی.
که اگر مالِ من بودی، خودت را «شبیهِ» خاطراتِ من نگه می‌داشتی . . .
#آقای_شاید
رو نوشت به : t.me//2915

ای کاش هیچ‌وقت ایگنور نمیشدم! کاش اصلاً نمیدانستم این مفهوم یعنی چه! ای کاش که این بلا به سرمان نمی‌

آمد؛ ایگنورشدگی...
این، نامِ دیگرِ «مُردن» است. مُردن در حالی که هنوز نفس می‌کشی.
«ایگنور شدن» یک فعلِ ساده نیست؛ یک ترورِ شخصیتِ خاموش است. یک اعدامِ بدونِ طنابِ دار.
وقتی «سین» می‌شوی و جوابی نمی‌گیری، لااقل می‌دانی که «دیده» شده‌ای. این همان بلاتکلیفیِ زجرآور است. اما ایگنور شدن، یک مرحله هولناک‌تر است.
ایگنور شدن یعنی «تو حتی ارزشِ دیده شدن را هم نداشتی».
یعنی تو آنقدر بی‌اهمیت بودی که حتی لایقِ آن نبودی که «سین» بخوری و بعد «سگ‌محل» شوی.
تو در جهانِ او، یک «هیچِ» مطلقی.
یک شبح سرگردان که پیام می‌دهد، اما کسی حضورش را حس نمی‌کند.
کاش به جای ایگنور کردن، شمشیری در قلبمان فرو می‌کردند.
دردِ شمشیر، هرچقدر عمیق، لااقل «وجود» ما را تأیید می‌کند. ثابت می‌کند آنقدر مهم بوده‌ایم که کسی برای نابودی‌مان وقت گذاشته است.
اما ایگنورشدگی...
این، دردِ «نبودن» است.
آدمی که ایگنور می‌شود، شروع می‌کند به شک کردن به خودش.
نکند واقعاً وجود ندارم؟ نکند من فقط یک توهم بوده‌ام؟
این بلا، عزت و شرفِ آدم را لکه‌دار می‌کند. ما برای خودمان اعتباری قائل بودیم. ما فکر می‌کردیم «کسی» هستیم.
ایگنور شدن، پتکی است که بر سرِ این اعتبار فرود می‌آید و می‌گوید: «تو کسی نیستی».
این بدترین نوعِ زخم است.
زخمی که نه خونریزی می‌کند، نه فریادی دارد.
فقط، از درون، تو را چنان تهی می‌کند که دیگر حتی توانِ غصه‌مند بودن را هم از دست می‌دهی
#آقای_شاید

از یه جایی به بعد، سعی نکردم غمم را از بین ببرم.

دقیقاً از جایی که فهمیدم این غم، آخرین و تنها یادگار باقی‌مانده از توست.
غم برایم مقدس شد.
دیگران اصرار داشتند مرا درمان کنند. روانشناس‌ها می‌خواستند این «سوگ» را به مرحله‌ی «پذیرش» برسانند. دوستانم مرا به مهمانی دعوت می‌کردند تا فراموش کنم.
نمی‌فهمیدند.
فراموش کردن تو، شبیهِ کفر بود. مثل این بود که آخرین سربازِ یک گروهانِ شکست‌خورده، پرچم را زمین بگذارد و تسلیم شود.
من نمی‌خواستم تسلیمِ «خوب‌شدن» شوم.
این غم، «اثری از تو» نبود؛ این غم، خودِ «تو» بودی که در من ادامه پیدا کرده بود.
مثل دردی که بعد از قطع عضو، هنوز در جای خالیِ آن عضو تیر می‌کشد. آن درد، واقعی‌ترین سندِ داشتنِ آن عضو است.
غمِ تو، سندِ داشتنِ تو بود.
من چطور می‌توانستم آخرین رشته‌ی اتصال را قیچی کنم؟
شادی، سطحی بود. شادی، مالِ آدم‌هایی بود که چیزی برای از دست دادن نداشتند، یا آنقدر خوش‌شانس بودند که هنوز چیزی را از دست نداده‌اند.
اما غم، ریشه داشت. عمیق بود.
غم، مثلِ همان عکسِ قدیمی در کوله‌پشتی‌ام بود؛ هرچه بیشتر نگاهش می‌کردم، زنده‌تر می‌شد.
شستنِ این غم، مثل شستنِ پیراهنی بود که هنوز بوی عطر تو را می‌داد. خیانت بود.
من به این غم وفادار ماندم.
حالا دیگران مرا که می‌بینند، فکر می‌کنند شکست خورده‌ام.
نمی‌دانند که من، عزیزترین دارایی‌ام را در عمیق‌ترین نقطه‌ی قلبم پنهان کرده‌ام.
این غم، مُهرِ مالکیتِ تو بر روحِ من است.
و من، به این «اثرِ» مقدس، ایمان دارم
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها


حقیقت مُشتی از، «قرص» است، در این لیوان لرزانم
که خوابی تا ابد را، هدیه می‌آرد، به بیداری ... !
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها


تنم، حافظه‌ی تلخی‌ست، از آن دستی که دیگر نیست
که هر شب، خاطراتِ مُرده را، با «درد»، می‌زاید!
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

تمامِ «عشق»، یعنی: این تویی، که ،من نمی‌فهمم
وَ عقلم را فدایت می‌کنم تا تو، خدا باشی . . . !
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

رقیبم، «فتح» می‌خواهد کند، آن «سرزمین» را، لیک
ندانَد، «پادشاهی»، کُشته شد، در «جنگلِ» مویت!
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها


صدایِ خنده‌هایِ «دیگری»، در گوشِ من، هر شب
شبیهِ پتک، بر مغزِ منِ دیوانه، می‌کوبد
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

خیانت؟ نه! تو کشفی تازه کردی از «تَنَت» با «او»
و من دیوانه‌ام، چون این «هوس» را «عشق» می‌خواندم!
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها


چه «آسوده» گرفتی، آن تنی را، که برایش من...
تمامِ «عقل» خود را، دادم و «دیوانگی» بردم!
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

چه میراثِ کثیفی را، به آغوشت، امانت داد!
تنی که پیش از این، آلوده‌یِ عطرِ تنم بوده‌ست ...
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

تو را در خود فرو بردم، که «ما» سازم... وَ می‌بینم
نه «تو» ماندی، نه «من» باقی... فقط «هیچی» پدید آمد!
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

چه «معصومانه» بر آن تخت، «گناهی» تازه می‌کردی!
وَ من، آن سوی خط، با «عقلِ» خود، درگیرِ «شک» بودم!
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها


از خودم کندم، به سمتت آمدم
تا در آغوش تو ویران‌تر شوم ...
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها


دکتر شبیه کرکس پیر، خیره مانده است!
بر لاشه‌ی منی که بی‌ تو به پرواز رفته‌ام‌ ...
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها


دکتر نوشت: «با خودش حرف میزند»
تشخیص او توهم و تشخیص من تویی ...
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها


این قرص‌ها حریف توهم نمی‌شوند
وقتی تویی حقیقت این شامگاه تلخ ...
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها


اینجا اتاق نیست؛ لجن‌زار جمجه است !
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

پرنده می‌شوم امشب، به خانه‌ات برسم
خدا کند که بگیری تو زیر بال و پرم را . . .
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

نه تنها در غزل، در خاطراتم نیز بسیار است
که این شیرین‌ترین، شیرین‌ترین از نوع آزار است
​پیامِ آخرت این بود: «منطق داشته باش!» اما
جنون، تنها سلاحِ این دلِ در حالِ پیکار است
​طبیب از من دلیلِ سرفه‌هایم را که پرسید، آه...
جوابم یک نفس بود و دو-سه تا کامِ سیگار است
​قدم در هر خیابان می‌گذارم، بی‌تو انگاری
که این شهر از اهالی خالی و در دستِ اغیار است
​نوشتم با غزل شاید بیایی، غافل از اینکه
غزل تنها شریکِ گریه‌های این شبِ تار است
​چه فرقی می‌کند زندان، اتاقی کوچک و تاریک؟
برای بالِ زخمی، آسمان هم مثل دیوار است
​برو! اما بدان این قصه در من زنده می‌ماند
که این دل تا ابد از رفتنِ تو، سخت بیدار است.
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها


جهان را بعد تو دیدم ولی دیگر نمی‌بینم ....
به جز یک جسمِ توخالی، در این پیکر نمی‌بینم
در این خانه که روزی دائما بوی تو را می‌داد
هوایی جز هوای غم‌زده، دیگر نمی‌بینم
ورق‌ها می‌خورد تقویم را، با رفتنت اما
طلوعی تازه در اوراق این دفتر نمی‌بینم
درونِ قابِ آیینه، خودم را جستجو کردم
ولی غیر از غباری خسته و پرپر نمی‌بینم
جهان رنگین‌کمانی بود با هر رنگی از چشمت
کنون جز رنگِ خاکستر در این منظر نمی‌بینم
تمام درد من این است و دردم را علاجی نیست
که هرکس را ببینم، من تو را دیگر نمی‌بینم
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها


​همین یک قاب عکس از تو، برای کل عمرم بس
که لبخند تو با این قاب چوبی هم‌نفس باشد
و تقویمی که هر روزش ورق می‌خورد و می‌گفتم:
«خدایا! این غروبِ آخرین روزش عبث باشد»
زبان عشق را باید که با دلشوره معنا کرد
که وقتی «هستی» اما حس کنم یک «بوده» بس باشد
دلم جا ماند، مثل بچه‌ای در ایستگاهی که
قطار عمر او در حسرت سوت جَرس باشد
من و تو در دو سوی خط، دو حرف بی‌ربط بودیم
که باید بین ما تا بی‌نهایت پیش و پس باشد
تو «رفتی»... فعل تلخی که مرا ماضی نگه داشته
و حالم مثل حال مرغکی در یک قفس باشد
خداحافظ! چه بغض آشنایی در گلو دارم
شبیه گریه‌ای که در پی یک بازدم باشد
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

مرا از خود رها کردی که از دنیا رها باشم
نمیخواهی امیری را که در بند شما باشد؟
به منطق، راه دوری بود از آغوش تا آغوش
ولی تقدیر،گاهی خارج از اندازه‌ها باشد
جهان، دار مکافات است و سهم من از این بازی
عذابی دائم از جرمی که بی‌چون و چرا باشد ...
شبیه مهره‌ای در بازی شطرنج، می‌بازم
که شاه از کیش دادن‌های سربازش جدا باشد
​سکوت قصه‌ی ما را فقط آیینه می‌فهمد
که پایان اسارت‌ها، رهایی با شما باشد ...
#آقای_شاید

اتفاقا دیشب داشتم به همین موضوع فکر می‌کردم.

این‌که ازش دست کشیدی، ولی هنوزم اذیتت می‌کنه.
آره... انگاری رفته ولی اثَرِش مونده. فکر می‌کنم همیشه همین درد رو حس می‌کنم

تو هم وقتی کمرنگ می‌شد، دوباره میرفتی دنبالش ؟
دقیقا. هر بار که فکر می‌کنم فراموشش کردم، خودِ من می‌رم دنبالش — مثل اینکه بدونِ اون، نباشم. یعنی وجودم در اون تعریف میشه.

>
ولی اون جلوی این مسئله رو می‌گیره!
آره. انگار خودش مانعم می‌شه که کامل از بین بره. نمی‌ذاره از پا بیفتم.

چرا؟
چون هنوز یه امیدی هست... برای آدمای زنده همیشه امید هست و همین امید می‌شه نقطه‌ضعفی که زخمت ر‌و باز می‌کنه.

>
یعنی امید، همون زخمیه که همیشه خون‌ریزی می‌کنه ولی نمی‌کَشتت؟
دقیقا. زخمیه که درد می‌ده به تموم تنت، رسوب می‌کنه تویِ وجودت، ولی هرگز تمومت نمی‌کنه.

#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

امشب از دلتنگی‌ات همپایِ باران می‌نویسم
شرحِ حالی تلخ را با حالِ ویران می‌نویسم
​یادِ آن شب‌هایِ روشن، یادِ آن رخسارِ یاس
بر تنِ این کوچه‌ی خیس و پریشان می‌نویسم
​حرف‌های مانده در دل را، غمِ نشکفته را
بی‌نقاب و بی‌تعارف، لخت و عریان می‌نویسم
​داغِ سنگینِ نبودت، بر دلِ ایوان نشست
قصه‌ام را از همین ایوان به تهران می‌نویسم
​در نگاهِ دیگران، کوهی صبور و محکمم
از تو اما، از غمت، با چشمِ گریان می‌نویسم
​رفته‌ای، اما خیالت ماندنی‌تر از خودت
این تناقض را چنین تلخ و فراوان می‌نویسم
​هر نفس در سینه‌ام، تاوانِ آن دل بستن است
عمرِ باقی‌مانده را، در بندِ تاوان می‌نویسم
​خاطراتت مثلِ زخمی کهنه، سر وا کرده است
امشب از این زخمِ کاری، شرحِ درمان می‌نویسم
​کاش پایانِ خوشی می‌داشت این قصه، ولی
با تاسر و تأسف، خطِ پایان می‌نویسم
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

اگرچه شهره‌ی شهرم به شعر و شیرینی
``من از زبانِ تو مشتاقِ آفرین هستم``
​برایِ خلق، سلیمانِ مُلکِ خود باشم
برایِ حلقه‌ی عشقت، فقط نگین هستم
​جهان به ورطه‌ی شک و شبهه دچارم کرد
تویی تو قبله‌ام و اهلِ این یقین هستم
​میانِ این همه گل در بهار می‌گردم
ولی اسیرِ همان عطرِ واپسین هستم
​ز چشمِ خلق گریزان و گوشه‌ای پنهان
برایِ لحظه‌ی دیدارِ تو، کمین هستم
​مرا اگرچه بخوانند «بهترین شاعر»
برایِ خاکِ درت، کمترین زمین هستم
​تمامِ من غزل و واژه شد برایِ همه
برایِ تو ولی آن شاعرِ حزین هستم
#آقای_شاید
پ.ن: مصرع دوم بیت اول از آثار حمیدرضابرقعی است

#شعرها

#شعرها

دوباره نیمه‌شب و اضطراب... بیداری؟
برای این دلِ در خود شکسته، جا داری؟
​گلِ همیشه غزل‌خوان! اگر جسارت نیست،
برای شانه‌ی لرزانِ من، عصا داری؟
​بیا و دست به بغضِ قدیمی‌ام بکش، آه...
برای این همه ویرانی‌ام، دوا داری؟
​پر از سکوتم و در من هزار فریاد است
برایِ این همه آشوب، یک نوا داری؟
​شبیه خانه‌ی متروکه‌ام پر از آوار
به این سکوت پر از زخم، اعتنا داری؟
​رسول گمشده‌ام! دین من نگاه شماست
برای این دل‌سرگشته، ناخدا داری؟
​نه معجزه، نه ترحم... فقط بگو امشب
برای این دلِ در خود شکسته، جا داری؟
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

جهانِ چشمِ تو، جز من، تماشاگر نمی‌خواهد
که این آیینه، تصویری مکرر را نمی‌خواهد
تنت پیراهنِ امنی است، تنها بر تنم انداز
که آغوشی چنین، گرمای دیگر را نمی‌خواهد
تمامِ شهر می‌داند، به جز من، دست‌های تو
گره خوردن به دستِ شخص دیگر را نمی‌خواهد
تو باید سهم من باشی، به هر قیمت! که این عاشق
بدون تو، خدا را هم مقدر کن؛ نمی‌خواهد!
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

دلم بعد از تو با شب‌های بی‌‌پایان، گلاویز است
تمامِ فصل‌هایم بعدِ تو، یکریز، پاییز است
عبور از خویش کردم تا به دنیای تو راهی... نه!
کنون دنیای من از خاطراتت، سخت لبریز است
به هر سو می‌روم، راهی به جز بن‌بستِ یادت نیست
خیالت لشکری خون‌خوار و چشمان تو چنگیز است
به آیینه پناه آوردم اما باز، تصویرت...
در این آیینه حتی خنده‌های من، غم‌انگیز است
تو رفتی عشق هم افسانه‌ای شد در دلم حالا ...
بنای سست این خانه، اسیر باد پاییز است
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

تو را از دور دیدن هم، غمی شیرین و جانکاه است
کسی جز هم‌قفس با من، ملالم را نمی‌فهمد
شبیه کوهِ مغرورم، که می‌خندد به ویرانی
کسی پنهان‌ترین بغضِ زلالم را نمی‌فهمد
ورق‌ها می‌خورد تقویم و در تکرار، گم گشتم
کسی جز خاطراتت، ماه و سالم را نمی‌فهمد
من از چشمان تو هر شب، غزل در گریه می‌ریزم
کسی جز این قلم، اوراقِ فالم را نمی‌فهمد
تو تنها نبضِ باقی در تنِ ویرانه‌ام هستی
کسی جز تو، امیدِ در محالم را نمی‌فهمد
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

می‌خواستم چون سرپناهی در شبت باشم
تسکینِ آن آشفتگی در خلوتت باشم
در قابِ هر آیینه، وقتی غرقِ تردیدی
یک شانه‌ی امنی برایِ حسرتت باشم
وقتی که فنجانِ تو از دلشوره یخ می‌زد
تبخیرِ آن اندوهِ روی صورتت باشم
می‌خواستم وقتی که میبوسی مرا با شوق
گرمای لذت‌بخشِ روی گردنت باشم
در لحظه‌ی آغوش، وقتی از عطش خیسیم
یک روحِ واحد در کمالِ خلقتت باشم
می‌خواستم در اوجِ بی‌تابی و دلتنگی
مَرهم‌ترین بوسه برای غربتت باشم
از «خویش» خالی باشم و از «تو» لبالب، تا
یک ردپای گمشده، دور و برت باشم
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها


حس می‌کنم به آخرِ خطم رسیده‌ام
مانند یک قطارِ قدیمی در ایستگاه
جامانده در سکوتِ غریبانه و سیاه،
چشمم به چشم‌های تو در عکس یک گناه

تو رفته‌ای و شهرِ درونم فرو شکست
حسی شبیهِ غربت و تبعید و انزوا
دیگر کسی سراغ مرا هم نمی‌گرفت؛
من ماندم و سکوتِ پر از حرف و ماجرا

بوی تو از تمام خیابان، بلند شد ...
با هر نفس عبورِ تو تکرار می‌شود
قلبم شبیه عقربه‌ای گیج و بی‌قرار،
با خاطراتِ رفتنِ تو، تار می‌شود

رفتی و فصلِ آخرِ این عشق بسته شد
من مانده‌ام میانِ خرابه، بدونِ راه
دل‌خونِ بی‌پناه، نفس‌گیر و خسته‌ام
مثلِ امیدِ مُرده در آغوشِ اشتباه ...
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

شهر خوابیده‌ست و من از کوچه‌هایش خسته‌تر
هر خیابان قصه‌ای از ردّ پایم بر جگر
سرفه‌ام بندی‌ست از یک شعرِ غمگین و بلند
بیت‌های ناقصی افتاده‌ در جان با گزند
کافه‌ها و هر نخِ سیگار و شب‌های سکوت
می‌کشاند خاطراتت را به قلبم بی‌خبر
نه رفیقی ماند و نه دستی برای شانه‌ام
مثل یک سربازِ تنها مانده دور از همسفر
حسرتِ یک خوابِ راحت در سرم پرسه زنان
می‌کِشم این راه را هر شب به دوشم، کور و کر
چند شبِ دیگر مرا این شهر از یادش بَرَد؟
چند شب دیگر بمیرد این منِ دیوانه‌سر؟
#آقای_شاید

#نامه‌ها

#نامه‌ها

(در روزی که آفتاب کمی بیشتر لبخند زد)
ملکه‌ی چشم‌پوشی‌ها؛
امروز، آسمان مثل تو بود؛ ساده، اما با شکوه
نه خورشید را دیده‌ام، نه تو را…
اما سایه‌ات افتاده روی دیوارِ دل،
و آدمی سایه را هم پرستش می‌کند
وقتی اصل، در دسترس نیست.
چقدر هوا بوی عطر می‌دهد.
نه از گلاب و عنبر،
از خاطره.
از خیال زنی که
اسمش خودش مدح است.
زنی که اگر روزی، حاکم حرمِ دلم بود،
امروز فقط، مهری‌ست در گذشته‌ای بی‌اجازه.
نگین‌السلطنه،
ای که نامت خود سندی‌ست برای زیبایی،
و وجودت تبصره‌ای‌ست بر قانونِ دوست‌داشتن…
امروز، هوا شکل توست.
نه بهار است، نه زمستان،
یک چیز میان این دو:
مثل همان وقتی که نگاهم کردی
و چیزی نگفتی،
و من، هزار جمله از آن سکوت ساختم.
من هنوز همانم.
مردی با دلی آلوده،
که خواست پاک شود در زلال نگاهت،
و فقط گل‌آلودتر شد.
چه می‌دانستم
دل اگر بی‌اجازه برود،
بازگشت ندارد.
امروز، همه چیز شبیه توست:
رنگ دیوار، بوی کوچه، لبخند پیرزنی ناشناس،
و حتی مرغی که بر لبه‌ی پنجره نشست و رفت،
بی‌آنکه بماند.
تو هم رفتی…
اما ردّت مانده،
روی گردنبند واژه‌هایم،
روی انگشتری که هرگز در انگشت تو ننشست
و در دل من نشست تا همیشه.
با گناهانی سوخته،
و حسرتی که زبانه می‌کشد
در روزی که به یُمنِ وجود تو،
کمی کمتر دوزخ است…
میرزا ذبیح‌الذنوب
(توبه‌کار، اما بی‌شفیع)
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

هر شب از قلبم، برایت پاسبانی میکنم
در مسیرِ سختِ چشمت، جان‌فشانی می‌کنم
دود سیگارم به جای ماه، قابِ پنجره‌ست
با سکوتِ تلخِ دیوارم تبانی می‌کنم
سرفه‌هایم طرحی از یک ریه‌ی پاشیده است
با غزل‌هایم خودم را بایگانی می‌کنم
از تو زخمی بر دلم دارم که با یادش، خودم
زخم را با شعرِ غمگین، رونمایی می‌کنم
هیچ‌کس در را به روی بغضِ سنگینم نبست
با سکوتم، شکوه را از تو گدایی می‌کنم
اشکِ من یک نقطه‌ی پایانِ این دل‌مردگی‌ست
با خیالِ تو، خودم را زندگانی می‌کنم
کاش می‌شد شهر را با مردمانش ترک کرد
خسته‌ام، انگار دارم من، جوانی می‌کنم . . .
#آقای_شاید

#نامه‌ها

#نامه‌ها

ملوک جان،
دلشادِ بی‌رحمِ من،
آن‌که گریه نمی‌کند، فقط نگاه می‌کند و آدم را به درّه می‌فرستد…
از شب آن مجلس تا حالا،
هر شب زلفم را می‌ریزم کف اتاق،
با تار می‌زنم،
و توی سازم فقط صدای پاشنه‌ی کفش تو می‌پیچد.
می‌دانی؟
تو نرقصیدی،
اما من افتادم.
تو نگفتی “بمان”،
اما من ماندم،
در میان بوی پوستِ عرق‌کرده‌ات و نگینی که افتاده بود لای پرده‌ها.
ملوک،
از آن شب، دهانم طعم دیگری گرفت.
انگار در آن پیاله‌ی چای،
تو چیزی ریخته بودی.
نه قند، نه هل…
بوسه‌ی نخورده‌ای شاید،
یا اشارتِ نامرئی‌ای به بندِ کرستت.
ملوک…
درست همان لحظه که بلند شدی،
یقه‌ی پیراهنت جا ماند روی انگشتِ نگاهم.
و من هنوز نمی‌دانم با این تکه‌ی نخ، چه کنم؟
ببافم و روسری‌ات کنم؟
یا حلقه‌اش کنم و به گردن خودم بیندازم که خفه شوم؟
تو زن نبودی آن شب…
بلایی بودی.
گناهی، قبل از خلقت.
زنی با لب‌های دوتکه،
که اگر یکی لبخند بزند،
آن‌یکی زهر می‌ریزد توی دلِ مرد.
دلشادالملوک،
تو مرا شاعر کردی.
با همان چرخیدن‌ات،
با همان صدای آه‌ات وقتی گل‌سر را باز کردی.
حالا شعرهایم را بخوان…
همه را برایت نوشته‌ام.
در بعضی‌شان زن لختی هست که گیس‌اش را به گردن مردی می‌پیچد…
نترس.
او تویی.
و آن مرد، هنوز با دهان باز،
به بوسه‌ای فکر می‌کند که وعده بود،
اما هرگز نرسید.
با حنجره‌ای که دیگر نمی‌خواند،
مجیب‌الغمّ
(آن مردِ خجالتیِ مجلس، که با نگاه تو لال شد، و با قهر تو مجنون…)
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

ناگاه رفت و یک جای خالی به جا گذاشت،
داغی به روی داغِ دلم بی‌صدا گذاشت
با من قرارِ تا به ابد ماندنی گذاشت
اما مرا در اول این راه، جا گذاشت
می‌خواست آسمان شوم و او پرنده‌اش
اما پرید و بال به دستِ قفس گذاشت
تا آمدم که از دلِ این غم گذر کنم
او باز ردِ پایی از آن ماجرا گذاشت
هر نخ که شعله می‌کشد، آیینه می‌شود
تصویری از کسی که مرا مبتلا گذاشت
حالا منم و این دلِ تنها که بعد از او
بر هرچه عشق و عاطفه در سینه پا گذاشت
#آقای_شاید

#نامه‌ها

#نامه‌ها

عزیزِ دور، ماه‌رویِ بی‌نقابم، عزالدین،
سلامی از دهانِ تلخِ شب،
از جایی میانِ سکوتِ موج‌ها و زمزمه‌ی جنازه‌هایی که هنوز به ساحل نرسیده‌اند.
مدت‌هاست بادها، نامِ تو را در گوشِ من فریاد نمی‌زنند. شاید دیگر وقتش رسیده باشد که خودم باشم، بی‌پرده، بی‌حجاب، بی‌عزالدین... اما چطور؟
وقتی هنوز بندِ تنم با خیالِ تو تا تهِ ریشه‌های دریا کشیده شده است؟
می‌دانی رفیق؟
تو اگر ماه بودی، من ماهی نبودم؛ من همان تورِ پاره‌ی ماهیگیرانِ مرده بودم که از سَرِ غریزه در تو افتاد و خودش را هم به دام انداخت.
من دیگر دریا نیستم.
دریا بودن حوصله می‌خواهد، مدارا، تکرارِ بی‌پایانِ موج‌هایی که هیچ‌گاه پاسخی نمی‌گیرند.
تو اما ماه مانده‌ای؛ روشن، بی‌تغییر، بی‌نیاز از ساحل.
می‌خواستم برایت از حالِ این روزهایم بنویسم، از خالیِ فنجان‌ها، از گم شدنِ کلیدها، از عطری که هنوز روی پیراهنم خواب می‌بیند.
اما چه فایده؟
تو دیگر به هیچ‌کدام این چیزها جواب نمی‌دهی.
بمان در بلندی‌ها، عزالدین.
ما مردمِ پایین، بلدیم بی‌نور زندگی کنیم.
حسین دریابندی
(زیرِ سایه‌ی فانوسی خاموش)
#آقای_شاید

#نامه‌ها

#نامه‌ها

عزالدین جان، ای جلوه‌ی نامکشوفِ حقیقت،
از تو نمی‌نویسم برای آن‌که دلت تنگ شود،
می‌نویسم چون دلم می‌خواهد تو باشی؛ همان‌طور که همیشه بودی:
بی‌نیاز، بی‌خواب،
و مثل آینه‌ای که من را به خودم نشان نمی‌داد، بلکه به تو…
هر بار که از تو نوشتم، کلمه‌ها خطاکار شدند؛
دلتنگیِ من، نامِ تو را بلد نبود.
می‌دانست ماه هستی، اما نمی‌دانست ماه چه‌طور دریا را بی‌قرار می‌کند بی‌آن‌که خیس شود.
ای عزالدین،
تو را نه با دل، که با جان دوست داشتم؛
و جان، بر خلافِ دل، جا نمی‌گذارد چیزی را که لمس کرده.
تو در من ماندی؛ مثل شعله‌ای که حتی خاکستر هم نمی‌تواند انکارش کند.
تو را طلب کردم، نه چون نداشتم،
که چون می‌دانستم حتی اگر باشی، باز هم باید طلبت کرد.
عشق اگر به وصال برسد، از شور می‌افتد؛
و من نمی‌خواستم تو تمام شوی.
در راهی که از خاک تا خدا می‌رسد،
تنها نشانی که برداشته‌ام، نام توست.
نه برای رسیدن به تو،
که برای گم نکردن خودم.
هر کجا هستی،
بدان که این جان، با لباسی ساده به نام حسین دریابندی،
همچنان دورِ تو می‌گردد.
با سلامی که شایسته‌ی توست،
و سکوتی که هنوز طعمِ نام تو را می‌دهد...
دریابندی،
غریقِ تو، نه نجات‌یافته از عشق.
#آقای_شاید

#نامه‌ها

#نامه‌ها

قهرالسلطنه‌ی من،
ای آخرین سلطنت من…
امشب صدای خمپاره‌ها مثل صدای فریاد توست،
وقتی می‌رفتم و تو از پشت، فقط نگاهم می‌کردی.
آن‌قدر شبیه بودی به ماه،
که دلم خواست به آسمان تیر بزنم تا فقط تو باشی.
قهر جان،
اینجا شب‌ها هوا سرد است و خاطرات داغ.
می‌فهمی؟
من کنار عکس تو می‌خوابم.
نه چون عاشقم،
چون دیگر هیچ پناهی ندارم.
گلوله آمده بود،
تا سینه‌ی من را بشکافد،
اما دلِ من پیش از آن شکافته شده بود،
وقتی بوسه‌ات را از روی شانه‌ی لباس سربازی‌ام پس گرفتی…
تو نبودی که برگردی،
اما ترکش بود،
اما خون بود،
اما اسم تو روی کلاه‌خودم بود،
و من هر بار که به زمین می‌خوردم،
پیشانی‌ام روی "ق" نام تو می‌افتاد.
قهرالسلطنه…
این روزها دارم با تن رفیقم لحاف درست می‌کنم،
با دل خودم دعا می‌نویسم،
با انگشتِ قطع‌شده‌ام شعر می‌گویم برای زنی که دیگر جواب نامه‌ها را نمی‌دهد…
تو که گفتی مرا نمی‌خواهی،
پس چرا هنوز توی خواب‌هایت گریه می‌کنی؟
چرا مادر گفت خواب دیده‌ای چکمه‌ام پر از خاک و جانم پر از اسم توست؟
به جان همان جان‌هایی که رفته‌اند،
اگر برگشتم،
نه قهر می‌کنم،
نه سرزنش،
فقط سینه‌ام را باز می‌کنم
تا ببینی،
دشمن قلبم را نزد،
تو زدی.
از مردی که هنوز ایستاده،
اما خم شده از فراق،
غیورالزمان
(سرباز بی‌مرخصیِ دلت، با تنفسی آغشته به آه)
#آقای_شاید

#نامه‌ها

#نامه‌ها

از طرف: درویش شمس‌الرمل، گمشده‌ی راه بی‌نشان
به: بانوی آینه‌ها، حضرت لیلاج‌الملوکِ نیشابوریه
ای سایه‌ی نازکِ غروبِ جان،
ای لیلاج‌الملوک، که هر چه نوشتم، نه به تو رسید و نه از تو عبور کرد…
دل خواست که از تو بگوید، اما زبان به لکنت افتاد.
نه از ترس،
از حضورِ تو، که هیچ واژه‌ای در قامتش نبود.
ای بانوی ناپیدا،
نه تویی که تنها باشی،
نه منم که گم شده‌ام؛
ما هر دو در میانه‌ی راهی ایستاده‌ایم که نه ابتدا دارد، نه انتها؛
اما هنوز روشن است،
از نورِ نگاهی که تو یک‌بار انداختی.
تو را نه برای آغوش،
که برای آتش دوست داشتم.
تا بسوزم، تا بفهمم، تا ناب‌تر شوم.
اگر لیلی، مجنون را دیوانه کرد،
تو مرا به جایی رساندی که خودِ دیوانگی شرم می‌کرد از این حجمِ شور.
تو را می‌خواهم نه از برای داشتن،
که از برای بودن.
نه در کنارم، که در ذاتم؛
جایی که حتی خدا هم وقتی از آن گذر می‌کند، مکثی می‌کند و لبخند می‌زند.
با دلی سوخته،
و سری که هنوز در راه تو خم است…
درویش شمس‌الرمل
(که سال‌هاست در گوشه‌ی خلوتِ خانقاهی ویران، تنها ذکرش، نامِ توست.)
#آقای_شاید

#نامه‌ها

#نامه‌ها

از جانب: میرزا شب‌گردخانِ دودآلود
به: بانو قهرالسلطنه‌ی پناه‌آباد، مشهور به «بی‌نیازالدنیا»
سلام علیکم و علیهم اجمعین،
ای بانویی که رد شد و پشت سرش، حتی کوچه‌ها هم دق کردند!
شما که رفتید، ما ماندیم و یک سری خاطراتِ بی‌مصرف، که نه می‌شود خورد، نه می‌شود رویشان خوابید.
همان‌قدر بی‌خاصیت، همان‌قدر بی‌پایان، مثل فصلِ دومِ زندگی من بدون شما.
یاد آن روز افتادم که فرمودید:
«تو زیادی جدی می‌گیری، میرزا!»
والّا اگر من هم مثل جنابعالی همه‌چیز را به شوخی می‌گرفتم، الان حتماً در قصرِ هزارآینه‌ی بی‌خیالی، نعره‌ی خنده می‌زدم، نه این‌که پای سماورِ خاموش، با شکرهای بی‌مصرف درگیر باشم!
قهرالسلطنه‌ی عزیز،
شما نرفتید،
شما کنده شدید و مثل بخار از استکانِ چای محو شدید.
و من؟
من همان استکان ماندم، با چای سرد و لب‌پَر، که هیچ‌کس دیگر دست به آن نمی‌زند.
این را هم بگویم و بروم به سمت فازِ بعدیِ افسردگی‌ام:
اگر قرار باشد روزی مجسمه‌ای از شما بسازند،
پیشنهاد می‌کنم از یخِ خشک باشد…
تا همیشه یادتان بماند چقدر سرد بودید!
با احترام و اخم،
میرزا شب‌گردخان دودآلود
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

بهارِ تلخ من از چشم او شروع شده‌است
اگرچه نیست، تو اما مراقبش باشی
دلی که خسته و لبریزِ از گمان شده است
اگر به خلوتت آمد، تو صاحبش باشی
چه ساده از تب این عشق، دل‌گریزان است
تو را به خشم اگر خواند، عاشقش باشی
میان خنده‌ی او قرنی از سکوت گُم است
تو بُغضِ مانده در اویی، موافقش باشی
مباد روزی اگر رفت از کنار شما
بدون قهر و گلایه، تو لایقش باشی
شبیه من کسی آوار اگر شود در تو
تو مثل آینه باش و مقابلش باشی
من از گذشته‌ی تاریک او رسیدم، حال
تو روشنای امیدی، مراقبش باشی ....
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

چشم‌هایت داستانی دارد از شب‌های تار
می‌کُشد آخر مرا این حسرت و این انتظار
ماه گم شد در شبِ گیسوی تو، حق داشت، چون
نیست راهی جز سیاهی در شبِ دنباله‌دار
آتشی در دوزخِ چشمت به پا کردی که ماند
از وجودِ هرکه عاشق شد فقط، گرد و غبار
خواستم از دامِ چشمانت بپرهیزم، ولی
اختیاری نیست در این عرصه‌ی بی‌اختیار
عشق یعنی این غمی که از نگاهت می‌چکد
گرچه کفر است این پرستش، مانده‌ام بر این شعار
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

تو در نقشِ مقابل، رو به رویم، با رقیبم شاد
و من هم در تماشا، از درون پاشیده بنیانم
تمامِ قصه پیدا بود از چشمِ هراسانش
تو پنهان می‌کنی‌، من هم همینطور ، خوب میدانم!
به ظاهر خنده‌ای بر لب، ولی در خلوتِ تلخم
شبیه آسمانِ ابریِ فصلِ زمستانم
نمی‌دانم در این بازی، کجای قصه‌ات هستم
فقط دیدم شروعم با تو بود، در فکر پایانم‌‌ . . .
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

خبرهای بد از دیوار شهر آوار می‌گردد
ولی من غرقِ در دردم، نمی‌ترسم ز طوفـانی
شبم آشوب و فریاد است و خوابم مرگ تدریجی
نمی‌لرزد دلم از مرزهای وهم و ویرانی
تو رفتی از تنم چیزی نمانده، جز همین سایه
ولی در من هنوزم هست، زخمی، زخم پنهانی
ز چشمت گرچه افتادم، هنوزم در دلم چیزی‌ست
که می‌سوزد، نمی‌سازد، نمی‌افتد به آسانی
دلم می‌خواست بغضی باشم و فریاد خواب‌آلود
که بیدارت کند یک‌شب، ز عمق بی‌کسی، آنی
ببخش اما دلم هر شب به برگشتت گره خورده
و این جاده، ندارد غیر از این، بن‌بست طولانی
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

جهان غرقِ صدایِ ترس و شیون شد، چه باک اما
که من در گوشه‌ی امنِ سکوتت، خلوتی دارم
خبرهای بد از دیوارِ شهر آوار می‌گردد
میانِ این همه تلخی، با تو صحبتی دارم
مرا از نقشه، از تاریخ، از این خاک اگر راندند
چه غم؟ تا شانه‌هایت هست، من هم قسمتی دارم
جهان پر شد ز اخبارِ بد و اوضاعِ بحرانی
من از چشمانِ آرامت، چه روشن، آیتی دارم
یقین‌ها رنگ می‌بازند و باورها فروپاشید
ولی در مذهبِ چشمانِ تو، من غربتی دارم
نمی‌بازم به این پاییزِ بی‌رحم و زمستانش
برایِ پاسداری از بهارِ تو، یقینا غیرتی دارم
#آقای_شاید

اینطوری بهتره .

اینطوری بهتره .

این روزا حس می‌کنم خیلی فرق کردم.
زندگی فرق کرده. دیگه اون آدم سابق نیستم.
واسه بقیه، همه‌چیز عادیه. بهار، تابستون، پاییز...
ولی برای من فقط پاییز میاد، میاد و نمی‌ره.
برگا که از درخت جدا می‌شن، من بهت فکر می‌کنم. همون‌جوری دلم می‌ریزه.
درختا خالی می‌شن، مثل من بعد از تو.
می‌خندم، وانمود می‌کنم خوبم، اما یه لحظه... یه تلنگر... یه عطر ، یه صدا ، یه لبخند شبیه تو، منو پرت می‌کنه وسط خاطره‌هات. و هر چی از فراموشیت ساختم، یهو می‌ریزه.
برای تو ساختن، خیلی قشنگ‌تره ، حتی اگر واسه فراموش‌کردنت باشه. از بودن بقیه خیلی بهتره؛ آره اینطوری بهتره ...
#آقای_شاید

اینطوری بهتره .

اینطوری بهتره .

یه عکس ازت مونده پیشم. گذاشتمش رو به روم.
شب و روز نگاهت می‌کنم. باهاش زندگی می‌کنم.
با گذرِ زمان توی عکس، چین می‌ندازم رو پیشونیت، خط می‌ندازم کنار لب‌هات.
ناراحت نشیااا، موهاتو سفید می‌کنم.
اینطوری بهتره. با هم پیر می‌شیم ...
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

شب آمد، کوچه‌ها لبریز شد از بوی تنهایی
کجایی دختر نازم؟ کجایی ای تماشایی؟
دلم از بی‌قراری‌ها، شبیه برگ پاییزی‌ست
که می‌افتد به هر بادی، از این آشوب و رسوایی
صدای پای تو هر شب، خیابان را بغل می‌کرد
چرا امشب سکوت محض، پر کرده است هر جایی؟
مگر ماه از رخت ماهان، نتابیده به این ظلمت؟
که این شب، گشته بی‌مهتاب و این دل مانده صحرایی
به دنبالت قدم‌هایم، جنون‌آمیز می‌گردند
درون هر خیالی که، بسازم از تو رویایی
تمام کوچه‌ها را گشتم و دیدم نفس هم نیست
چه شد این شهر ناگه، غرق شد در اوج تنهایی؟
بیا ای روح ناآرام من، آرام جانم باش
که این شب بی‌تو می‌میرد، ز اوج درد و تنهایی
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

نمی‌بازم تو را بین قمار تلخ آدم‌ها
نمی‌بازم تو را ای آرزوی دور این شب‌ها
نمی‌بازم تو را من مرد میدانم، نخواهم باخت
به هر سمتی که می‌خواهی برو، ای رفته از اینجا
نمی‌بازم تو را در قلب من محبوس خواهی ماند
شبیه یک غزل، یک بیت، یک تصویر در رویا
نمی‌بازم تو را حتی به مرز انتهای عشق
که جان را می‌دهم اما نمی‌بازم تو را، زیبا!
نمی‌بازم تو را وقتی خودم را باخته‌ام عمری
شبیه کودکی جا مانده از یک کوچ بی‌پروا
#آقای_شاید

اینطوری بهتره .

اینطوری بهتره .

من پامو جلو نذاشتم.
شهامت گفتن هیچ‌چیو نداشتم.
همه‌ی راه‌های نرفته و حرف‌های نگفته‌م، یه روزی بغض شدن، بزرگ شدن، ترکیدن، شدن سیل. یه سیل که روحم‌و کَند و با خودش برد.
نرفتم حرفمو بزنم، چون از شنیدن حرفی که تو تصورم نبود، می‌ترسیدم.
تصور می‌کردم دوستم داره، دلتنگمه، شبا خواب منو می‌بینه. فکر می‌کردم دلش می‌خواد برگرده و نمی‌تونه.
نمی‌خواستم این تصورات خراب بشن. خودمو گول زدم. دلموخوش کردم به فکرایی که معلوم نبود از کجا اومدن.
پیش خودم گفتم شاید زنگ زده، من ندیدم.
شاید اومده ببینتم و من خونه نبودم.
آره... اینطوری بهتره.
#آقای_شاید

رفتم کافه همیشگی‌مون. همونی که یه میز دو نفره‌ داره ته سالن، کنار پنجره‌ی بخار گرفته. گارسون گفت: «د

وباره تنها؟»
لبخند زدم. نگفتم که قرار بود نیاد. که همیشه قرار بود بیاد، ولی هیچ‌وقت نیومد.
نشستم. موبایلمو گذاشتم رو میز. هی صفحه‌شو روشن کردم. خاموش کردم. روشن کردم. خاموش کردم. پیام نمی‌داد. زنگ نمی‌زد. نمی‌پرسید: «کجایی؟» نمی‌گفت: «ببخش دیر میام.»
از پشت شیشه دیدمش. با یه جمع چهارنفره. بلند بلند می‌خندید. یکی از اون خنده‌هایی که دندونای نیششو نشون میده، همون خنده‌هایی که یه‌زمانی سهم من بود.
منو دید. نگام کرد. دو ثانیه. فقط دو ثانیه. بعد سرشو برگردوند. یه چیزی تو گوش اون پسره گفت و باز خندید.
گارسون اومد. گفت: «سفارشتون؟»
گفتم: «یه لیوان آب، لطفاً. یخ نداشته باشه. دلم از سرما پره.»
آب اومد. تلخ بود. مثل همون جمله‌ش دیشب:
«واسه همه‌ وقت نمی‌ذارم، فقط گاهی از سر ادب می‌مونم کنارت.»
از سر ادب؟
تو که برای همه وقت داشتی... با همه چای می‌خوردی، سینما می‌رفتی، شوخی می‌کردی، مسخره‌بازی درمی‌آوردی، ولی به من که می‌رسیدی، می‌گفتی: «سرم شلوغه.»
شلوغ بود؟ یا من خجالت بودم برای بُردنت تو جمع؟
بلند شدم. میز خالی‌تر از همیشه بود. پیاده رفتم تا خونه. کلید انداختم توی در، بازش نکردم.
فقط نشستم پشتش. همونجا، دم در.
و فکر کردم…
شاید یه روز برگرده.
شاید از سر ادب یه پیام بده.
یا شاید هم، من هنوز نفهمیدم...
که عشق من، وقت اضافه‌ی اون بود.
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

دل‌بسته‌ترین شکلِ نفس‌ها شده باشیم
در حافظه‌ی باد، صداها شده باشیم
ما ساده‌ترین شکلِ وفاداری عشقیم
حتی اگر از خاطرِ تو، تار شده باشیم
دل را به تو دادیم، نپرسیدی از این عشق
ما اهل همین جمله‌ی انکار شده باشیم
با این همه دوری و دل‌دادگی اما
در یاد تو اندازه‌ی یک آه شده باشیم
این فاصله با ما چه نکرده‌ست، عزیزم
شاید وسطِ حادثه، رویا شده باشیم
هر بار که از یاد تو افتاده سکوتی
من شعر شدم، لای غزل‌، ما شده باشیم ...
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

خنده‌هایم در هجوم لحظه‌ها خاموش شد
در هیاهوی نبودت، مانده‌ام خاموش؛ من‌ ...
عمرها رد میشود، در من نمی‌روید بهار
در غروب بی‌پناهی، مانده‌ام خاموش؛ من ...
سایه‌ام با سایه‌ات در کوچه‌ها گم می‌شود
در میان خاطراتت، مانده‌ام خاموش؛ من ...
خانه بی‌عطر تن تو، سرد چون شب‌های مرگ
در حصار اضطرابت، مانده‌ام خاموش؛ من ...
گاه می‌لرزد دلم از بغض‌های ناگهان
زیر این خاکستر شب، مانده‌ام خاموش؛ من ...
گوش کن! شاید هنوز از لابلای شعر من
بشنوی غم را، ولی من مانده‌ام خاموش؛ من ....
#آقای_شاید

برای خودم؛

تولدت مبارک !
۲۶ ساله شدی و چه عدد سنگینیه وقتی پشت سرش پر از بغض و نرسیدنه!
نه اینکه فقط سخت گذشته باشه؛
اما بعضی سال‌ها نه با تقویم، که با زخم‌هاشون شمرده می‌شن.
مثل اون سالی که دل دادی و رفت…
یا همون روزی که دیگه صدای خنده‌هات هم خودشونو جمع کردن.
۲۶ ساله شدی، یعنی بیشتر از یه ربع قرن چشم‌هات دنیا رو دیدن
و شاید بعضی وقتا، بسته موندن آسون‌تر از باز بودنش بوده.
یه عمره دنبال “خودت” گشتی تو نگاه بقیه…
ولی تهش برگشتی به آینه و گفتی: هنوزم یه‌جوری غریبه‌م با خودم.
چیزایی که گذشت، فقط خاطره نیستن؛
ردشون تو رفتارته، تو مکث‌هات، تو اون خنده‌هات که یه‌جوری غم داره.
تو سکوت‌هات وقتی صدات باید می‌لرزید.
تو اون شب‌هایی که گریه کردی و هیچ‌کس نفهمید.
و توی اون لحظه‌هایی که وانمود کردی "خوبی"—
فقط چون خسته بودی از توضیح دادن.
۲۶ شدی و این یعنی هنوز زنده‌ای،
هنوز می‌تونی تصمیم بگیری کدوم خاطره‌هارو با خودت ببری،
کدوم زخم‌هارو مرهم بذاری و بری سمت نور.
هنوز وقت هست، برای پیدا کردن خودت،
برای خندیدن بی‌دلیل، برای دوست داشتن بدون ترس،
برای نوشتن، ساختن، و شاید… زندگی‌کردن.
تولدت مبارک.
به افتخارِ همه زخم‌هایی که خوردی و وایسادی.
به افتخار تو.
#آقای_شاید

این همه سال گذشت و تو، هیچ‌وقت جواب سوالمو ندادی.

پس خودم دست‌به‌کار شدم.
ولی هرچی کَندم به جواب نرسیدم .
دیشب که می‌خواستن سرمو برق بندازن، پنس رو از جیب پرستار کش رفتم، یواش گذاشتم تو آستین روپوشم.
میدونستم مثل هر سال، امروز قراره بیای.
ساعت، دقیقه، حتی ثانیه‌شو حفظم.
میای ته حیاط، پشت نرده‌ها وایمیستی و فقط نگاهم می‌کنی.
ولی من دیگه از این فاصله خسته‌ شدم...
چرا نمیای نزدیک‌تر؟ نکنه غریبه شدم برات؟
یا می‌ترسی تو هم دیوونه شی؟
-
امروز بالاخره از این هفت‌خان رستم رد شدم.
اینا با اون لباسای سفید و اون لبخندای زورکی‌شون، فقط می‌خوان فاصله بندازن، بین من و تو، و الا این همه میله فلزی چیه کنارِ هم گذاشتن، مگه زندونه؟
.
رسیدم بالاخره.
مسیر زیادی بود تا تهِ حیاط، با چشات، داشتی دنبالم میگشتی، چشمای خوشگلت ...
با شومیز طوسی و با کیف کوچیک روی شونه‌ت.
از پشت، بغلت کردم،
محکم، طوری که سال‌ها، حسش نکرده بودم.
ولی ترسیدی و از حال رفتی.
بدنت شُل شد تو بغلم، مثل کسی که دیگه مقاومت نمی‌کنه.
بردمت پشت درختای آسایشگاه.
خوابوندمت رو زمین.
دست بردم تو آستینم.پنس هنوز همونجا بود.
قلبت، زیر انگشتام تند تند می‌تپید.
برای من؟
من شک داشتم و یه سوال قدیمیه بی‌جواب،
که دیگه نمی‌خواستم بدون جواب بمونه.
لباساتو زدم کنار.
با پنس شکاف دادم سینه‌تو.
تا خونه‌ی همیشگی‌مو ببینم.
اونجایی که می‌گفتی مال منه
قلبت!
اما نبودم.
من اونجا نبودم.
یعنی همه بودنا؛
اون پسردایی‌ قدبلندت؛
همون یارویی که موهاش فر بود،
با اون خنده‌های پررو و بازوهای پُر و پیمونش
هر دو وایساده بودن اون‌جا
ولی من ؟ نمیبینم چیزی ...
حالا من موندم و یه قلب پاره‌پاره
پنس هنوز توی دستم بود
خونِ گرمِ تو، آروم‌آروم از لای انگشتام چکه می‌کرد
ولی جواب نداده بودی
چشات بسته بود
لبات بی‌صدا
مثل همیشه
گفتم شاید مشکل از تو نیست
شاید من زیادی فکر می‌کنم
شاید این همه خیال،
این همه صدای تو توی سرم
این سؤالِ لعنتی، فقط تو مغزِ منه
نشستم کنار تنت
پنسو گذاشتم روی شقیقه‌م
یه فشار کوچیک…
یه فرو رفتن نرم
مثل باز کردن یه در،
درِ تاریک‌ترین اتاقِ ذهن
مغزمو کَندم
اون‌جایی که هر شب صداتو می‌شنیدم
اون‌جایی که خیال می‌کردم دستاتو گرفتم
اون‌جایی که مطمئن بودم دوسم داری
پس، کَندم، کندم و باز کندم...
تا دیگه هیچ‌چی نموند
نه صدایی؛
نه تصویری‌ و از همه مهم‌تر نه سؤالی
فقط یه سکوتِ خالی و ابدی
#آقای_شاید

باز در رو باز گذاشتن...

انگار خودشونم فهمیدن که
کسی که دلش پیشِ عطرت جا مونده،
هیچ‌جا نمی‌ره.
بوی خاکِ خیس خورده زده بالا
همون بویی که وقتی می‌اومدی،
تا ته راهرو پر می‌شد...
و من، توی همون راهرو،
با یه دفتر مچاله، داشتم می‌نوشتم:
«باز موهاشو باز کرده، لعنتی...»
اینجا بارون همیشه می‌باره
ولی دکتر می‌گه توهمه.
می‌گه هیچ بویی نمیاد.
می‌گه هیچ دختری اینجا قدم نمی‌زنه.
می‌گه مو، باد، عطر...
فقط ترکیبِ قرصاس.
ولی من هر شب،
از لای میله‌های پنجره،
همون عطرو می‌کشم تو ریه‌هام
و یادم میاد
وقتی دست کشیدی لای موهات،
و گفتی: «بارونو دوست دارم...
بوی خاکو...»
و من نگفتم
که بوی خاک برام بوی رفتنه.
بوی کسیه که یه روز می‌ره
و دیگه برنمی‌گرده،
و فقط عطرش می‌مونه
توی بالشِ آسایشگاه،
توی لباس‌خوابم
توی فریمِ عکسی که تو جیبِ روپوش سفید دکتر قایم کردم.
دکتر می‌گه اگه یه بار دیگه اسمتو بنویسم،
دفترمو ازم می‌گیره.
ولی نمی‌دونه که من، اسمت رو با سوزن سرم، رو بدنم نوشتم
حالا بگو بارون دیوونگی میاره؟
یا دیوونه‌ها بارونو بهتر می‌فهمن؟
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

هر شب میان‌ سایه‌ها، یک چشم میبینم
چشمی میانِ سایه‌ها با داد می‌سوزد
لب بسته‌ام، اما تمام استخوان من
در هر نفس، بی‌وقفه با فریاد می‌سوزد
من زنده‌ام؟ شاید... ولی این زنده‌‌بودن هم
در شعله‌ی تردیدها چون عشق می‌سوزد
من مانده‌ام با خاطراتی گم‌شده در مه
دل‌خوش به تصویری که در این قاب می‌سوزد
در من کسی جان می‌کند هر شب، ولی خاموش
در انجمادم شعله‌هایی از تو می‌سوزد
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

شبیه سایه‌، تو از قابِ چشم‌ من رفتی
ولی خیال تو از آشنا نمی‌گذرد
به مرگ فکر کنم یا به‌ زنده بودنِ بعد؟
زمان، اسیرِ همین ماجراست، نمی‌گذرد
ببین چگونه نفس با جنون گره خورده‌ست
کسی ز شعله‌ی دل، بی‌هوا نمی‌گذرد
به‌ هر کجا بروم، دردِ کهنه می‌بارد
غبارِ چهره‌ات از دیده‌ا‌م نمی‌گذرد
دلم به مرگِ تو مُرد و هنوز در تردید
که این غم از دلِ بی‌دست‌ و پا نمی‌گذرد
کسی که مرزِ جنون را به‌عشق رد کرده
چگونه از گذرِ ماجرا نمی‌گذرد؟
خیالِ مبهمت از چشمِ خسته‌ام نرود
غمِ تو از شبِ من هیچ‌گاه نمی‌گذرد
نگاهِ مرگ، به آیینه‌ام گره خورده
و دردِ مرگ، از این خانه‌ها نمی‌گذرد
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

تمام کوچه پُر از رد پای توست، امّا
صدای گام تو دیگر نمی‌رسد اینجا
چراغ حافظه کم‌نور شد، خیالت رفت
دگر هوای تو هرگز نمی‌رسد اینجا
تو رفته‌ای و جهانم شکسته‌تر شده است
طلوع هم به دل شب نمی‌رسد اینجا
تمام حرف من این است: دوستت دارم
ولی صدای من اصلاً نمی‌رسد اینجا
به پشت میله‌ی شب مانده‌ام بدونِ صدا
صدای بالِ تو دیگر نمی‌رسد اینجا
منم میان غبار سکوت، بی‌منطق
که مرز عقل به رویا نمی‌رسد اینجا
تو رفته‌ای و پس از تو جهان فروپاشید
صدای زنده‌ی دنیا نمی‌رسد اینجا
زبانِ شعر بریده، خیال، کور شده‌ است
بدون شعر، خیالت نمی‌رسد اینجا
دویدم از ته شب تا به خواب باز آیی
ولی حضور تو اصلا نمی‌رسد اینجا
نفس بریده‌ترین مرد خاک، من شده‌ام
که بوی پیرُهنت هم نمی‌رسد اینجا
تو رفته‌ای و منم مانده‌ام کنار خودم
و هیچ دستِ نجاتی نمی‌رسد اینجا
ببین چگونه دلم زیر خاک می‌لرزد
که شعر من به نگاهت نمی‌رسد اینجا
کجاست کوچه‌ی روشن، کجاست خانه‌ی سبز؟
که رنگ و بوی تو دیگر نمی‌رسد اینجا
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

زخم آن دعوا و فریاد‌ و ملامت سهمِ من شد
سردیِ لبخندهای ناگهانت سهمِ من شد
چایِ سرد و گریه‌ی مادر کنارِ سفره‌هامان
زخم‌های مانده از پشتِ زبانت، سهمِ من شد
من چه کردم جز سکوتی تلخ در آغوشِ سیگار؟
کهنه بغضی از خودت، از آن زمان‌ها، سهمِ من شد
تو رها کردی مرا و رفتی از دنیای کودک
خاطراتِ نیمه‌کاره در روانت، سهمِ من شد !
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

سهم من شد اشک‌های نصفه‌شب در پاس دو
سایه‌ی تنهایی و تکرارِ یک شب‌کم شد و
سهم من شد چشم‌هایی خیره بر عکسِ تو، باز
گوشه‌ی آسایشِ شب، خنده‌ات ماتم شد و
آسمانِ پادگانم آفتابی نیست، نیست
نور با شب قهر کرده، صبح‌ها هم کم شد و
تو نبودی تا ببینی در دلِ این پادگان
عاشقی هم، بی تو، آخر سرفه‌ی مبهم شد و
من نوشتم بارها نامت به دیوارِ سکوت
هر چه فریاد از دلم برخاست، بی‌محرم شد و
با خیالِت باز می‌گردم به آن لبخند دور
گرچه دستت دور بود، اما دلم محرم شد و
در نگهبانیِ بی‌پایانِ هر شب تا سحر
سایه‌ات در سینه‌ام افتاد و آهِ دم شد و ...
#آقای_شاید

تو یه لحظه‌ی آروم، وقتی کل‌ جهان ساکت می‌شه، خودمو می‌سپارم به بغلت. با دستام بدن ظریفت رو نوازش می‌

کنم، انگار هر منحنی و خط تنت یه شعر ناگفته‌ست که زیر انگشتام جون می‌گیره؛ گرمای پوستت به دستام عشق میده و قلبمو بی‌قرار می‌کنه. سرمو می‌ذارم رو سینه‌ت، درست جایی که ضربان قلبت مثل یه ملودی قدیمی زیر گوشم می‌تپه.
بوم... بوم...
این صدای قلب منه وقتی تو کنارمی، همونی که داری می‌شنوی، هر تپشش انگار اسمتو با تمام وجود صدا می‌کنه. نفسم به نفس‌ت گره می‌خوره و این دیگه من نیستم، بلکه بخشی از توام.
موهات که با نسیم تکون می‌خورن، صورتمو نوازش می‌کنن و بوی عطرت منو به یه دنیای دیگه می‌بره. دستت آروم شونم رو لمس میکنه و انگار هر غمی رو با یه موج از آرامش از وجودم پاک میکنه. تو اون لحظه، ضربان قلبت فقط یه صدا نیست، بلکه تمام هستی منه؛ محکم‌تر بغلت می‌کنم، چون این حس، این نزدیکیِ پر از عشق، چیزیه که می‌خوام تا ابد تو عمق جونم نگهش دارم.
#آقای_شاید

هر شب، درست راس ساعت صفر، میام و آروم می‌شینم لب پنجره‌ی اتاقت.

بال‌هامو می‌بندم، سرمو کج می‌کنم و با یه دل پر خیره می‌شم به تو. تویی که اون‌طرف شیشه نشستی.
زل میزنم به چشمات؛
که یه خستگی توشون خوابیده، انگار سال‌هاست استراحت نکردی، ولی یه چیزی تو نگاهت هست؛ یه دلخوشی کوچیک که نمی‌ذاره ناامید به نظر برسی. انگار چشم‌هات به یه راز قول دادن، یه قول که هیچ‌وقت ولش نمی‌کنن؛ یه قول که تا بی‌نهایت منتظر بمونند.
وقتی زیر نور ماه، صدای آواز من رو می‌شنوی، شروع میکنی به رقصیدن. حرکاتت مثل نسیمی که با برگ‌ها حرف می‌زنه، نرم و بی‌صدا، ولی پر از حرف.
سایه‌ی ظریف بدنت روی دیوار حرکت می‌کنه و هر قدمت انگار با دنیای اطراف کاملا هم‌آهنگه.
یه لطافتی که هر بار نگاه می‌کنم، می‌خوام دوباره کشف کنم که چی می‌خوای از لحظه‌ای که در اون زندگی می‌کنی.
تو یه جوری هماهنگ میشی با اون آوازی که برات می‌خونم، انگار هر حرکت تو یه ملودیه که من بر اساس اون میخونم ...
و من برای تو می‌خونم.
آوازی که از راه‌های خیلی دور با خودم آوردم، از یه از یه دلی که هنوزم واسه تو می‌تپه. می‌خونم که بدونی هنوزم کسی هست که هر شب، با همه‌ی خستگی، با همه‌ی فاصله، راهشو پیدا می‌کنه تا بهت برسه. 
ولی می‌دونی چی عجیبه؟
همیشه همون لحظه‌ای که تو می‌خوای دستت رو بیاری سمت من، در رو باز کنی، حسم کنی، درست همون لحظه‌ست که من مجبورم برم.
من یه دلِ آواره‌م.
یه دل که هر شب میاد، ولی هیچ‌وقت نمی‌مونه.
این سرگردونی، این حضور نصفه‌نیمه، اینکه بخوای ولی نتونی، بیای ولی نمونی ، این اومدن و رفتنِ هر شب... یه عهد بین من و قلبمه که زیرش نمیزنم. هر شب، با همین نگاه‌، با همین حرکات، با همین امید خسته، می‌شینم و برات می‌خونم.
این عشق، یه قصه‌ست که شاید هیچ‌وقت آخرش معلوم نشه. ولی بدون، حتی اگه مجبور باشم برم، باز فردا شب، همون موقع، همونجا، برمی‌گردم. برات می‌خونم.
شاید یه روز این فاصله شکست. شاید یه روز... بمونم، که من، یاکریم پشت پنجره‌ات هستم.
#آقای_شاید

دیوارای سفید، بوی تندِ دارو، صدای کش‌دارِ قدمای پرستارا... اینجا انگار زمان واستاده، هیچ‌کس نه آینده

داره، نه گذشته. ولی دیوونه...
از پشت پنجره‌ی کوچیک اتاقش زل زده به ماه، هنوزم مثل قدیما، همون‌جوری شبای زمینو نگاه می‌کنه.
یه آه عمیق می‌کشه، انگار که بخواد نفسشو برسونه به جایی دور، به دلبرش که دیگه نیست و با خودش میخونه
"دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من..."
"گر از قفس گریزم، کجا روم؟ کجا من؟"
یه سیگار بین انگشتاشه، خاطره‌ها مثِ موج، یکی‌یکی می‌کوبن تو سرش.
دلبر که سرشو می‌ذاشت رو شونه‌ش،
که انگشتای ظریفش لابه‌لای دستای اون گم می‌شد، که با خنده می‌گفت:
"من اگه برم، تو چی می‌شی دیوونه؟"
و دیوونه همیشه می‌خندید، بی‌خبر از روزی که این سوال، کلِ زندگیشو به باد می‌ده.
حالا خاطره‌ها از همیشه وحشی‌ترن. یه لحظه چشماشو می‌بنده، دستشو می‌ذاره رو سینش، همون‌جایی که انگار هنوزم جای بوسه‌های دلبر مونده. یه نفس عمیق می‌کشه و آروم زمزمه می‌کنه:
"رفتی و از اون پس، دل من نور نداره..."
"چشمای ترم، جرأت دستور نداره..."
بعدش؟ ازونجا به بعد فقط تاریکی بود.
یه چمدون،
یه درِ نیمه‌باز که هیچ‌وقت دوباره بسته نشد،
و دلبر که دیگه برنگشت.
نه نامه‌ای، نه پیامی،
نه حتی یه خداحافظی که بشه باهاش کنار اومد.
حالا هر شب همون‌جا می‌شینه، اسمشو زیر لب زمزمه می‌کنه، چشماشو می‌بنده و نفس می‌کشه،
انگار که هنوز عطرش تو هوا مونده باشه.
"آه ای شب، شبِ شومِ پریشونیِ دل..."
"غمگین‌تر از امواجِ سرگردونِ دریا..."
آدم بعد از مرگِ عشقش نمی‌میره،
فقط یه‌کم آروم‌تر نفس می‌کشه،
یه‌کم بی‌صدا‌تر اشک می‌ریزه،
و یه شب، بی اینکه کسی بفهمه، تموم می‌شه...
#آقای_شاید

از دو شب که رد بشه، تاکسی‌ها دیگه فقط وسیله‌ی رفت‌وآمد نیستن، هر کدوم‌شون یه قصه‌ی زنده‌ان، یه مشت د

لخوری و دل‌تنگی که تو سکوت خیابون حل می‌شه.
یکی یه مرد میانساله که چشماش از بی‌خوابی قرمزه. نه که عاشق رانندگی نصف‌شب باشه، نه! مجبوره... مجبوره تا تهِ شب فرمونو ول نکنه که فردا بچه‌ش با کیفِ خالی نره مدرسه. زنش چیزی نمی‌گه، فقط نگاهش پر از حرف می‌شه وقتی مرد با جیب‌های خالی برمی‌گرده خونه. برای همینه که این موقع شب هنوز تو خیابونه، دنبال چند تا کرایه‌ی دیگه، بلکه فردا جلوی اون نگاه، کم نیاره.
یه راننده‌ی دیگه، سیگارشو روشن می‌کنه و پک عمیقی می‌زنه. توی آینه خودش رو نگاه می‌کنه و انگار داره به یه آدم غریبه خیره می‌شه. امشب خونه نیومد، چون دعوا شده، چون زنش بهش گفته: "تو دیگه اون آدمی که عاشقش بودم، نیستی." خیابون براش امن‌تره از اون خونه‌ای که دیگه توش احساس نمی‌شه. پس فرمونو محکم می‌گیره، گاز می‌ده و خودش رو می‌سپره به آسفالت.
یه تاکسی دیگه هم هست، یه پیرمرد که انگار هزار ساله پشت فرمونه. انگشتاش می‌لرزن وقتی ضبط رو روشن می‌کنه و آهنگی که یه زمانی باهاش خاطره داشته، توی ماشین پخش می‌شه. امشب بهونه‌ش کاره، ولی حقیقت اینه که از برگشتن به خونه می‌ترسه. از اون سکوتی که بعد از رفتنِ زنش موند، از اون حرفی که پسرش تو عصبانیت زد و گفت: "تو به درد نمی‌خوری!" دلش می‌خواد این شب تموم نشه، دلش می‌خواد همین‌جوری با خیابون یکی بشه.
تاکسی‌های بعد از دو شب فقط ماشین نیستن، مسافرای بی‌خوابی‌ان که هر کدوم یه داستان نصفه‌ن. داستان‌هایی که هیچ‌وقت تموم نمی‌شن، فقط از یه خیابون به یه خیابون دیگه کشیده می‌شن...
#آقای_شاید

یادآور روزهای دور من، سلام؛

می‌دانم که دوری، می‌دانم که نمی‌توانم انگشتانم را در موهایت گره بزنم، نمی‌توانم نگاهت کنم و در عمق چشمانت غرق شوم. اما بگذار اعتراف کنم، هر بار که تصویرت در ذهنم نقش می‌بندد، قلبم از نو می‌تپد، مثل روز اول، مثل لحظه‌ای که فهمیدم عاشقت شده‌ام.
موهایت، آن بافته‌ی زیبایی که روی شانه‌هایت افتاده، هنوز در خیالم موج می‌خورد، در باد تکان می‌خورد، و من دلم را به آن باد می‌سپارم. چشمان سیاه و گیرایت، همان پنجره‌هایی که یک روز دنیا را در آن‌ها می‌دیدم، هنوز هم مرا به اسارت گرفته‌اند. گردن کشیده‌ات که همیشه با وقار و غرور قامت می‌کشید، حالا ستون خاطرات من شده، تکیه‌گاهی که هنوز به آن محتاجم.
از روزی که رفتی، هر روز یک شاخه گل می‌خرم. حالا یک دسته گل دارم، پر از خاطرات، پر از حرف‌های نگفته، پر از عشق. اما چه فایده که تو نیستی تا آن را بگیری، تا عطرش را نفس بکشی، تا بفهمی که چقدر دوستت دارم.
گاهی فکر می‌کنم آیا در نگاه تو، در آغوش تو، در دنیای تو، آن‌گونه که باید، جا داشتم؟ همیشه حس می‌کردم تو از دنیای من فراتری، روشنی‌ای که دست‌هایم نمی‌توانست تمام و کمال در آغوش بگیرد.
اما این، نه ضعف من بود و نه خطای تو.
تو در زیبایی و مهربانی‌ات بی‌نظیر بودی، و من فقط یک عاشق بودم، عاشقی که می‌ترسید نکند کافی نباشد و لحظه‌ای کم بگذارد از دوست داشتن تو.
قلبم جر خورده، این را همه می‌فهمند.
از صدای شکسته‌ام، سکوت‌های طولانی‌ام‌و بغضی که هیچ‌وقت فرو نمی‌رود. اما مجبور بودم، چاره‌ای جز ترک تو نداشتم، باور کن اگر راهی بود که می‌توانستم بمانم، لحظه‌ای درنگ نمی‌کردم.
اما بدان، همیشه در قلب منی، همیشه در خاطراتم زنده‌ای، همیشه دوستت خواهم داشت.
اگر یک روز، حتی از دور، بوی گل‌هایی که برایت خریده‌ام به مشامت رسید، بدان که هنوز دیوانه‌وار عاشقت هستم.
#آقای_شاید

یه بحث همیشگی بین دخترا و پسرا اینه که کی تو رابطه بیشتر تلاش می‌کنه و کی بیشتر از رابطه سود می‌بره.

دخترا میگن پسرا فقط دنبال رابطه‌ی فیزیکی‌ان، پسرا هم میگن دخترا فقط انتظار دارن یکی خرجشونو بده و نازشونو بکشه. این وسط همیشه یه حس ناعدالتی هست، انگار یکی باید مدام ثابت کنه که تو رابطه از روی احساساته، نه صرفا نیاز.
اما بیاین یه لحظه از بیرون به این ماجرا نگاه کنیم. اگه واقعا این دید وجود داره که پسرا فقط رابطه‌ی فیزیکی می‌خوان، این یعنی تو رابطه‌ چیز دیگه‌ای اون‌قدر پررنگ نیست که توجه پسرا رو جلب کنه و از اون طرف، اگه پسرا هم احساس می‌کنند که فقط قراره نقش تأمین‌کننده رو داشته باشن، یعنی یه جای کار از نظر توازن و تعادل میلنگه.
واقعیت اینه که هر رابطه‌ای یه جور معامله‌ی دوطرفه‌ست. نه از اون معامله‌ها که آدمای فرصت‌طلب دنبالشن، بلکه یه معادله احساسی و عاطفی که هر دو طرف توش چیزی برای ارائه دارن. حالا سوال اینجاست: توی یه رابطه، هر کس چی داره که برای طرف مقابل ارزشمند باشه؟
اگه یه دختر حس می‌کنه که پسره فقط دنبال بدنشه، یعنی احتمالا چیزای دیگه‌ تو رابطه کم‌رنگ‌تر بوده. چون وقتی یه آدم، چه دختر چه پسر، جذابیت‌های شخصیتی، اخلاقی و فکری قوی‌ای داشته باشه، رابطه‌اش هیچ‌وقت به یه چیز محدود نمی‌شه.
جذابیت ظاهری مهمه، اما چیزی که یه رابطه رو پایدار می‌کنه، همون حرفای مشترک، حمایت‌های احساسی، همراهی و درک متقابله.
پس این‌که یه دختر بگه “تو فقط منو برای بدنم می‌خوای” می‌تونه این معنی رو بده که شاید چیز دیگه‌ای تو رابطه برای ارائه نداشته.
از اون طرف، پسر هم مدام تحت فشاره که باید همه خرجای رابطه رو بدن، برنامه‌ریزی کنن، وقت بذارن، هدیه بگیرن، اما وقتی نوبت به خواسته‌ی خودشون می‌رسه، ممکنه حس کنن که توجیهی براش نیست. اون وقت یه سوال مهم پیش میاد: پسرا تو رابطه چی می‌گیرن؟ آیا یه رابطه‌ی سالم فقط اینه که یه طرف همش تلاش کنه و یه طرف فقط انتظار داشته باشه؟ چرا همیشه این سوال پرسیده می‌شه که “تو برای این رابطه چیکار کردی؟” اما کمتر پیش میاد که همین سوال از دخترا پرسیده بشه؟
یه رابطه وقتی سالمه که توش تعادل باشه. یعنی هر دو نفر حس کنن که دارن چیزی میدن و چیزی می‌گیرن، نه این‌که یکی همیشه بدهکار باشه و یکی همیشه طلبکار. رابطه‌ی واقعی یعنی حمایت دوطرفه، احساس امنیت، همراهی و درک. نه این‌که یکی فقط برای نیازهای فیزیکی تو رابطه باشه، نه این‌که یکی فقط توقع داشته باشه که همه‌چیز براش فراهم بشه.
پس شاید به جای این‌که دنبال مقصر بگردیم، بهتره یه سوال از خودمون بپرسیم: من توی این رابطه چی دارم که به طرف مقابلم ارائه بدم؟ اگه جواب این سوال فقط مسائل فیزیکی یا مالی باشه، یعنی یه جای رابطه مشکل داره. اما اگه چیزای دیگه مثل همراهی، همدلی، حمایت، درک و رشد مشترک هم توش باشه، اون وقت دیگه هیچ‌کس حس نمی‌کنه که یکی فقط برای یه چیز خاص وارد رابطه شده.
#آقای_شاید

سین کردی اما جوابی ندادی. کاش در عوض شمشیری در قلب غصه‌مندم فرو می‌کردی.

قلب من چون «جاشمشیری» ست. هرکس که از حوالی من می‌گذرد با خودش میگوید :«عه قلب غصه‌مند محسن، بگذار خنجری، شمشیری، چیزی در آن فرو کنم».
تو اما با بقیه تفاوت داری؛ زبانی تندتر از فلفل و برَّنده تر از شمشیر و تلخ‌تر از زهرمار در دهان داری.
زخمت عمیق‌تر است چون می شناسی‌ام. زخمت عزیزتر است چون می شناسمت.
ای صاحب زخم‌های عمیق و عزیز، در زندگی هیچ دردی بدتر از بلاتکلیفی نیست.
وقتی که سین‌ات می‌کنند اما جوابت را نمی‌دهند، بلاتکلیفی.
آدم بلاتکلیف هم مثل مارِ زخم خورده است. چنان ناتوان و رنجور است که فقط، خدا بغل کند او را.
آرزو می‌کردم ای کاش فحش بدهی.
در جهان باورهای من، حتی فحش هم از بلاتکلیفی بهتر است. مثل صیدی که در دام صیاد گرفتار است. این؛ زخم است و این زخم نه آنقدر عمیق است که خلاصش کند و نه آنقدر خفیف که بتواند به زندگی عادی‌اش برگردد.
احساس سگ محل‌شدگی می‌کنم. برای اعتبار ما افت دارد که سگ‌محل شویم. ما خودمان همانی هستیم که سگ‌محل می‌کنیم. عزت و شرفمان لکه‌دار می‌شود اگر مورد سگ‌محلی واقع شویم.
سگ محلمان نکن، جوابمان را بده. اگرچه سخت، اگرچه سرد، از بی‌جوابی بهتر است‌. از بلاتکلیفی بهتر است ...
#آقای_شاید

رابطه‌ی لانگ دیستنس شاید اولش هیجان داشته باشه، مخصوصاً اگه عشق قوی باشه، ولی حقیقت اینه که فاصله فق

ط کیلومتر نیست، یه جور فاصله‌ی عاطفی هم می‌سازه. اولش با تماس و پیام سعی می‌کنی جبرانش کنی، ولی کم‌کم جای خالی حضور فیزیکی حس می‌شه. دلتنگی، سوءتفاهم، نیاز به توجه بیشتر، و اون حس تنهایی که هیچ پیامی نمی‌تونه پرش کنه، همه دست‌به‌دست هم می‌دن تا رابطه کم‌رنگ بشه.
اما سخت‌تر از اینا وقتیه که رابطه شروع می‌کنه روی آینده‌ت تأثیر گذاشتن. بعضی وقتا انقدر درگیرش می‌شی که فرصت‌های کاری و تحصیلی رو از دست می‌دی، چون نمی‌خوای فاصله بیشتر بشه. یا برعکس، اگه تمرکزت روی پیشرفت باشه، رابطه آسیب می‌بینه، چون طرف مقابل فکر می‌کنه کم‌توجه شدی. توی یه رابطه‌ی نزدیک می‌شه یه تعادل پیدا کرد، ولی وقتی راه دورتون می‌کنه، معمولاً یکی باید یه چیزی رو فدا کنه، و این همیشه عادلانه نیست.
بعضی وقتا زندگی نامرد می‌شه. دو نفر که از هر نظر به هم می‌خورن، انگار برای هم ساخته شدن، ولی فقط چون کیلومترها فاصله بینشونه، رابطه‌شون می‌شه یه جنگ نابرابر با دلتنگی، اختلاف زمانی، تماسای نصفه‌شب و پیامایی که جای بودنِ واقعی رو نمی‌گیره. کم‌کم یکی بیشتر از اون چیزی که دریافت می‌کنه، انرژی می‌ذاره، یکی همیشه منتظره، یکی تحت فشاره، یکی خسته می‌شه. و اینجاست که ناعدالتیِ واقعی خودشو نشون می‌ده: یکی باید از چیزی بگذره، یکی باید مسیر زندگیشو عوض کنه، یکی باید یه فرصت مهم رو فدای رابطه کنه، و همیشه این تصمیم‌ها دو طرفه و منصفانه نیستن.
آخرش، اگه این رابطه هیچ راهی برای کنار هم بودن نداشته باشه، تبدیل می‌شه به یه برزخ. آدم نمی‌دونه باید ادامه بده یا تمومش کنه. عشق شاید هنوز باشه، ولی زندگی صبر نمی‌کنه. آینده‌ی شغلی، سرنوشت، جبر جغرافیا... همه دست‌به‌دست هم می‌دن تا رابطه‌ای که می‌تونست بی‌نقص باشه، کم‌کم شبیه یه عذاب بشه. و اون روزی که یکی بفهمه تمام این مدت داشته با چیزی می‌جنگیده که از اول شکستش حتمی بوده، اونجاست که می‌فهمه عشق همیشه حریفِ واقعیت نمی‌شه.
#آقای_شاید

همه دارن از رابطه‌های کوتاه مدت مینالن اما . . .

رابطه با آدمای مختلف و تجربه‌ی روابط کوتاه‌مدت می‌تونه خیلی چیزا بهت یاد بده. هر کسی که وارد زندگیت می‌شه، یه طرز فکر جدید، یه نگاه تازه، یه تجربه‌ی متفاوت رو با خودش میاره. وقتی فقط توی یه دایره‌ی ثابت از آدمای همیشگی باشی، طرز فکرت محدود می‌شه، اما وقتی با آدمای مختلف ارتباط داری، می‌فهمی دنیا چقدر گسترده‌ست و چقدر می‌تونی از هرکسی چیزی یاد بگیری. این روابط باعث می‌شن بهتر خودتو بشناسی، بفهمی چی از یه رابطه می‌خوای و چطور باید با آدمای مختلف کنار بیای.
ولی یه مرز باریک این وسط هست؛ اینکه این تجربه‌ها رو با صداقت و احترام پیش ببری. اگه یکی فقط دنبال هیجان لحظه‌ای باشه، بدون اینکه احساسات طرف مقابل براش مهم باشه، این دیگه تجربه‌ی سالم نیست، بلکه یه جور تنوع‌طلبیه که می‌تونه آسیب بزنه.
اما اگه از اول همه‌چی شفاف باشه، هیچ‌کس دروغی نشنوه، هیچ قول بی‌خودی داده نشه، اون‌وقت این ارتباطات نه‌تنها بد نیستن، بلکه می‌تونن یه تجربه‌ی لذت‌بخش و آموزنده باشن.
در نهایت، مهم اینه که آدم توی هر رابطه‌ای، حتی کوتاه، مسئولیت‌پذیر باشه و نذاره کسی توی سوتفاهم یا انتظار بمونه. هر رابطه‌ای، اگه درست و صادقانه شکل بگیره، یه چیزی بهت اضافه می‌کنه، نه اینکه چیزی ازت کم کنه.
#آقای_شاید

عشق تجربه قشنگیه، پر از احساسات قوی و لحظه‌های خاص. ولی مشکلش اینه که موندگار نیست. یه روز داغ و پرش

ور، یه روز سرد و خاموش. عشق می‌تونه مثل یه آتیش باشه که با یه جرقه روشن می‌شه، اما اگه هیزمی براش نباشه، زود خاموش می‌شه.
اما هدف، تو رابطه یه چیز دیگه‌ست. وقتی دوتا آدم فقط با عشق جلو برن، ممکنه وسط راه کم بیارن، چون عشق به تنهایی نمی‌تونه همه‌چیزو حل کنه. اما اگه هدفی داشته باشن، اون هدف می‌شه قطب‌نمای مسیرشون. هدف شکست نمی‌خوره، چون پشتش تلاش، منطق و پشتکاره. وقتی هدف داشته باشی، حتی اگه یه روز عشق کم‌رنگ بشه، یه دلیلی داری که ادامه بدی، که دوباره بسازیش، که به جای رها کردن، قوی‌تر بشی.
عشق میاد و می‌ره، بالا و پایین داره، اما هدف، مثل یه ستون محکم، رابطه رو سرپا نگه می‌داره. اگه فقط به عشق تکیه کنی، ممکنه یه روز باد ببرتت یه جایی که نمی‌خواستی، اما اگه هدفت مشخص باشه، حتی توی طوفان هم می‌دونی کجا باید بری.
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

به سر انجام تو در قصه‌ام ایمان دارم
چون به احساس تو در سینه‌ام ایمان دارم
گر چه این راه دراز است ولی باکی نیست
من به آرامش آغوش تو ایمان دارم
مرد و نامرد و یل و پیر و جوان آمده‌اند
که پشیمان شوم اما به تو ایمان دارم
از ازل خاک مرا عطر تنت گِل‌ میکرد
تا ابد، من به تناسخ فقط ایمان دارم
#آقای_شاید
>

هنوزم بهت فکر میکنم، اما نه به اندازه‌ی قبل

هنوزم دوست دارم اما نه به شدت قبل
هنوزم دلم برات تنگ میشه اما نه اونقدر که قبلا میشد، میدونی؛
همه اینا به خاطر رو شدن ذاتته، ذاتی که تازه برام آشکار شد، من قبلا عاشق تویی شده بودم که تو رویاهام ساخته بودم نه خودت.
الانم که میبینی کامل فراموشت نکردم به خاطر اون قلب احمقیه که تو سینم میتپه که نمیخواد گوش بده به حرفای عقل بیچارم.
نه بودنِ خیالیت حالمو خوب می‌کرد، نه نبودن واقعیت.
من هیچوقت حالم با تو خوب نبود!
#آقای_شاید
>

#شعرها

#شعرها

من تار می‌بینم بدون تو، خیابان را
شب می‌کنم با خاطراتت طی، خیابان را
اینجا بدون عطر و گرمای تنت تنهام ‌‌...
بعد‌‌ از تو در آغوش می‌گیرم خیابان را
بالای بام خانه‌ات یا قرص‌ها در آب .‌‌..
روزی تمامش می‌کنم این درد پنهان را
#آقای_شاید
>

دلم برایت تنگ شده است.

این خلاصه‌ی چیزیست که می‌خواهم برایت بنویسم.
حالِ سربازی که با هزار زحمت تا آخرین خانه‌ی شطرنج آمده است اما بیرونش انداخته اند و یک وزیر را جایش نشانده‌اند.
حال کثا‌فتی دارم.
انگار دوباره هشت سالم است، رفته‌ام توی کوچه، هرچه منتظر نشسته‌ام همبازی‌ام نیامده، تنها با توپِ توی دستم نشسته‌ام کنار دیوار.
کبوتر جلد بغل‌های توئم.
همیشه، هرکجا که بروم، هرقدر که زندگی چنگال‌هایش را روی گلویم فشار بدهد، باز به دست‌های تو برمی‌گردم.
خواب دیدم پرنده‌ای هستم بر فراز دشتی سبز، در میان طوفان شدیدی، پرواز می‌کنم.
دنبال آشیانه‌ام می‌گردم و پیدایش نمی‌کنم.
لحظه‌ای بعد، از طوفان خبری نیست. خودم را می‌بینم که روی گودی گردنت، درست روی استخوان ترقوه‌ات، دراز کشیده‌ام و خواب می‌بینم پرنده ای هستم بر فراز دشتی سبز، در میان طوفان شدیدی، پرواز می‌کنم و دوباره و دوباره و دوباره.
من خسته‌ی کار که می‌شوم، گرمای مزخرف تابستان که کلافه‌ام می‌کند، وقتی به هر دلیلی زندگی گوشه‌ی رینگ یقه‌ام می‌کند، تو را هرجای این شهر که باشی پیدا می‌کنم و سرم را روی گردنت می‌گذارم و بعد؟
بعد دیگر هیچ چیز اهمیتی ندارد.
تو در شهر مهمانی‌ها، رقص نورها، سلفی با شیشه‌های مشروب، استوری از میز مزه‌ها، انتخاب کردی که با من، بالای بام توی ماشین فیلم ببینی، با من حرف بزنی، و ساندویچ سرد گاز بزنی.
تو در شهر آدم همینجوری‌ها، انگار از سیاره‌ی دیگری آمده‌ای.
دلم برایت تنگ شده است آدم فضایی.
همین.
#آقای_شاید
>

لحظه‌های شاد هم داشتم.

بی‌انصافیست اگر بگویم هرگز شاد نبوده‌ام. لحظه‌هایی هم بود؛
که با تو خندیدم؛
که تو را لا به لای دستانم گرفتم؛
که خنداندمت؛
که تاریک و روشن های پنج و نیم صبح؛
که نفس کشیدن لای موهایت؛
که درد و بی اعصابی‌هایت پس از پریود؛
که ماساژهای طولانی پهلو و کمر بعدش.
به جرئت میتوانم بگویم در تمام آن لحظات شاد بوده‌ام، اما همیشه در فاصله‌ی یک لحظه‌ی شاد تا لحظه‌ی شاد بعدی‌ام یک غم قلدر یقه‌ام را می‌گرفت؛ غم ناکافی بودن.
احساس می‌کردم آنقدر که باید کافی و دوست داشتنی نیستم.
در سطح خوشحال بودم،اما در عمق،
غمِ سیاهی شانه‌هایم را گرفته بود.
میدانی؛ وجودم غمگین بود.
این ها را برایت نمی‌نویسم که دلت برایم بسوزد.
چرا که نیازی هم به آن نیست.
تو یکبار بدون آنکه بخواهی، به شقیقه‌ام شلیک کردی و درد تا مغز استخوانم رسید.
گفتی آنقدر که بتوانم از زمین بلندت کنم گنده نیستم . . .
کنایه‌ات به بازوها و سینه‌ی نه چندان ستبرم بود، شاید برایت ابعاد اهمیت داشت، حق هم داشتی.
بعد از آن، هرکس را که در خیابان ، که در باشگاه ، که در هر خراب شده‌ای دیدم، با خودم مقایسه کردم. که میتواند از زمین بلندت کند یا نه و هربار از نو میمردم. یک جنگ مداوم.
تو یکبار بی محابا بدون آنکه بدانی چه میگویی، حرف زدی و ماشه را کشیدی
من هزار بار خاطره‌ی این قتل را در ذهنم مرور کردم.
بارها کنارم ایستادی و سعی کردی بدون آنکه ببینمت روی نوک پنجه‌هایت بروی.
امتحان میکردی که اگر پاشنه بلندهایت را بپوشی چقدر از من بلندتر به نظر میرسی و هربار نا امیدت می‌کردم، بی آنکه بخواهم.
بلند قدتر می‌خواستی؛ حق هم داشتی.
در تمام آن لحظات، دوستت؟؟ معلوم است که داشتم و همین هم دردش را بیشتر میکرد!
اما حالا به مراتب آرام‌ترم.
راستش دیگر چیز زیادی هم از زندگی نمی‌خواهم. آنهایی را که می‌خواستم، هیچوقت نداشتم و آنهایی را هم که داشتم، خیلی زود از دست دادم.
#آقای_شاید
پ.ن: مگر که وسعت این تن به‌قدر کافی نیست!
>

#شعرها

#شعرها

بدون شِکوه و حرفی مرا رها کردی ...
بدون قهر و گلایه مرا رها کردی ...
به شب کنار تو بودم، به صبح، بالش خیس
چه در خیال تو رد شد؟ مرا رها کردی ...
مگر که وسعت این تن به قدرِ کافی نیست؟
که بین دست رقیبم، مرا رها کردی ...
#آقای_شاید
>

#شعرها

#شعرها

حس می‌کنم که بی تو به پایان رسیده‌ام
حتی اگر تمامِ جهان، بی‌تو با من‌اند ...
#آقای_شاید
>

غذایی که توی یخچال می‌بینید و نمی‌خورید روی حالتون اثر داره.

چینش وسایل بی‌استفاده اتاقتون روی حالتون اثر داره.
زاویه صورت آدم‌هایی که توی‌ خیابون از بغلتون رد می‌شن روی حالتون اثر داره.
شدت نور لامپ توی مترو روی حالتون اثر داره.
رنگ ساختمون‌هایی که از جلوشون رد می‌شید روی حالتون اثر داره‌.
شدت صدای موتورِ ماشین‌های اطرافتون روی حالتون اثر داره.
بوی جوبی که از سه متریش رد می‌شید روی حالتون اثر داره.
صدای مکالمه خانم شقایقی و آقای گودرزی روی حالتون اثر داره!
هر چیز بی‌ربطِ اطرافتون روی حالتون اثر داره، خیلی کوچیکن ولی جمع اثرشون خیلی بزرگه.
#آقای_شاید
>

اکثریت جامعه ایران، آن‌هایی نیستند که در تلگرام و توییتر می‌بینیم. اکثریت جامعه، کسانی هستند که صبح

تا ظهر در اداره‌اند و عصر که برمی‌گردند، تلویزیون را روشن می‌کنند تا اخبار ۲۰:۳۰ را ببینند، دیوار را باز می‌کنند تا فرصتی برای خرید ماشین و ملک پیدا کنند، چند معامله جدید انجام دهند و چیز بیشتری از زندگی نمی‌دانند (یا نمی‌خواهند بدانند).
برای اینها، دلالی بسیار مهم‌تر از حکومتی و فجایعی است که در اطرافشان رخ می‌دهد. فکر می‌کنم این نسلِ اکثریت یا باید راه دلالی به رویشان بسته شود یا باید از میان بروند تا بفهمند چیزی باید تغییر کند.
#آقای_شاید
>

حال بسیار عجیبی دارم.

چیزی شبیه به اشباع از همه چیز.
معلق‌بودن بین زمین و آسمون.
مثل روزی که ساعت هفت عصر از خیابون معلم و سیدرضی پایین میومدم که سوار مترو بشم و بعد به خودم اومدم و گفتم: «کجا داری می‌ری؟ کاری داری مگه توی خونه؟ چیز مهمی مگه اونجا هست که اینقدر عجله داری برسی؟»
و بعد روی یه نیمکت توی خیابون وکیل‌آباد نشستم و چند ساعت به رهگذرها و ساختمون‌ها نگاه کردم و هر دقیقه و ساعت بیشتر حس کردم که چقدر دورم از همه چیزِ این دنیا.
از خودم پرسیدم هیچکدوم از این آدم‌های رهگذر، دائما به گوشی و تخت و آدم‌ها
و لپ تاپ و موزاییک‌ها و پرده و نرده
و ماشین‌ها و دود و صداها و مفاهیم انتزاعی
و رنگ آسمون و زمان و لحظه
و هر چیز این جهان
حسی و ادراکی دارن یا فقط منم که چنین چیزی رو دارم هر ثانیه تجربه می‌کنم
و هر بار که این ارتباطِ حسی قطع می‌شه، احساس بی‌وزنی بهم دست میده؟
و با هیچکس هم در موردش حرف نمی‌زنم.
نه که شنیدن صفاتی مثل دیوونه از زبون بقیه بعد از گفتن چنین چیزهایی، بد باشه، اما فرار تدریجی آدم‌ها بعد از شنیدن این جملات حال ناخوش‌آیند خلا رو تبدیل به حال ناخوش‌آیندِ بدتری می‌کنه.
#آقای_شاید
>

باز جرئت کردم و نیمه‌ی تاریکِ ماهِ هوشنگ گلشیری رو باز کردم‌ و داستان اینطور شروع شد:

«خون سرخ و گرم به همه‌ی ملافه‌ها نشت می‌کند. مرا واگذارید! واگذاریدم تا شاید این سیلان گرم و سرخ بتواند آن جثه‌ی عظیم را از سینه‌ی من بشوید و این بوی سنگین عفونتی را که در بینی و دهانم خانه کرده است پاک کند.
سنگ‌ها را یکی یکی برداشتم، ریشه‌های پوسیده را بیرون کشیدم، خاک و کلوخ را به دور ریختم و آن لاشه‌ی عظیم را که به روزها و سال‌ها و قرن‌ها به دوش کشیده بودم، در آن دهان خالی و سیاه رها کردم. اینک تنها مشتی خاک می‌تواند آن را بپوشاند و چون خون همه ملافه‌های سفید را سرخ کرد، بی‌آنکه نفس‌نفس بزنم، از همه‌ی پله‌های دنیا بالا خواهم رفت و همچون ابری سبک و ولگرد در زلالی‌های آبی آسمان رها خواهم شد.
تیغه‌ی شکسته‌ی کارد بیشتر و بیشتر در میان دهنده‌هایم ریشه می‌دواند و رگه‌های خون آن را چون جسمی آشنا پذیره می‌شوند.
بویی سنگین تمام فضای این اتاقک سفید و روشن را پر کرده است. آنان دست و پای مرا گرفته‌اند، سرهایشان در هم می‌رود و من، زیر نور خیره‌کننده‌ی چراغ‌ها و برق کاردها و پنس‌ها و قاشقک‌ها، اژدهایی هفت سر و سفید را می‌بینم که گردبرگرد من چنبره زده است.
اما دیگر ناچار نیستم تا باز کارد تیغه شکسته‌ام را در میان دنده‌های فرو کنم و در پشم‌های انبوهش که به نرمی همان پالتو خزی است که زنم می‌خواست بخرد.
از آن همه پله و پاگرد پلکان بالا رفتیم و بالاتر و من به نفس‌نفس افتاده بودم. فکر می‌کردم که آیا پس از این همه پله و پاگرد پلکان سرانجام به آسمان می‌رسیم؟»
#آقای_شاید
>

یکی از ترندهای علوم رمزنگاری و علوم کامپیوتر اینه که «چطور بفهمیم کسی چیزی میدونه بدون این که بدونیم

دقیقا چی می‌دونه». صدها محقق دارن روی این مسئله فکر می‌کنن و مقالات علمی چاپ می‌کنن!
مثلا فرض کنید می‌خوایم بفهمیم سن دو نفر با هم یکی هست یا نه بدون این که بفهمیم سنشون چقدره. به هر دو تاشون می‌گیم سنشون به ما نگن ولی سنشون رو تقسیم بر ده کنن و ارقامش رو بخونن. بعد دونه دونه ارقامشون رو مقایسه می‌کنیم و می‌بینیم یکی هستن یا نه.
در واقع این مشکل با ایجاد یک مشکل دیگه حل می‌شه. علوم بشری در عین کاربرد فراوان، همینقدر تباه و دردناک هستن.
حالا کاربرد این «فهمیدنِ بدون دانش» چیه؟‌ مثلا انتقال داده‌های حساس بین بانک‌ها.
حالا من چطور با علوم رمزنگاری آشنا شدم؟ اونجایی که بارها دفتر خاطراتم رو بدون اجازه من می‌خوندن و مجبور شدم برای حل این مشکل، متون رو با رو‌ش‌های رمزنگاری‌ها به متون ناخوانا برای عموم تبدیل کنم بعد بنویسمشون :))
محبوب‌ترین روش رمزنگاری که توی دفتر خاطراتم استفاده می‌کردم، روش سزار بود. این روش رو ژولیوس سزار در امپراطوری روم استفاده می‌کرد تا پیغام‌های سری رو بتونه به گوش فرماندهانش برسونه. بسیار سریعه و تا زمانی که روش رو ندونی به سادگی شکسته نمی‌شه.
توی این روش، یک عدد رو به عنوان کلید رمز انتخاب می‌کردن (مثلا ۳)‌ و جای هر حرف متن، به همون تعداد کلید رمز توی الفبا جلو می‌‌رفتن و حرف موردنظر رو جایگزین می‌کرد.
مثلا متن بعد از رمزنگاری این می‌شد:
ضقپ یمی ثرایپ
سزار وقتی توی شهر رم فرماندهانش رو می‌دید باهاشون کلید رمز (۳) رو هماهنگ می‌کرد. بعد فرمانده برای جنگ هزاران کیلومتر اونورتر می‌رفت و سزار دستورات بعدی رو با این کلید به متن‌های رمزنگاری نامفهوم تبدیل می‌کرد و به پیک می‌داد تا به دست فرمانده‌اش برسونه. این وسط اگر پیک به دست دشمنان گیر می‌افتاد، نمی‌تونستن معنای این جملات نامفهوم رو پیدا کنن. حتی پیک هم نمی‌دونست چون عدد رمز رو نداشت. در نهایت هم پیک کشته می‌شد چون حرفش رو باور نمی‌کردن.
این امپراطور اگر می‌دونست دو هزار سال بعد یه جوان برای عدم افشای اطلاعات محرمانه دفترچه خاطراتش از این روش استفاده می‌کنه احتمالا خودش رو به سرنوشت پیک‌های دستگیرشده‌اش دچار می‌کرد.
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

از چهارطرف منحصرم‌ کرده خیالت
از چهار طرف نیست مرا راهِ فراری
#آقای_شاید

میزان بزرگ شدن آدم‌ها به اندازه‌ی زمانی نیست‌ که عمر کردن بلکه به تعداد ترس‌هاییه که با گذر زمان بهش

ون می‌خندن.
#آقای_شاید

یکی از بزرگ‌ترین دستاوردهای پنهان زندگیم این بود که هرگز به سمت ازدواج نرفتم.

با این حجم از تغییراتی که در این سال‌ها تجربه کردم، اگر ازدواج کرده بودم، احتمالاً امشب با یک خالکوبی روی بازو و چندتا هم‌بند دیگه، در حالی که مشغول منچ‌بازی بودم، به سکه‌های مهریه فکر می‌کردم!
#آقای_شاید

بزرگترین دستاورد دوری از آدم‌ها؟ درک پوچی.

ما هیچ جایگاهی نداریم و کاملا فاقد اهمیتیم.
هیچ‌کس منتظر ما نیست.
همین آدمی که یک کلمه خلاف عقیده بهش بگن دنیا رو به آتیش می‌کشه و فکر میکنه محوریت جهانه و اومده شاخ غول بشکنه، اگر شش ماه دور از بقیه باشه می‌فهمه ارزشش به اندازه یک ارزن در انبار کاه هم نیست.
#آقای_شاید

آدم از یک جایی به بعد دیگر برای هر چیزی معنای مشخصی پیدا کرده است، و هر چیز تنها خاطره‌ای را به یادش

می‌آورد.
هر عطری می‌تواند آدم را به خاطره‌ای دور ببرد، هر ترانه‌ای به روزی خاص و هر نامی، تنها یادآور یک نفر خواهد بود!
خاطراتی که آن‌ها را رها نخواهیم کرد و دیگر جایی برای چیزهای جدید، باقی نگذاشته‌اند، مگر هر روز و هر دقیقه مرورکردن‌ و زندگی کردنشان . . .
#آقای_شاید

روز عجیبی بود؛

برخلاف سال‌های قبل ، دیگر دلم برایت تنگ نشد و این پایان یک داستان عاشقانه نیست.‌ آغاز فصل جدید دلتنگی است.
امروز، دلم برای تو تنگ نشده، اما برای دلتنگی‌هایت ، چرا. شاید در روزهای آینده حتی بابت نبودنت، غمگین هم نباشم اما یقینا دلم برای غمت تنگ خواهد شد و آنقدر به شب‌های غمگینِ بدون تو فکر خواهم کرد تا غمت سراغم آید.
کاش خودت هم مثل غمت بودی، وقتی بهت فکر میکردم بازمیگشتی .
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

به سر انجام تو در قصه‌ام ایمان دارم
چون به احساس تو در سینه‌ام ایمان دارم
گر چه این راه دراز است ولی باکی نیست
من به آرامش آغوش تو ایمان دارم
مرد و نامرد و یل و پیر و جوان آمده‌اند
که پشیمان شوم اما به تو ایمان دارم
از ازل خاک مرا عطر تنت گِل‌ میکرد
تا ابد، من به تناسخ فقط ایمان دارم
#آقای_شاید

شاید خیلی نگذشته باشه اما برای من خیلی گذشته. خیلی گذشته اما نتونستم کنار بیام که از دنیای دیگه‌ای ب

اشی, آدم فضایی.
ولی منم از دنیای دیگه‌ای بودم. از دنیایی که دوست نداشتی چیزی ازش بدونی اما همین که بودی برام همیشه کافی بود.
وقتی دراز می‌کشم توی تاریکی شب و هیچکس نمی‌دونه چی توی سرم میگذره، قلبم، رنگ سیاهیِ اون شبی رو داره که صفحه گوشی مثل یک بمب ساعتی باعث شد فرو بریزم.
هم‌رنگ تیشرت سیاهی که می‌ترسم درش بیارم. رنگ غم، رنگ سکوت.
کار از شکایت گذشته و شاید هیچکس الان ناامیدتر از من توی دنیا نباشه. حقیقتا تا حد زیادی پذیرفتم که قرار نیست چیزی درست بشه و از اول هم قرار نبود چیزی درست بمونه و درد این که بدونی آینده‌ها همون گذشته‌ها هستند خیلی سخته.
درد سخته و قابل تحمل، اما می‌ترسم این رنگ سیاه که تمام زندگیم رو داره می‌گیره رنگ موهات باشه . . .
#آقای_شاید

بخشی از مغز که وظیفه ساخت ایگو رو برعهده داره مثل یه لایه ادراک‌های بیرون رو داره تضعیف می‌کنه و بعد

به بخش ادراکی مغز می‌فرسته و دنیایی که ما می‌بینیم یه دنیای تلطیف شده است.
صداها، رنگ‌ها، نورها و هر چیزی که توی جهان خارج وجود داره. انگار که اول شدتشون تنظیم می‌شه بعد به آدم می‌رسن و داروهای روان‌گردان یا مخدرها، این ایگو رو محو یا نابود می‌کنند، بنابراین تجربیات اون لحظات چیزی هست که تلطیف یا تضعیف نشده و کاملا خالصه.
حالا چیزی که بدون ایگو به ما‌ می‌رسه واقعیت جهانه یا اونی که در حال سالم و نرمال با ایگو به آدم می‌رسه؟
جواب طبق این فرض اگر درست باشه، کاملا مشخصه.
امشب به صورت علمی بهم ثابت شد که انسان به صورت نرمال در توهمه.
#آقای_شاید
ایگو بخشی از ذهن است که تجربه‌ها را پالایش، فیلتر و متعادل می‌کند تا درک‌مان از واقعیت به شکلی باشد که برای بقای ما در جامعه و محیط مناسب باشد.

اینجا داره بارون میاد و من یاد روزهایی افتادم که یه پسر بچه ده ساله بودم و توی چارچوب در حیاط ایستاد

ه بودم و بارون رو بو می‌کشیدم و به این فکر می‌کردم که بوی نم و سبزی برگ‌های درخت انجیر توی حیاط خونه چقدر قشنگه و فکر می‌کردم احتمالا این قشنگ‌ترین چیز دنیا نیست و کسی صدام می‌کرد که بیام تو تا خیس نشم.
ولی الان به خودم می‌گم که کاش همونجا زمان می‌ایستاد.
الان که همونجا ایستادم و همه‌ی فضای شب تاریکه و درخت خشک شده و ریشه‌هاش موزاییک‌ها رو از جاش کنده و آرزوهام بی‌معنا و خاطراتم لجن‌مال شدن و کسی صدام نمی‌کنه بیام تو تا خیس نشم و کسی صدام رو نمی‌شنوه، با تاکید فراوان این رو می‌گم که کاش زمان جلو نمی‌رفت.
اون موقع که بچه بودم فکر می‌کردم عمری طولانی جلوی راهمه و همه چیز به همون سبزیه‌.
الان ولی می‌دونم در عمل خیلی بی‌پناه‌تر از چیزی بودم که فکر می‌کردم باشم.
اگر دنیا بر حسب اتفاق طوری پیش می‌‌رفت که توی همون بچگی همه چیز تموم می‌شد می‌تونستم ادعا کنم که زندگی نکردم تا سرپوش بذارم روی همه گندهام ولی حالا می‌دونم به عنوان آدمی خواهم مرد که به غایب دون‌تر از اون بچه بود چون همه چیز رو دید ولی حتی احساسش هم دیگه برانگیخته نشد و زدن زیر همه چیز براش مثل آب خوردنه و دوره‌ی مشت گره کردن و نیزه بالا گرفتن برای جنگ با دنیا تموم شده براش.
جنگی در کار نیست دیگه و من بچه اول خانواده‌ای پر از غم وسط یه شهرِ پر از دیوونه‌ام و این بچه‌ی بزرگ‌ شده فقط از پس چیزهای ساده برمیاد و حواسش هست قرص‌هاش رو سر وقت بخوره و سیگار و قهوه می‌خره و با سرگیجه سر پا وایمیسه و تسک‌های کاری رو مثل یه ربات تکرار می‌کنه تا جوابگوی توقعات آدم‌های تخیلی توی سرش باشه و به پروفایل جدید آدم‌ها توی تلگرام خیره می‌شه و با کسی حرف نمی‌زنه و جواب بیشتر سوالات آدم‌هایی که می‌شناسه رو نمی‌ده و عمدا شب تا ساعت چهار بیدار می‌مونه تا ظهر فرداش با اضطراب بیدار بشه و وسط تماس آدم‌ها قسط‌هاش رو حساب می‌کنه و به تام و جری بازی‌های آدم‌ها پوزخند می‌زنه و پرده و دستگیره‌ی در و نور جلوی ویترین کافه‌ها و آهنگ‌های قدیمی و پیامک و شارژ گوشی و دیدن آدم‌ها و همه چیز سوهان اعصابشه و دیگه حتی سعی هم نمی‌کنه به بقیه نشون بده آدم خوبیه و حتی برای غم‌هاش گریه هم نمی‌تونه بکنه و از شروع دهه جدید زندگیش منتظر گذروندن زمانه تا سریع‌تر تموم بشه.
چقدر یه نفر می‌تونه عجیب باشه که چنین چیزهایی رو بدونه و بدونه راه حل‌های دیگه‌ای وجود داره ولی انتخابش نکنه تا نظم هیچ چیز‌ رو به هم نزنه و ادامه بده و ادامه بده و منتظر رسیدن روزی بمونه که خودش یه خاطره‌ی محو بشه برای دوران پیریِ عموزاده‌ی ده ساله‌اش.
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

من تار می‌بینم بدون تو، خیابان را
شب می‌کنم با خاطراتت طی، خیابان را
اینجا بدون عطر و گرمای تنت تنهام ‌‌...
بعد‌‌ از تو در آغوش می‌گیرم خیابان را
بالای بام خانه‌ات یا قرص‌ها در آب .‌‌..
روزی تمامش می‌کنم این درد پنهان را
#آقای_شاید

هنوزم بهت فکر میکنم، اما نه به اندازه‌ی قبل

هنوزم دوست دارم اما نه به شدت قبل
هنوزم دلم برات تنگ میشه اما نه اونقدر که قبلا میشد، میدونی؛
همه اینا به خاطر رو شدن ذاتته، ذاتی که تازه برام آشکار شد، من قبلا عاشق تویی شده بودم که تو رویاهام ساخته بودم نه خودت.
الانم که میبینی کامل فراموشت نکردم به خاطر اون قلب احمقیه که تو سینم میتپه که نمیخواد گوش بده به حرفای عقل بیچارم.
نه بودنِ خیالیت حالمو خوب می‌کرد، نه نبودن واقعیت.
من هیچوقت حالم با تو خوب نبود!
#آقای_شاید

باید بنویسیم از این غم که در این بزم

خاموش که باشی، اثری هیچ نداری ...
#آقای_شاید

به احترام غرورت جدا شدم از تو

چو شوهرت که به ترک تعهد عادت داشت
#آقای_شاید

به احترام غرورت جدا شدم از تو

که شوهر تو به آسیبِ جسم، عادت داشت!
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها


شعر دردم ترانه میخواهم
بوسه‌های شبانه میخواهم . . .
مرد هستم یا که نه، نمیدانم
گریه‌های شبانه میخواهم . . .
خسته‌ام از سکوت بی‌پایان
شور و حال شبانه میخواهم . . .
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها


دیده‌ی ابری و بارانی داشت
در دلش یک غم طوفانی داشت
گریه‌اش حالت ویرانی داشت
بی‌توجه شدم و کم شد و رفت!
بغض مغموم ولی پیری داشت
قلب او قصه‌ی دلگیری داشت
غره‌ای چون غضب شیری داشت
از جهانم چو خوشی کم شد و رفت
خنده‌اش ناب ولی دردی داشت
قصه‌اش آدم نامردی داشت
روح زخمی، تن شبگردی داشت
بر تنم‌ زلزله‌ی بم شد و رفت ...
بعد او خانه تب و سوزی داشت،
قلب من یک غم جانسوزی داشت،
قصه‌ام حالت مرموزی داشت،
تا قیامت کم و مبهم شد و رفت!
#آقای_شاید

لحظه‌های شاد هم داشتم.

بی‌انصافیست اگر بگویم هرگز شاد نبوده‌ام. لحظه‌هایی هم بود؛
که با تو خندیدم؛
که تو را لا به لای دستانم گرفتم؛
که خنداندمت؛
که تاریک و روشن های پنج و نیم صبح؛
که نفس کشیدن لای موهایت؛
که درد و بی اعصابی‌هایت پس از پریود؛
که ماساژهای طولانی پهلو و کمر بعدش.
به جرئت میتوانم بگویم در تمام آن لحظات شاد بوده‌ام، اما همیشه در فاصله‌ی یک لحظه‌ی شاد تا لحظه‌ی شاد بعدی‌ام یک غم قلدر یقه‌ام را می‌گرفت؛ غم ناکافی بودن.
احساس می‌کردم آنقدر که باید کافی و دوست داشتنی نیستم.
در سطح خوشحال بودم،اما در عمق،
غمِ سیاهی شانه‌هایم را گرفته بود.
میدانی؛ وجودم غمگین بود.
این ها را برایت نمی‌نویسم که دلت برایم بسوزد.
چرا که نیازی هم به آن نیست.
تو یکبار بدون آنکه بخواهی، به شقیقه‌ام شلیک کردی و درد تا مغز استخوانم رسید.
گفتی آنقدر که بتوانم از زمین بلندت کنم گنده نیستم . . .
کنایه‌ات به بازوها و سینه‌ی نه چندان ستبرم بود، شاید برایت ابعاد اهمیت داشت، حق هم داشتی.
بعد از آن، هرکس را که در خیابان ، که در باشگاه ، که در هر خراب شده‌ای دیدم، با خودم مقایسه کردم. که میتواند از زمین بلندت کند یا نه و هربار از نو میمردم. یک جنگ مداوم.
تو یکبار بی محابا بدون آنکه بدانی چه میگویی، حرف زدی و ماشه را کشیدی
من هزار بار خاطره‌ی این قتل را در ذهنم مرور کردم.
بارها کنارم ایستادی و سعی کردی بدون آنکه ببینمت روی نوک پنجه‌هایت بروی.
امتحان میکردی که اگر پاشنه بلندهایت را بپوشی چقدر از من بلندتر به نظر میرسی و هربار نا امیدت می‌کردم، بی آنکه بخواهم.
بلند قدتر می‌خواستی؛ حق هم داشتی.
در تمام آن لحظات، دوستت؟؟ معلوم است که داشتم و همین هم دردش را بیشتر میکرد!
اما حالا به مراتب آرام‌ترم.
راستش دیگر چیز زیادی هم از زندگی نمی‌خواهم. آنهایی را که می‌خواستم، هیچوقت نداشتم و آنهایی را هم که داشتم، خیلی زود از دست دادم.
#آقای_شاید
پ.ن: مگر که وسعت این تن به‌قدر کافی نیست!

دلم برایت تنگ شده است.

این خلاصه‌ی چیزیست که می‌خواهم برایت بنویسم.
حالِ سربازی که با هزار زحمت تا آخرین خانه‌ی شطرنج آمده است اما بیرونش انداخته اند و یک وزیر را جایش نشانده‌اند.
حال کثا‌فتی دارم.
انگار دوباره هشت سالم است، رفته‌ام توی کوچه، هرچه منتظر نشسته‌ام همبازی‌ام نیامده، تنها با توپِ توی دستم نشسته‌ام کنار دیوار.
کبوتر جلد بغل‌های توئم.
همیشه، هرکجا که بروم، هرقدر که زندگی چنگال‌هایش را روی گلویم فشار بدهد، باز به دست‌های تو برمی‌گردم.
خواب دیدم پرنده‌ای هستم بر فراز دشتی سبز، در میان طوفان شدیدی، پرواز می‌کنم.
دنبال آشیانه‌ام می‌گردم و پیدایش نمی‌کنم.
لحظه‌ای بعد، از طوفان خبری نیست. خودم را می‌بینم که روی گودی گردنت، درست روی استخوان ترقوه‌ات، دراز کشیده‌ام و خواب می‌بینم پرنده ای هستم بر فراز دشتی سبز، در میان طوفان شدیدی، پرواز می‌کنم و دوباره و دوباره و دوباره.
من خسته‌ی کار که می‌شوم، گرمای مزخرف تابستان که کلافه‌ام می‌کند، وقتی به هر دلیلی زندگی گوشه‌ی رینگ یقه‌ام می‌کند، تو را هرجای این شهر که باشی پیدا می‌کنم و سرم را روی گردنت می‌گذارم و بعد؟
بعد دیگر هیچ چیز اهمیتی ندارد.
تو در شهر مهمانی‌ها، رقص نورها، سلفی با شیشه‌های مشروب، استوری از میز مزه‌ها، انتخاب کردی که با من، بالای بام توی ماشین فیلم ببینی، با من حرف بزنی، و ساندویچ سرد گاز بزنی.
تو در شهر آدم همینجوری‌ها، انگار از سیاره‌ی دیگری آمده‌ای.
دلم برایت تنگ شده است آدم فضایی.
همین.
#آقای_شاید

نشستم جلوش، بهش خیره شدم؛ عینکِ فلزیشو جا‌به‌جا کرد و زیرچشمی نگاهی انداخت و گفت: مشکلتون چیه؟

گفتم: دردم میگیره.
اینبار با یه پوزخند که انگار داره با خودش فکر میکنه وقتشو گرفتم گفت: مُسَکِن.
گفتم: نه فایده‌ای نداره.
از پشت میز بلند شد و پرسید چرا؟
گفتم:
میدونی آقای دکتر وقتی عکساشو میبینم، وقتی حالش خوبه و میخنده و رو صندلی کناریش جایِ من خالی نیست، دردم میگیره.
یه‌جوری حالش خوبه که انگار خوشبخت‌ترین آدمِ دنیاست،
چشمم کور شه اگر نخوام اینطوری باشه ولی وقتی همه‌ی اینا بدون منه، خیلی دردم میگیره.
چندشب پیش از خونه زدم بیرون، همین پارک سرکوچه؛ دوتا جَوون نشسته بودن رو نیمکت عینِ ماه! جلو پاشون یه عالمه ته سیگار.
از همه‌ آدمایی که سیگار میکشن و همه سیگارایی که آدم میکُشَن دردم میگیره
سرد بود هوا، بدنم داشت میلرزید.
یه پسری با پیرهنِ نازک آستین کوتاه انقدر محوِ افکارش بود که انگار یادش رفته هوا چقدر سرده. معلوم نیست کی تو گرما ولش کرده...
یکم رفتم جلوتر یه مردقدبلند؛ خیلی هم باکمالات،  تو سطل بزرگ زباله دنبال یه لقمه‌نون میگشت. انگار یکی تو سرم گفت گشنگی نکشیدی، عاشقی یادت بره.
از صدایِ تو سرم، دردم میگیره...
یه دختربچه با موهای مشکی بافته‌ شده رو شونه‌هاش با یه بادکنک صورتی تو دستش داشت میدویید و میخندید؛ انگار که خوشبخت‌ترین آدمِ دنیا باشه مثل اون.
دیدی دختربچها چقدر شیرینن؟
از تصور اینکه هردختربچه‌ی خوشحالی میتونست دختر من و تو باشه؛
دردم میگیره...
کِشش دردای مختلف رو نداشتم.
از پارک هم زدم بیرون؛ یه پاساژ بزرگ دیدم، رفتم تو.
یه دختربچه‌ بامزه‌ی دیگه داشت دست قهرمان زندگیشو میکشید سمتِ یه عروسک بزرگ و با خنده میگفت: خوشگله بابایی مگه نه؟
باباش یه نگاه به قیمت عروسکه انداخت و گفت: نه بابایی قشنگ نیست بعدا یه قشنگترشو میخریم.
از سلیقه‌ی اجباری اون مرد، دردم میگیره.
میدونی، حس خفگی دارم از بغضای دائمیِ تو گلوم،
مگه چقدر میتونم نگهشون دارم و بخندم و شاد باشم و هیچکسم نفهمه تو گلوم چه خبره؟
مگه زورم چقدره که یه مدت طولانی نگهشون دارم؟
یه‌روز، دوروز، یه‌هفته.
بالاخره دردش میگیره میزنه بیرون.
اندازه یه‌روز، دوروز، یه هفته جا باز میکنه واسه بغضای بعدی...
از همه عشقای یه طرفه، از دیگه قرار نیستا، از درد گرفتنا، دردم میگیره...
چیه دکتر؟ نگاه میکنی،
نکنه دردت گرفته؟؟
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها


بدون شِکوه و حرفی مرا رها کردی ...
بدون قهر و گلایه مرا رها کردی ...
به شب کنار تو بودم، به صبح، بالش خیس
چه در خیال تو رد شد؟ مرا رها کردی ...
مگر که وسعت این تن به قدرِ کافی نیست؟
که بین دست رقیبم، مرا رها کردی ...
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها


به انتظار رفیقان شبانه‌روز نشستم
نه آمده‌ است پیامی، نه زنگ‌ خانه صدا داد
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

غروب قصه‌ی ما از حضور یاران بود
کنار تو که نشستم شروع باران بود
نگاه کردی و گفتی که دوستت دارم
چرا دروغ، برایت همیشه آسان بود؟!
اگر چه سر به هوا بودی و کلافه ولی
درون برکه‌ی چشمت دو ماه رقصان بود
تو آسمان بهاریِ داستان بودی
و من کسی که پر از ابرهای گریان بود
چه روزها که به دیدار مرگ می‌رفتم
که آنچه بعد تو دیگر نداشتم جان بود
مرا ببخش برایت همیشه دلتنگم
چنان که چشم سیاهم همیشه باران بود
تمام عمر تو را خواستم ولی هر بار
جواب حال خرابم «به هیچ عنوان» بود
نشد برای همیشه کنار من باشی
تمام زندگی‌ام، بی تو رو به پایان بود
#آقای_شاید

یکی از همین روزها، دلم به شدت برایت تنگ می‌شود و پناه می‌برم به کوله پشتی قدیمی.

توی کوله پر است از خرت و پرت‌هایی که در سال‌های جنگ، هرکدام برایم یاد آور خاطره‌ایست از آن روزها.
در کشو عکسی از تو دارم. موهایت مشکی‌است. روی صندلی در تراس نشسته‌ای و با دست راست موهایت را عقب زده‌ای. روسریت را دور گردنت انداخته‌ای. زانوهای سفیدت از دامن گلدارت بیرون زده است و دست چپت را رو به دوربین دراز کرده‌ای.
ما یک گروهان شکست خورده‌ی درحال عقب‌نشینی بودیم.
من و پنج سرباز دیگر روی خرابه‌های خانه‌ای منتظر فرمان حرکت، نشسته بودیم.
روی خاک‌ها چند قدم جلوتر از جایی که نشسته بودیم، متوجه چیزی شدم که نور خورشید را روی چشمانم می‌انداخت.
از پنج سرباز دیگر جدا شدم. عکس تو بود. از جیبم افتاده بودی.
ناگهان صدای انفجار گوش‌هایم را پر کرد. وقتی سر برگرداندم که موج انفجار مرا روی زمین انداخته بود. من فقط دستها و پیشانیم کمی خراش برداشته بود. گروهبان گفت که پنج سرباز دیگر همگی مرده‌اند و اگر بخاطر برداشتن عکس تو از بقیه جدا نمی‌شدم، من هم مرده بودم.
عکس را بعد از انفجار کمی آنطرف تر از من در حالیکه تو دست چپت را به سمت من دراز کرده بودی پیدا کردند.
عکسی که پشت آن برایم نوشته بودی
« سالم بمون و به من برگرد »
#آقای_شاید

در فوقانی‌ترین بخش حاشیه‌ی شهر فقط یه خونواده بودن که میخواستن واسه تعطیلات عید فطر برن سفر که اونم

ما بودیم.
ما لاکچری‌ترین خونواده‌ی حاشیه ی شهریم چون بابام گفت: بریم استانبول لب ساحل لختیارو دید بزنیم.
این سطح از طنز و فکاهی برای مردی که تا دیروز بهش میگفتی پول بده؛ درهم میشکست و اخم میکرد واقعا عجیب بود ولی ما خندیدیم.
من گفتم بریم کلاردشت، نمک آبرود، جوجه، ساحل، صمیمیت.
من البته بیست ساله هر مناسبتی میشه همینو میگم. بیست سال هم هست هربار بابام میگه: من کار کنم تو بخور بخواب برا پول من نقشه بکش ساحل، جوجه، صمیمیت.
ولی هممون خوب میدونستیم ما همه یه مشت سربازیم و فرمان آخر رو کس دیگه ای صادر میکنه. بله مامانم؛
مامانم بیست ساله طرح های مارو وتو میکنه میگه: نه، بریم یه جا زیارتی. از تو آشپزخونه داد زد: بریم بی بی زُبِیده.
داداشم ولو شد رو مبل، زد رو پیشونیش و گفت:
اَه! بازم این پیشنهاد کثیف.
ما سه ساله به مناسبت های مختلف میریم بی بی زُبِیده.خود بی بی زبیده هم نمیدونه کجای نقشه است و اگه الان بود خودشم تعطیلات میرفت شمالی، کلاردشتی، طویله ای جایی، ولی مطمئنا بی بی زبیده نمیرفت.
تو خونه ی ما پول و رونق اگر نیست دموکراسی هست.
مثلا شما میتونی با هر برنامه ی سفری که حال نکردی، نری. منم نرفتم ولی زیاد روابطمون بر پایه‌ی اعتماد نیست، چون بابام، عموم‌ رو فرستاده شب پیش من بخوابه که بانو نیارم خونه به قصد فَساد گسترده که عصمت خونوادگیمون لکه دار نشه . . .
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

از حال خرابِ قلب و شب‌بیداری
تا فلسفه‌ی قطره‌ی اشکِ‌ جاری
از درد شدید و این غم تکراری
تا شادی و لبخندِ پس از سیگاری
از حال رفیقی که به او دل‌بستی
تا لحظه‌ی بی‌کسی پس از بیماری
از لمس طلاق و زخم دائم پرخون
تا حفره‌ی خانواده، خود آزاری
این ماحصل زندگی من بوده
تا زخم جدیدِ خدمت اجباری ...
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

رفتی و بعد از تو هم این درد پایانی نداشت
فصل تلخ برگ‌های زرد پایانی نداشت
قلب من از جان و دل پایت محبت ریخت، حیف
تشنگی با آب خیلی سرد پایانی نداشت
سال‌ها رفته است اما باز هم بر سینه‌ام
عشق تو هرچند غم آورد، پایانی نداشت
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

هر کسی می‌پرسد احوال مرا اما تو نه
آشنا بیگانه می‌داند کی‌ام اما‌ تو نه
خسته ام از این همه غربت به پیشت، آشنا
هر کسی دارد خبر از عشق ما اما تو نه
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

غزلنامه بخوان امشب بگو که دوستم داری
به رسم خوب دل دادن عجب کاریست دلداری
تو آن ممکن‌ترین ناممکنی که خوب می‌دانم
درون سرزمین خشک قلبم عشق میکاری
شکستم در خودم، آجر به آجر می‌شود آیا
که از این شانه‌های خسته‌ام آوار برداری؟
جهان کوچکم را آشیان اشتیاقت کن
غزلنامه بخوان امشب بگو که دوستم داری
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

یا با همه بنشین و مرا خوب فدا کن
یا سهم مرا از همه‌ی خلق جدا کن
بر برکه‌ی بی‌خوابی من دست کشیدی
یا سفت در آغوش کشم یا که رها کن
با رفتن تو عشق و جنون شعله کشیدند
فکری تو به حال من و این پنجره‌ها کن
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

غافلی از من و از عشق دلم بیزاری
همه هم مال تو باشد تو مرا کم داری!
ذهنت انگار پراز فکر و خیال است، چرا؟
شک ندارم که تَوهُم زده‌ای بیماری!
عاقبت با لب ممنوعه‌ی تو من چه کنم؟
مثل سیب از لب تو رانده شدم، اجباری ...
برکه‌ها از  دل سنگت به تلاطم افتاد
آب آشفته شد و قصه‌ی من، تکراری ...
#آقای_شاید

یادآورِ روزهای دور من، سلام.

احوالات قَلمه‌های لبِ پنجره‌ات خوب است؟
آفتاب به اندازه‌ی کافی قدم می‌گذارد در اتاقت؟
آینه به قدر کافی تو را زیبا نشان می‌دهد؟
خیال کردم نوشته‌ای می‌فرستم و از آن یک مشت قُمریِ غمگین و چشمان اشک‌آلودشان در صدایت می‌پرسم که به اندازه در آغوششان می‌گیری؟
یا می‌گویم که دست‌هایت زیبا هستند و انگشت‌هایت بیشتر ...
و ناخن‌هایت؛ چه با لاکِ رنگی، چه بدون آن جلوه‌ای به دست‌هایت می‌دهند که گویا رقاصان با ناله‌های پیانو به این‌طرف و آن‌طرف می‌روند!
راستی؛
طعمِ شورِ زندگی به اندازه کافی در رگ‌هایت جاری است؟
هنوز فیلم‌هایت به اندازه‌ی گذشته خوب‌اند؟
کلکسیون آهنگ‌های ایرانی روبه‌راه است؟
فیفتی‌ شید را یادت هست؟
خواستم بگویم هنوز دوستش دارم.
دلمان گاه‌گداری برای سه‌شنبه‌ و سینما رفتن‌ها تنگ می‌شود‌.
تازگی‌ها شمس لنگرودی می‌خوانم به جای شمس تبریزی اما؛
شمس واقعی را هیچ‌گاه نمیبینم؛
اگر چشم‌هایتان به سیمای پرشکوهش افتاد، سلام مارا به ایشان برسانید.
بابتِ دیربودن و احوالاتِ ناخوشمان مارا ببخشید.
دلمان به اندازه‌ی گلویمان تنگ است برای چشم‌هایتان و مژه‌های وحشی اطرافشان.
روشنیِ پنهان روزهایم و هرآنچه زردِ دوست‌داشتنی هست برای شما.
به گورخرها و گوزن‌های باغِ وحش درون سرتان سلام گرمِ مرا برسانید!
به انتظار روزی هستم که در یک زمستان سرد، حوالی آن بهمن که از هم گسسته شدیم؛ دور میدان فردوسی از پیرمردی که برایمان آرزوی خوشبختی کرد؛ چای داغ بگیریم و سردیِ دوران‌ را با فوت‌کردنِ چای به بادِ فراموشی بسپاریم.
#آقای_شاید

تکیده‌تر از شب

لرزان‌تر ازبغض
باید
لاجرعه سربکشم
سکوت در هم تنیده‌ی باد را
از هیپنوتیزم خط‌خطی‌های رنگ پریده‌ی صورتم
ازپاکت مچاله‌ی سیگار
از بهمن‌های کوچک و غم‌های بزرگ
تا پیراهن خاکستری تقدیر
بر تن خیس کوچه می لغزم
و بیاد می آورم که من؛
اصیل‌زاده‌ترین، مجنون قرنم
در جعبه توتون
که به طرز رقت انگیزی
زیر پوتین های انتظار
پُک می زنم برگ برگ افکارم را ...
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

امشب از عطر تنت پر شده جان و بدنم
دست بردار از این تار تنیدن به تنم
تا جنون فاصله ای نیست خودت می‌دانی
مرگ حق است اگر با تو بپوسد کفنم
#آقای_شاید

دیروز تو را در آغوش گرفتم و امروز؛

اسم عطر تو را از من می‌پرسند.
#آقای_شاید
| |

#شعرها

#شعرها

دیوانه‌ای، حرف حسابم را نمی‌فهمی
منشور و قانون کتابم را نمی‌فهمی
با گوشه‌ی چشمم نگاهت می‌کنم، اما
تشویش و آه و اضطرابم را نمی‌فهمی
شب، گریه‌های دردناکم را نمی‌بینی
شب‌پرسه و حال خرابم را نمی‌فهمی
دیوانه‌ام، دیوانه که چیزی نمی‌فهمد
دیوانه‌ای، درد و عذابم را نمی‌فهمی
می‌پرسی از من عاشقم هستی؟ ولی هرگز
از چشم‌‌های من جوابم را نمی‌فهمی !
با هرچه عشقت بر سرم آورد خندیدم
وقتی غم ِ زیرِ نقابم را نمی‌فهمی
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

من به اندازه چشمان شما غمگینم
خسته از خویشم و از خاطره‌ها غمگینم
مثل آیینه‌ی بشکسته، به دور افتادم
بی خبر از تو و در شهر شما غمگینم
همه‌جا سایه‌ی دلتنگی من همراهم
من از این همدم اندوه‌نما غمگینم.
غم دلتنگی من بار گران است بدوش.
زیر بار غم خود در همه‌جا غمگینم
من بجای تو در آیینه خودم را دیدم
گفتم از درد دل خود به خدا، غمگینم.
مثل دو خط موازی که به هم نزدیک‌اند
تو جدا از من و من از تو جدا؛ غمگینم.
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

تا معطر شانه از زلف پریشان می‌شود
خستگی‌های تنم در لحظه درمان می‌شود
شیطنت‌های تو دارد کار دستم می‌دهد ...
آدمی گاهی اسیر چشم شیطان می‌شود!
بحث اسلام و مسلمانی ندارم با کسی
کافر از شوق نگاه تو مسلمان می‌شود
بوی گیسوی‌ تَرت کِی می‌رود از شانه‌ام؟
در نبودت چشم‌هایم خیسِ باران می‌شود.
مو پریشان، چَشمِ مشکی، رنگِ لب‌ها؛ سیب سرخ
سفره‌ی رنگین‌کمان تقدیم یاران می‌شود
مجلس، امشب ،تا سحر، آیینه‌دار چشم توست
غنچه‌ی لبخند تو گل‌برگِ گلدان می‌شود
ساقیِ مجلس تویی ساقی بیا، جامی بده
قلب من بعد از لب تو، مست و حیران می‌شود
شور و حالی می‌دهد لب‌های تو بر جان ما
شاعرم، شعر لبانت میسرایم من، که دیوان می‌شود
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

یک کاغذ آشفته و یک شعر، پر از خون
یک مشت ترک‌خورده و دیوار، پر از خون
یک‌ مشت به‌ لبخند کثیفت که به دیوار نشسته
یک مشت به قلبم که‌ به دست تو شکسته
یک مشت به چشمت که بجز من همه را دید
یک مشت به چشمم که تو را دید و تو را دید ...
یک مشت به مردی که کنار تو قدم زد
یک مشت به مردی که کنار تو، مرا زد ...
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

و ما ادراکَ ما انسان ...
که روزی دوستت دارند و دیگر روز
با چشمانِ خشم‌آلود؛
به قلبت، سنگ می‌بارند.
و ما ادراکَ ما انسان ...
به هنگام غم‌ و نسیان؛
تو تنهایی و این سیل عظیم سختی و غم را
خودت باید کنی آسان
و ما ادراکَ ما انسان ...
اگر عشقی به سر داری
و در دل دلبری داری
وداعی سخت با آرامش و خواب شبت داری ...
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

نیمه‌ی گم‌گشته‌ام بودی ولی گم گشته‌ای
شهر را با من که نه، با کل مردم گشته‌ای
بعد من هر جا که رفتی دیدمت دنبال عشق
نامسلمانی ولی از کوفه تا قم گشته‌ای!
سنگ شیطان را زدی بر ما و رفتی، بعد از آن
کعبه‌ی آمال خود را دور هشتم گشته‌ای
از شراب ناب لب‌هایم ننوشیدی ولی
دربه‌در دنبال ساقی و لب خُم گشته‌ای
شعر من نام تو بود اما تو در شعر رقیب
در پی نام خودت تا بیت چندم گشته‌ای؟
هر چه گفتم از گلایه آخرش یک جمله بود
نیمه‌ی گم‌گشته‌ام بودی ولی گم گشته‌ای
#آقای_شاید

ای شعرِ پر از مضمون، ای قافیه‌ی معلوم

لطفا برو از ذهنم، هی داد نزن! آروم
ـ. . . .
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

بیچاره مادری که عروسش شما شدی
بیچاره عاشقی که دلیلش شما شدی
بیچاره آن که کنارت نشست و گفت
بیچاره آن که نقطه‌ی امنش، شما شدی
بیچاره عشق، که نامش به روی تو است
بیچاره شعر من، که ردیفش شما شدی
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

نبود در توان من، که بی‌‌تو زندگی کنم
مباد لحظه‌ای به من، که بی تو زندگی کنم
تو رفتی و نگفته ای، شروع می‌شود غمت
سوال میکنم که من، چگونه زندگی کنم . . .
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

و دستانت بجز دستان من، دستی نمی‌گیرد
به جز چشمم نگاهت چشم دیگر را نمی‌گیرد
و آغوشت برای این دل من منحصر مانده
که بوی عطر تو، یک فرد دیگر را نمی‌گیرد
و بوسیدم لبت را تا فقط مال خودم باشی
که لب‌هایم، به‌جز لب‌های تو؛ لب‌های دیگر را نمی‌گیرد
#آقای_شاید

دلم برایت تنگ شده است. این خلاصه‌ی چیزیست که می‌خواستم برایت بنویسم.

حالِ سربازی که با هزار زحمت تا آخرین خانه‌ی شطرنج آمده است، بیرونش انداخته اند و یک وزیر را جایش نشانده‌اند.حال کثا‌فتی دارم. انگار دوباره هشت سالم است، رفته‌ام توی کوچه، هرچه منتظر نشسته‌ام همبازی‌ام نیامده، تنها با توپِ توی دستم نشسته‌ام کنار دیوار.
کبوتر جلد بغل‌های توئم. همیشه، هرکجا که بروم، هرقدر که زندگی چنگال‌هایش را روی گلویم فشار بدهد، باز به دست‌های تو برمی‌گردم.
خواب دیدم پرنده‌ای هستم بر فراز دشتی سبز، در میان طوفان شدیدی، پرواز می‌کنم. دنبال آشیانه‌ام می‌گردم و پیدایش نمی‌کنم.
لحظه‌ای بعد، از طوفان خبری نیست. خودم را می‌بینم که روی گودی گردنت، درست روی استخوان ترقوه‌ات، دراز کشیده‌ام و خواب می‌بینم پرنده ای هستم بر فراز دشتی سبز، در میان طوفان شدیدی، پرواز می‌کنم و دوباره و دوباره و دوباره.
من خسته‌ی کار که می‌شوم، گرمای مزخرف تابستان که کلافه‌ام می‌کند، وقتی به هر دلیلی زندگی گوشه‌ی رینگ یقه‌ام می‌کند، تو را هرجای این شهر که باشی پیدا می‌کنم و سرم را روی گردنت می‌گذارم و بعد؟
بعد دیگر هیچ چیز اهمیتی ندارد.
**تو در شهر مهمانی‌ها، رقص نورها، سلفی با شیشه‌های مشروب، استوری از میز مزه‌ها، انتخاب کردی که با من، بالای بام توی ماشین فیلم ببینی، با من حرف بزنی، و ساندویچ سرد گاز بزنی. تو در شهر آدم همینجوری‌ها، انگار از سیاره‌ی دیگری آمده‌ای.
دلم برایت تنگ شده است آدم فضایی. همین.
**#آقای_شاید

چند روزی مزه‌ی دهنم شیرین بود، بدون اینکه شیرینی خورده باشم. این بیماری لعنتی، این ویروس بددهن، اجاز

ه‌ی خوردن چیزی جز غذاهای بی‌مزه و داروهای تلخ رو بهم نداده. شبیه سوپ و تخم‌مرغ شدم، عذاب تحمل ویروس و علائم عجیبش به کنار، عذاب نخوردن غذای درست‌حسابی به کنار، از همه سخت‌تر پذیرفتن اینه که سوپ واقعا یک وعده‌ی غذاییه!. بعد از گذروندن تمام اینا رسیدم به شیرینی دهنم.
ساعت‌ها فکرم درگیر بود و طبق عادت از هوش مصنوعی پرسیدم:
شما که همه‌چی میدونی، بگو این مزه‌ی شیرین دهن ما از کجا میاد؟
بعد کلی قر و فر که من دکتر نیستم و برو آزمایش بده گفت  ممکنه دیابت داشته‌باشی.
خب! عالی شد.
واسه منی که تو زندگی شخصیم مسائل و مشکلات کوچیک رو اونقدر بزرگ میکنم که زیر بارش له میشم، این حرف اصلا مناسب نبود.
مدت‌ها با درد داشتن بیماری دیابت غمگین بودم تا اینکه توی شرکت دیدم یه خانومی دستگاه تست قند همراهشه.
گفتم میشه منم تست بگیرم؟
تست رو گرفتیم و عدد عجیب بود، ۱۵۸.
ما که دکتر نبودیم و این چیزا رو نمیفهمیدیم ولی اون خانم گفت تو سه ساعت اخیر چیا خوردی؟
فکر کردم ....
سیگار و قهوه و آب و قرص.
نهار کی خوردی؟
حدودا ۵ ساعت قبل.
چی بود نهارت؟
سوپ جو.
قندت بالاست، برو آزمایش بده.
دیگه تموم شدم.
یه لبخند ملایم زدم و گفتم ممنون.
رفتم.
یعنی فرار کردم.
آقا میگن سیگار قند رو میاره پایین ...
از شرکت تا خونه حدود یک ساعت و سی دقیقه پیاده راهه و کشیدن هر نخ سیگار حدود سه دقیقه زمان میبره‌.
نزدیکای خونه بودم که چشام سیاهی رفت و از اونجا به بعد رو دیگه یادم نمیاد.
+ محسنم ...
+ چشاتو باز کن قربونت بشم
+ ببین من، بخاطر تو اومدم دیوونه
صداش آشنا بود ...
دلم نمیخواست بیدار شم. دلم میخواست تا ابد صحبت کنه اما صداش میلرزید،‌ تاب نیاوردم، چشامو باز کردم و گفتم سلام.
چشماش از اشک پرشده بود، بخاطر من!
صداش می‌لرزید، بخاطر من!
اومده بود بیمارستان، بخاطر من!
اینکه به اون خبردادن یعنی میدونستن دوای دردم چیه.
داشتم‌ از اینکه نوازشم میکرد، لذت می‌بردم، غرق شده‌بودم تو تن ملایم صداش ...
که یه صدایی آوار شد رو سرم .
**چه خبرته، نمیذاری کپه مرگمون رو بذاریم!!!
کیه هی صداش میکنی‌
بابا بگین یارش بیاد اینو ببره، دهنمون رو سرویس کرده، یه خواب راحت نداریم ...**
هی میگه مزه‌ی لبات شیرینه، آخ به دلم‌ میشینه!
بابا اتاق اینو‌ جدا کنید این جدی دیوونه است.
#آقای_شاید

از این جا که من هستم

تا شما راه زیادی نیست،
می‌آیی؟
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

من بی نگاهِ لطف تو چیزی ندارم
چیزی به‌ جز آه غم‌انگیزی ندارم ...
با چتر رفتم در خیابان‌ها که بی تو
میلی به باران‌های پاییزی ندارم
من نخ به نخ از دوری تو، دود‌ خواهم شد
بعد از تو از سیگار، پرهیزی ندارم
صدبار از چشم تو افتادم ولی باز
جز چشم‌هایت دست‌آویزی ندارم
#آقای_شاید

از فَرطِ خوشی بی‌چمدان رفت و در این بین

معشوقه‌ی ما بود، که مالِ دگران شد .
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

لب بر لبت نهاد و نهادم ضمیر شد
آه از غمت، جوانکِ عاشق، چه پیر شد
دارم برای آمدنت گریه میکنم ...
باز آ که مردِ رو به گلستان، کویر شد
شاید که عشق معجزه کرد و تو آمدی
اما برای دیدن عشقت، چه دیر شد ...
تنها کسی‌ که بعد تو با من رفیق بود ...
توله‌سگ‌ یتیم‌ غمت بود، که شیر شد
#آقای_شاید

دلم پیر و خودم پیر و خدای قصه‌ام پیر است

سرابِ با تو خندیدن، جوان می‌کرد رؤیا را ...
#آقای_شاید

آینده‌ی سختی انتظارم را می‌کشد!

و جهان، من را در سنی خواهد دید، که در آرزوهایمان تو مال من بودی و ما خوشبخت بودیم ...
هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که در این سن، تو را جایی غیر از آغوشم ببینم!
چه برسد به اینکه کنار دیگری راه بروی!
تصور نمی‌کردم سردی دستانت را به جز آغوش دست‌های من جای دیگری گرم کنی!
چه برسد به این که دست‌های کسی غیر من را بگیری!
و صورتی که باید با لب های من بوسیده می‌شد ...
و موهایی که باید با دست های من بافته می‌شد ...
اما حالا .....
دختری در بغل داری!
و دختری که خونی بجز خون من در رگ هایش جاری‌ست ...
و نگاهی که روزی قرار بود تمامش را من تماشا کنم !
من را تماشا کن
چنان شاهزاده‌ای ویرانه را ...
اطرافم خالیست ...
نه دختری  ، نه پسری و نه خانواده ای ...
تعجب می‌کنی!
و من باز زیر لب زمزمه می‌کنم: "ما بر سر آن عهد که بستیم ... نشستیم! "
#آقای_شاید

رفع حاجت ز دلم کن که دلم تنگ‌ترین است

تنها به تماشا نکنم اکتفا، من را بغلم کن
#آقای_شاید

عاقبت یک شب تو از شهر و تنم خواهی شنید

این منِ بیچاره از دردش چه ها هرگز نگفت!
#آقای_شاید

شاید که خدا بر دل سنگش نظر انداخت...

شاید که پسندید منِ پیرِ جوان را...
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

تنها کسی‌ که بعد تو با من رفیق بود ...
توله‌سگ‌ِ یتیم‌ِ غمت بود، که شیر شد
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

وقت تماشای تو هر جا شود؛
کوک‌ترین ثانیه‌ی ساعتم ...
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

نِگاهَم می‌کنی قلبم، درون سینه می‌لرزد!
نگاهَم کُن، نگاهِ تو به دَردِ سینه می‌اَرزد ...
#آقای_شاید

چون چاره‌ی این درد تو باشی

بیچاره‌ترین شخص زمین؛ من!
#آقای_شاید

می‌چکد از گوشه‌ی چشمم غم‌دوری ولی

می‌دهم ترجیح؛ من عکس تو را بر دیگری ...
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

چه نامه‌ها که به پایان رسید و داده نشد
چه گفته‌ها که به آخر رسید و نامه نشد
چه زخم‌ها که به داروی بوسه مرهم بود
چه بوسه‌‌ای که به لب‌ها رسید و چیده نشد
چه بغض‌ها که درونم به دود می‌مانْد و
چه اشک‌ها که به چشمم رسید و دیده نشد
چه حر‌ف‌ها که درونم نگفته می‌مانْد و
چه شعرها که به کاغذ رسید و خوانده نشد
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

ورق میزد کتابم را و چشمش خیس‌تر میشد
و گاهی میزند لبخند و چشمش خیس‌تر میشد
صدایت میزند یک شعر، صدایی خسته و محزون
و نامت روی آن شعر است و چشمت خیس‌تر میشد
#آقای_شاید

نمیگه سلام، اصلاً نمیاد.

با خودم میگم "یاد کردی به سلامم، به سلامت باشی،" حالا شما یاد نکنی توی چند و چون و کیفیتِ دعای ما که توفیری نمیکنه، به سلامت باشی!
میگه مگه اومدن و نیومدنش فرقی می‌کنه؟
میگم اولاً خیلی گاوی، دوماً فرقش از زمین تا زیرزمینه.
میگه غروبه، مگه عکس نمی‌گیری؟
میگم غمم؛ ببین.
میگه دیروزا حُسنِ یوسف قلمه زدی، دستات بوی خون میده.
میگم تو نگرانم نباش، شبا میرم انفرادی.
میگه شادی اسمه آقای دکتر؟
میگم اگه بخوای بدونی، شادی اسمه، حالته، صداست، صفاست، رنگه حتی، بعضیام میگن غذاست. ولی واسه اون، "شادی،" "آواست."
میگه یادم بنداز اگه خواستم خودکشی کنم از گوشه‌ی سمتِ چپِ پشتِ بومِ برج بپرم.
میگم واسه تو چپه، اگه دلبر از پایین بنگره، واسه اون راسته.
میگه باهوشیا، ولی تو کم میدونی. دلبر عقلش به این‌چیزا قد نمیده اصن. اگه بنگره، لابد داره آبیِ آسمونُ می‌سنجه.
میگم خب حالا، بیا قاصدک اومده واست.
میگه "انتظارِ خبری نیست مرا،" ولی چون "دردِ ما را نیست درمان،" شما برو سلامِ مارو برسون به "آن که زِ ما وقتِ سفر یاد نکرد،" حالشو که پرسیدی، بهش بگو مراقبت کنه از گل‌قرمزای میونِ پیرهنش، آخرشم که واسه ما پیغوم نفرستاد، بهش بگو "به سلامت باشی."
میگم این قاصدکه یه خبرایی داره ولی:
"توی سرم پرِ خونه، پر از انتقام.
توی سرم هزاربار کشتمت.
بخاطر همینه که تتو کردم "سریال‌کیلِر."
میگه اون‌روزام اولای پاییز بود. دوقلوها پینگ‌پنگ می‌زدن تو پارک، یهو اومد نگاهامون خورد به هم سرشو اِنداخت پایین پاتند کرد از کنارمون رد شد، رفت. مثل رفتنِ جان از بدن، دیدم که جانم می‌رود. مانتوی سبزِ یشمی پوشیده بود با شالِ سفید، عطرشم حالیمون نشد چی‌ بود ولی هنوز توی تابستون مونده بود.
میگم حالا واسه همونه که سرگردونی؟
میگه آره، دمِ غروبی کنار پارک حیرون موندم.
میگم حالا که سفره پهنه، یه لقمه غم بزن.
میگه حالا می‌مرد بگه قاتلِ سریالی؟
میگم خیلی بیشعوری. تهش چی شد؟
میگه هیچی دیگه، نیومد، چیزی هم نگفت..
#آقای_شاید

ولی دکتر؛

بماند که ما گفتیم میشیم کیسه بکس رفقا، قبول کن از ما، که هرچی بودیم گونیِ برنج نشدیم روی دوششون.
شما که یه عمره میگی مستی و راستی، آخرش فهمیدی راستش کدوم بود چپش کدوم؟
از مِیپل و افرا و اکالیپتوسای اونطرفا خبر ندارم، ولی اگه گذری توی خیابون و در و دشت،
لیلیِ مارو دیدین، ازش بپرسین اگر با من نبودش هیچ مِیلی، چرا زلف آشفته و خوی‌کرده و خندان‌لب و مست، دم صبی گذارش به کوچه‌ی ما افتاد؟
میگم دکتر، شما که حرفت برو داره به خودش بگو بیاد،
آخه یکی نیست بگه لامروت دل که تنگ است، دوست هم که نیست، خودمون هم که حبسِ خانگی‌ایم و اتاقمون شده شبیه اتاقای کمپ ترک اعتیاد،
کجای این چهاردیواری بگردیم که پیدا بشه ره‌آوردی از یوسف؟
#آقای_شاید

میگما دکتر؛

درسته که ما گفتیم حال نمی‌کنیم با این یارو و ناجوره و کاش هرجا میریم وبالمون نباشه و اصن مگه کی خواست این با ما باشه هیچوقت؟
ولی حالا حالیمونه هرچی بشیم و هرچقدرم داغون بشه و بشیم و دست بندازیم گردن هم و بشینیم با صمیمیت تماشا کنیم زندگیمون توی چه منجلابی کرال پشت میره،
تهش باز بیخ ریش همیم.
لااقل نخواستیم از شر همدیگه خلاص بشیم هرجا که نرفتیم و رفتیم؛
حتی توی فکرا و وقتی کسی حواسش نبود و پشت شمشادا توی پیاده‌رو تنگه و جلوی درخت خوشگله‌ی کوچه عزیز و
حتی همون وقتی که نخواستیم و شد و خواستیم و نشد.
یعنی می‌خوام بگم دکتر درسته ما بد بودیم، ولی هرچی که بود، بودیم.
به تمامیت و با اشتیاق هم بودیم.
نخواستیم که هرجا میریم خودمون نباشیم حتی وقتی توی تئاتر خوب نبودیم ولی توی تظاهر، استاد،
البته در حضور شما ما غلط بکنیم به خودمون بگیم استاد، دکتر!
خلاصه که اگه نمیگین منبر نرو و گمشو پایین تا دکترم بگه،
می‌خوام بگم آقا ما اگه خواستیم با هرکی باشیم، غیرِ خودمون نبودیم.
- میگم دکتر، پس ما کِی یاد میگیریم حرفمونو مثل شما خوشگل بگیم؟
راستی چرا خیلی وقته وادیِ سکوتو سفت چسبیدین درنمیاین؟
کوچه‌ی دلمون تنگ شد دکتر، عروسشم میگه تا دکتر تایید نکنن بله نمی‌گیم.
جانم فدایت، رخ بنما دیگه لامروت ...
#آقای_شاید

میگما دکتر، اگه واسه همه اینقده دور و دیر نبودیم، تو واسه ما خیلی دور شدی تازگیا.

بیا بشین لبِ تختمون توی تیمارستان،
کنارِ لیوانِ کاغذیِ چاییمون توی عصرِ پاییزیِ حیاط مدرسه،
بغل دستمون وسط امتحانِ ادبیات،
بیا قلقلک بده مغزمونو وسط درسِ شیمیِ قدیم و یه شعر بشو گوشه‌ی کتاب ....
اصلاً همه‌ی اینارو بیخیال،
بیا پاییز بیار و تو کوچه با سویشرت ورزشیِ قرمز-سرمه‌ای راه بریم و
همونطوری که از دردِ همیشگیِ شونه‌ی راست، چهرمون درهمه،
تو ذهنمون شعر و آهنگ و خیالاتِ خام پرسه بزنه.
- میگم دکتر، حالا که گلا جوونه می‌زنن، به نظرت بد نیست که مارو منعِ قهوه کردن و یادمون رفته خندیدن چطوری بوده؟
#آقای_شاید

به وقت جمع‌کردن تکه‌های یک پازل

‏از چیزهایی که نابودشان کرده‌ای،
‏من؛
‏آن تکه‌ای خواهم بود
‏که هیچ‌وقت پیدایش نمی‌کنی.
#آقای_شاید

وقتی به دنیا میایم یک محور با نقطه صفر ابتدایی و پایانی نامعلوم (برای ما) درست میشه.

حقیقتِ ترسناک؛ نقطه‌ی پایان نیست بلکه لحظه‌های درحال سپری‌شدن است.
در این بین حلقه ارتباط و دوستی‌ها به مرور در حال کوچیک‌ترشدن است و هیچ‌چیز با ارزش‌تر از کسانی که باقی می‌مانند وجود ندارد.
زمان می‌گذرد، گذشته رشد می‌کند و آینده در حال کوچک‌ترشدن است!
لحظه‌های مهم زندگیتون رو صرف انسان های با ارزش و ثابت شده کنید.
ما برای زندگی با تمام افراد دنیا به وجود نیامدیم.
#آقای_شاید

و ....‌

بالاخره رفتی‌ !
نمیدونم شد چندسال، اهمیتی هم نداره، بگو یه روز اصلا.
ولی یادمه یه‌سری فیلم موردِعلاقه داشتیم وقتی اسباب‌کشی میکردم جعبه‌ی اونا از دستم افتاد و همش شکست. دیگه نیا...
چندشب پیش زد به سرم، دیوونه شدم همه‌ی عکساتو پاک کردم، کم‌کم داره صورتتو یادم میره.یادم نیارش؛ دیگه نیا...
همیشه دلم میخواست مسابقه‌ی دو بدیم، انقدر بدوییم تا بالاخره یه جایی خسته شیم و بخندیم به ریشِ دنیا.
تنگیِ نفس گرفتم و دنیا داره میخنده به‌ ریشم، دیگه نیا...
کتاب رفیق قدیمیم حافظ رو باز کردم که فال بگیرم، خبری از برگشتن یوسفِ‌گمگشده نبود، حافظ‌ هم داره میگه: دیگه نیا...
یادته میگفتم اگه من نباشم هیچی نمیشه، ولی یه سری کارا و حرفا مخصوص منه، از سنگم باشی دلت تنگ میشه؟؟
اون کارا و حرفا تموم شد. دیگه نیا...
حتی میگفتم یه روزم نمیتونم ببینم نیستی و نفس بکشم،
نبودی؛
نفس کشیدم؛ دیگه نیا...
یادش‌بخیر! هزارتا نذر کردم، چقدر به امام رضا گفتمت، کلی نماز خوندم.
"اون نمازی که برا تو خوندم و ترک کردم" دیگه نیا...
موهام رو کوتاه کردم، انگشتات نمیره بینشون؛ دیگه نیا....
اون شعری که همیشه واست میخوندم،
فراموش کردم، ‌یعنی حتی اگه اولشم بگی نمیتونم بخونمش...
دکترم میگه، باید اتاقم خصوصی بشه، گفتم بگم که دیگه نیای...
#آقای_شاید

من میتونم با ۱۰۰ تا پسری که به تو نگاه میکنند بجنگم، اما زورم به اون پسری که تو بهش نگاه می‌کنی نمیر

سه.
#آقای_شاید

ارتباطش رو با دختره قطع کرده بود.

ازش پرسیدم چرا؟ گفت دختر خوبی بود ولی به شدت نیاز به مراقبت داشت.
هر حرفی میزدم بهش برمی‌خورد.
سر هر بحثی میزد زیر گریه، کاراشو من باید پیگیری می کردم.
با اینکه تیپ و قیافه و هیکلش رو پسندیده بودم، اما مدام دغدغه داشت که نکنه خوشگل نباشه.
یکی دو بار هم که گفتم باید یه ذره جدی‌تر راجع به رابطمون حرف بزنیم، هول میکرد و به هم میریخت و خواهش می‌کرد ازش جدا نشم.
اصلا خلوت و تنهایی براش تعریف نشده بود.
مدام باید با من در ارتباط می‌بود. رابطه براش بخشی از زندگی نبود؛ همه ی زندگی بود، اصلا هدف و برنامه نداشت.
بهش گفتم: فکر کنم دوسش داشتیااا!
گفت دختری که ضعیفه بعد یه مدت از چشمت میوفته؛ چون احساس امنیت نمی‌کنی کنارش. نمیتونی بهش تکیه کنی، نوسانات احساسیش نمیذاره از رابطه لذت ببری، دائما درگیر انتخاب کلمه‌ای، مبادا چیزی بگی که ناراحت بشه، خودت رو سانسور میکنی، به جای اینکه رابطه آرومت کنه، بهت اضطراب و غم‌ میده.
و من؛
سکوت کردم، چون واقعا نمی‌دونستم چی باید بگم.
#آقای_شاید

چه میماند به قلب من، به جز زخم و غم‌ و انکار

چه میماند به دست من، به جز عکس تو و سیگار
#آقای_شاید

سراغم را که میگیری دلم یک‌باره می‌لرزد

تمامِ داغِ آن دوری به این یک لحظه می‌ارزد!
#آقای_شاید

همواره با توام مگر از خود برانی‌ام

رفتن بهانه‌ای‌ست که شاید بخوانی‌ام . . .
#آقای_شاید

تا کی به مدارا برود این شب و ایام

بس کن دل پژمرده که او قلب ندارد
تا کی بدهی تن به غم او که نمانده است
این فاحشه لابد هوس‌ جنگ ندارد !
#آقای_شاید

اگه تا الان کسی بهت خیانت نمی‌کرد، آسیب نمی‌دیدی، ضربه نمی‌خوردی یا مرتکب شکست نشده بودی، همچنان همو

ن ساده‌لوحِ زودباورِ خوش‌بین می‌موندی و هیچ‌وقت بین آدمای درست و غلط زندگیت تفکیک قائل نمی‌شدی، در نهایت هم تو خنثی‌ترین حالت ممکن، بدون چشیدن طعم عشق حقیقی از دنیا می‌رفتی.
#آقای_شاید

توی اصطلاحات عطر، یه چیزی هست به اسمِ خطِ بو.

یعنی وقتی کسی واردِ یه جا میشه و بعد میره
یا از کنارت رد میشه تا چندوقت بویِ عطرش اونجا میمونه
خودش نیستا، اما خب بویِ خوشِ عطرش تو فضا میرقصه.
تو انگار خطِ نگاه داشتی،
خطِ حضور داشتی،
خطِ دلگرمی داشتی،
لابد تو خطِ همه چیز داشتی.
که تو خیلی وقته نیستی
اما عطرِ حضورت هنوز تو فضا پخشه!
که تو رفتی و من نفس میکشمت!
#آقای_شاید

رفت !

میگفت حق داشت ولی میدونم که دوسَم نداشت ...
یه روز خیلی ساده به من گفت : ما به دردِ هم نمیخوریم.
دروغ میگفت.
من که همه درداشو به جون میخریدم!
اصن یعنی چی این جمله ؟
اولین بار کی این جمله رو گفته؟
چرا تنهایی به این نتیجه رسیده؟؟
به نظرم اگه خیلی منطقی دستمو میکشید کنار و میگفت :
ببین بدبخت؛ من دلم جایِ دیگه گیره ،
هوایی شدم و هوایِ تو دیگه آرومم نمیکنه.
یه جای دیگه چیزی دیدم که پیشِ تو نیست !
چشمایِ تو دیگه با بقیه فرقی نداره...
باید جدا شیم‌.
حداقلش اینجوری کمتر ناراحت میشدم !
این که گفت به دردِ هم نمیخوریم یه جورایی کلِ دویدنامو برد زیرِ سوال..
انگار همه کارام بیهوده بوده.
حالا من موندم و خستگی‌ای که به تنم موند برایِ همین جمله ی آخرش ..
نمیدونم الان حالش خوبه یا نه ،
نمیدونم هوایِ اونجا بهش ساخته یا نه ،
نمیدونم کسی یا چیزی به دردش خورده یا نه !
فقط امیدوارم یه روز دلش نخواد که برگرده
من انقدر از پا افتادم.؛
که دیگه به دردِ کسی نمیخورم‌...
#آقای_شاید

دیشب خوابتو دیدم، مهربون بودی تو خواب؛

مثل همیشه...
فاصله نمیگرفتی ازم، میخندیدی سرتو مینداختی پایین.
همون عطر خوشبویی که دوست داشتم رو زده بودی.
دستات گرم بودن؛ برعکس خودت !
میگم چرا خوابت از خودت بهتره؟
اگه میتونستم یه قدرت داشته باشم، دوست داشتم این باشه که تو خوابم زندگی کنم.
اصن میدونی چیه؟
قهرم، با خودِ واقعیت.
دیگه فقط خوابتُ دوست دارم.
اون دستاش گرم‌تره،
خنده‌هاش قشنگتره؛
دوسم داره، خیییییلی.
امشب که بخوابم، بهش میگم چقدر اذیتم کردی.
بهش میگم نگاهم نکردی،
براش تعریف میکنم دنبالم نگشتی.
اینارو میگم تا اونم باهات قهر کنه.
شاید یه‌روز دوتایی اومدیم دنبالت،
برات تعریف کنه چقدر خوشبختیم،
چقدر میتونستیم خوشحال باشیم،
چقدر باهم‌بودن قشنگتره.
کاش امشب زیاد بخوابم...
#آقای_شاید

دلم میخواد یه‌سری چیزارو نبینم، بعضی چیزارو نفهمم.

آخه ندونستن آرامش میاره .
مثلا کسی بهم نگه اون پسربچه فال‌فروشه که شبا تو پارک سرکوچه میخوابید دیشب از سرما و گشنگی جون داد.
مثلا دلم نمیخواد ببینم اون مَرده اومده بود هی قیمت میوه‌هارو میدید و سرشو میخاروند و پولاشو میشمرد.
تو اَخبار نخونم که بازم اتوبوس تصادف کرده و یه‌سری خانواده‌ها دوباره تنها شدن.
تو ترافیک نمیرم که نبینم چندتا بچه یکی گل‌به‌دست یکی دستمال‌به دست و یکی فال‌به‌دست دنبال ماشینان
و اونام با اخم شیشه‌رو میدن بالا.
من نمیخوام یه‌روز که دارم قدم میزنم و شاید یه‌هاله‌ی کوچیکِ لبخند رو لبامه؛ ببینم که دستشو گرفتی و از ماشین پیاده شدین، دارین میرین رستوران.
نمیخوام بدونم چندشب پیشا مسافرت بودید.
دوست ندارم کسی بهم بگه چقدر بهم میومدین... هنوز نفهمیدم که دیگه نیستی،
نمیخوامَم بفهمم؛ خداکنه کسی بهم نگه !
میخوام دنیای من جدا باشه از همه.
شاید اینجوری حالم بهتر باشه.
آخه من؛
فراریم از اَخبار
متنفرم از چشمام.
کینه دارم از گوشام ...
#آقای_شاید

نشستم جلوش، بهش خیره شدم؛ عینکِ فلزیشو جا‌به‌جا کرد و زیرچشمی نگاهی انداخت و گفت: مشکلتون چیه؟

گفتم:دردم میگیره.
اینبار با یه پوزخند که انگار داره با خودش فکر میکنه وقتشو گرفتم گفت: مُسَکِن.
گفتم:نه فایده‌ای نداره.
از پشت میز بلند شد و پرسید چرا. گفتم:
میدونی آقای دکتر وقتی عکساشو میبینم، وقتی حالش خوبه و میخنده و رو صندلی کناریش جایِ من خالی نیست، دردم میگیره.
یه‌جوری حالش خوبه که انگار خوشبخت‌ترین آدمِ دنیاست، چشمم کور شه اگر نخوام اینطوری باشه ولی وقتی همه‌ی اینا بدون منه، خیلی دردم میگیره. چندشب پیش از خونه زدم بیرون، همین پارک سرکوچه؛ دوتا جَوون نشسته بودن رو نیمکت عینِ ماه! جلو پاشون یه عالمه ته سیگار.
از همه‌ آدمایی که سیگار میکشن و همه سیگارایی که آدم میکُشَن دردم میگیره
سرد بود هوا، بدنم داشت میلرزید.
یه پسری با پیرهنِ نازک آستین کوتاه انقدر محوِ افکارش بود که انگار یادش رفته هوا چقدر سرده. معلوم نیست کی تو گرما ولش کرده...
یکم رفتم جلوتر یه مردقدبلند؛ خیلی هم باکمالات، تو سطل بزرگ زباله دنبال یه لقمه‌نون میگشت. انگار یکی تو سرم گفت گشنگی نکشیدی، عاشقی یادت بره.
از صدایِ تو سرم، دردم میگیره...
یه دختربچه با موهای مشکی بافته‌ شده رو شونه‌هاش با یه بادکنک صورتی تو دستش داشت میدویید و میخندید؛ انگار که خوشبخت‌ترین آدمِ دنیا باشه مثل اون.
دیدی دختربچها چقدر شیرینن؟
از تصور اینکه هردختربچه‌ی خوشحالی میتونست دختر من و تو باشه؛
دردم میگیره...
کِشش دردای مختلف رو نداشتم.
از پارک هم زدم بیرون؛ یه پاساژ بزرگ دیدم، رفتم تو.
یه دختربچه‌ بامزه‌ی دیگه داشت دست قهرمان زندگیشو میکشید سمتِ یه عروسک بزرگ و با خنده میگفت: خوشگله بابایی مگه نه؟
باباش یه نگاه به قیمت عروسکه انداخت و گفت: نه بابایی قشنگ نیست بعدا یه قشنگترشو میخریم.
از سلیقه‌ی اجباری اون مرد دردم میگیره.
میدونی، حس خفگی دارم از بغضای دائمی تو گلوم، مگه چقدر میتونم نگهشون دارم اون تو و بگم و بخندم شاد باشم، هیچکسم نفهمه تو گلوم چه خبره؟
مگه زورم چقدره که یه مدت طولانی نگهشون دارم؟
یه‌روز، دوروز، یه‌هفته.
بالاخره دردش میگیره میزنه بیرون.
اندازه یه‌روز، دوروز، یه هفته جا باز میکنه واسه بغضای بعدی...
از همه عشقای یه طرفه، از دیگه قرار نیستا، از درد گرفتنا، دردم میگیره...
چیه دکتر؟ نگاه میکنی،
نکنه دردت گرفته؟؟
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

قلم زدم که بدانی کمی ز حالم را
قلم زدم که بخوانی تمام شعرم را
و بار خستگی و غم وبال بالم بود
قلم زدم که بگیری ز دوش، بارم را
و قطره قطره قلم آب میکند من را
که اشک‌های تنم خشک کرد، چشمم را
ضمیر تو، به زمستان به من که گرما داد
و صرف میکنم حالا به فعل، سردم را
قسم به کندی چاقو قسم به ابراهیم
که ذبح کردی و کُشتی تمام عشقم را
و کشتن من و قلبم برای تو کم بود
که زجر دادی و دردت ربود حِسَم را
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

آوارگی‌ها، اشک‌ها، دلتنگی‌ شب‌ها، کمی سیگار
با چشم‌های قرمز و بی‌خوابی مفرط، کمی سیگار
با عطر باقی‌مانده و موی تو بر تختم
با این لباس دخترانه، این غزل هرشب، کمی سیگار
با چشم‌هایی که تو را با مرد دیگر دید‌‌
با دست‌های شوهرت، لطفا کمی سیگار ...
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

من بی نگاهِ لطف تو چیزی ندارم
چیزی به‌ جز آه غم‌انگیزی ندارم ...
با چتر رفتم در خیابان‌ها که بی تو
میلی به باران‌های پاییزی ندارم
من نخ به نخ از دوری تو، دود‌ خواهم شد
بعد از تو از سیگار، پرهیزی ندارم
صدبار از چشم تو افتادم ولی باز
جز چشم‌هایت دست‌آویزی ندارم
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

رفتی و بعد از تو هم این درد پایانی نداشت
فصل تلخ برگ‌های زرد پایانی نداشت
قلب من از جان و دل پایت محبت ریخت، حیف
تشنگی با آب خیلی سرد پایانی نداشت
سال‌ها رفته است اما باز هم بر سینه‌ام
عشق تو هرچند غم آورد، پایانی نداشت
#آقای_شاید

متن اخبار جهان شایعه‌ای بیش نبود

دل ندا داد بگویم، خبری جز او نیست ‌.
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

وقتی که دستان تو دیگر مال من نیست
این شهر با یاد تو جای زیستن نیست
دیگر برایم این سفر مقصد ندارد
در آنکه هجرت کرده ترس گمشدن نیست
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

تردید دارم هستی و شکی ندارم، نیستی
حالا چراغ خانه را با مکث روشن میکنم
لیلای شیرین؛ جاذبه، تقصیر چشمان تو شد
سیگارهایم را اگر برعکس روشن میکنم ...
#آقای_شاید

ز خلق، زخم دل خویش را بپوشانید

چرا که مردم این شهر، بانمک شده‌اند
#آقای_شاید

هیچکس هم‌قدمت نیست در این راهِ دراز ...

کوله بردار و به تنهایی خود، عادت کن .
#آقای_شاید

روز اونایی که اگر نبودن، خیلی‌ها بدون لحظه‌ای تردید خودکشی می‌کردند، مبارک.

#آقای_شاید

#آقای_شاید

شاید نوشت
@ranolie

موی مشکی تو را شانه که زد فهمیدم

زلف زلفِ سر من رو به سپیدی رفته
موی مشکی تو خود وزن و غزل بود ولی
رفتی و شعرِ دلم رو به سپیدی رفته
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

از عمق دلم نامه نوشتم که بخوانی
شاید که بفهمی، که بدانی، که بخوانی
شاید که نفوذ کلمه در تو اثر کرد
بر عمق دلت موهبتم را بنشانی
از بس که نبودی قلمم رنگ ندارد
برخیز؛ که بر این قلمم خون بچکانی
از عمق دلم نامه نوشتم که بخوانی
شاید که بمانی، که بمانی، که بمانی ...
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

می‌نشینم پای دفتر، با تو صحبت می‌کنم
شعر! من تنهایی ام را با تو قسمت می‌کنم‌
گاهی از آزردگی، خودکار را می‌گیرم و
خط به خط از مردم دنیا شکایت میکنم . . .
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

وقتی نباشی، زندگی ویرانه خواهد شد
دنیا پس از تو، سخت و بی‌رحمانه خواهد شد
وقتی نباشی، لحن شیرینِ غزل‌هایم
زشت و وقیح و تلخ و گستاخانه خواهد شد
من آشنایی را در این آیینه می‌بینم
بعد تو حتی با خودش بیگانه خواهد شد
وقتی نباشم، آن رقیب ، آن نابلد از تو ؛
شب‌ها برای گریه‌هایت، شانه خواهد شد؟
می‌ترسم از روزی که مرگ و حسرت و اندوه
فرمانروای لحظه‌های خانه خواهد شد
این سرنوشت شوم و منحوسی که من دارم
قطعا برای دیگران افسانه خواهد شد !
دنیا؛ پس از او، با منِ عاشق، چه خواهی کرد؟
با شاعری که بعد او دیوانه خواهد شد . . .
#آقای_شاید

یک ثانیه خورشیدم و یک ثانیه ابرم

تلفیق غم و شادی و دلتنگی و صبرم ...
#آقای_شاید

بگذار که جان در بدن عشق بماند

پنهان مکن از چشم و دلم خرمن مو را
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

غم است حال و هوایم به من کمی برگرد
به قدر بوسه‌ی جزئی، به من کمی برگرد
شب است حال و هوای دلم کمی ابریست
برای بارش بی‌انتها به من برگرد  ...
به سرخی لبت ای یار غار، محتاجم
برای بوسه‌زدن بر لبت به من برگرد .
دلم هوای تو دارد، در این شبانگاهان
برای بوسه به‌ چشمت  به من کمی برگرد
#آقای_شاید

محبوب من ؛

دوستم داشته باش!
جوری که دیگر آرزویی در دلم باقی نماند …
زمان می‌گذرد، خاطرات محو می‌شوند، احساسات تغییر می‌کنند، آدم‌ها می‌روند،
ولی قلب هیچ‌گاه فراموش نمی‌کند …
محبوب من؛
دنیا شلوغ است، و جای خالی، خالی نمیماند …
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

بی آنکه بدانی ز غمم، زود بغل کن
دیر است، نگو کِی، تو فقط زود، بغل کن
شاید که مداوا شود این زخم در آغوش
محتاج تنت هستم و لطفا بغلم کن
گیرم که کسی هست تو را دوست بدارد
آن را تو رها کن و مرا زود بغل کن
من مرد شبم، نور فقط دشمن من بود
دکتر، به من امّید نده، زود بغل کن !
#آقای_شاید

وداع کردی و گفتی خدا نگهدارت.

برای مردن قلبم، وداع تو کافیست . . .
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

مثل روزی که نگفتی به نرفتن، آری !
مثل آن حال و هوای شب و غم، بیداری
مثل زوری شدن، بنده وکیلم؟ آری !
مثل حال بد عشقم نفسم، بیداری ؟
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

نبود در توان من، که بی‌‌تو زندگی کنم
مباد لحظه‌ای به من، که بی تو زندگی کنم
تو رفتی و نگفته ای، شروع میشود غمت
سوال میکنم که من، چگونه زندگی کنم . . .
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

و گهگاه حالم، پریشان‌ترین است . . .
دلم غم‌زده، عاری از شادترین است
گهی پند دهندم که انگور خوب است !
جوابم همین است، دلم تاک‌ترین است .
قلم من زدم، بهر برگشتنت
قلم نزد قلبت بدهکارترین است
اخیرا زدم من به‌‌ دل عینکی
که‌ چشم سر من یقین کورترین است
#آقای_شاید

زلفی که رایگان تو به باد دادی را

عمرم بداده‌ام که ببینم، ولی نشد . . .
#آقای_شاید

طوفان که می‌آید یقین دارم تو در جایی

نشان دادی به یک ابری کمی از زلف‌هایت را
#آقای_شاید

سهم من باشد از این دنیا همین یک‌ جرعه شعر

دربرت نیستم، کنارت نیستم، شعرم چرا.
#آقای_شاید

از دور مرا دید و پس از اخم به طعنه

بوسید لبش را، چه غریبانه شکستم ...
#آقای_شاید

چو خبر از تو ندارم، خبری نیست در عالم

که جهانم به تو محدود و دلم بی‌تو غمین است.
#آقای_شاید

شاید عاشقانه‌هایم‌ را نخوانی‌ و یا بی‌تفاوت رد بشی یا عادی برخورد کنی و سرد ..

ولی بی‌شک!! روزی دخترک نوجوانت....
عاشق دلنوشته‌های مردی خواهد بود
که نمیداند
مادرش لابه‌ لای آن‌ها نفس میکشد.....
#آقای_شاید

تو به مغرورترین حالت ممکن رفتی

من وفادارترین عاشقِ احمق، ماندم . . .
#آقای_شاید

یکی از ممبرام تو کانالش گفته که بالاخره دوران مدرسه‌اش تموم شده ‌و از این بابت خیلی خوش‌حاله.

این دقیقا وضعیت من بود وقتی مدرسم تموم شد، رفتم به چندین سال قبل و کلی خاطرات تلخ برام زنده شد.
تو کل دوران مدرسم فقط یه رفیق داشتم که اصطلاحا تو رگی بود، بهش میگفتم آقای مهدی.
آقای مهدی از دوران مهد با من بود تا دوم دبیرستان.
خیلی بهش وابسته شده بودم، همیشه باهم بودیم، روابط خانوادگی داشتیم، بعضی شبا میرفتم خونشون میخوابیدم و صبح باهم میرفتیم مدرسه، تا اینکه به یک مریضی لاعلاج مبتلا شد و دیگه نیومد مدرسه.
چند هفته‌ای هر از گاهی میرفتم خونشون و میدیدمش، باهاش صحبت میکردم تا دلتنگیمون کم شه اما همینم ازم گرفتن.
خانواده‌ای داشت که همیشه دیگران رو مقصر مشکلاتشون میدونستند، منم از این مسئله مستثنا نبودم و طبق نظر خانوادش مقصر بیماری مهدی من بودم.
رابطمون برای همیشه قطع شد تا اینکه چند وقت پیش از طریق دوستان مشترکی که داشتیم متوجه شدم طی یک سانحه آتش‌سوزی فوت کرد . . .
بعد از مهدی نتونستم با کسی ارتباط بگیرم و تا سوم دبیرستان رو یک نیمکت دو نفره، به تنهایی مینشستم .
اونقدر این مسئله روی من تاثیر گذاشت که سال دوم چندین درس رو تجدید شدم.
چند هفته‌ی ابتدائی سال سوم رو به تنهایی گذروندم تا اینکه با مصطفی آشنا شدم.
مصطفی من رو از شوک نبودن مهدی در آورد و با حرف‌هایی که بهم میزد درد مهدی رو تسکین میداد.
خوبی مصطفی این بود که هیچ‌وقت نخواست به من نزدیک بشه و جای مهدی ر‌و بگیره، انگار اومده بود که فقط حالم رو خوب کنه و .... .
یکی از همین روزا که داشتیم تو حیات مدرسه بازی میکردیم، مصطفی پاش میره روی توپ و میخوره زمین، هیچ اتفاق خاصی نبود که بابتش نگران بشیم اما بعد از این واقعه، یک هفته از مصطفی خبری نبود.
واقعا نگران شدم و رفتم دم خونشون.
پارچه سیاه و خبر فوت نشون از از دست‌دادن رفیق جدیدم میداد.
مادرش که من رو دید، سخت بغلم کرد و میگفت که مصطفی توی خونه همیشه از من صحبت میکرد و یک عطر آمور که ازش مونده بود رو بهم هدیه داد تا همیشه به یادش باشم ...
سال سوم رو هم تنهایی سپری کردم اما تموم نمی‌شد. طوری که حتی تو شهریور و دی هم نتونستم تمومش کنم و مجبور شدم با موسساتی که دیپلم رو با پول میدادن، درسم رو تموم کنم.
آقای شین اگر این متن رو میخونی، بدون که حست رو کامل درک میکنم . . .
حتی بیشتر، حتی تلخ‌تر !
#آقای_شاید
#غرغریات

بیگانه‌ترین غمم شما بودی و آخر

این ضربه‌ی مهلک ز خودی خورد به قلبم
#آقای_شاید

در قلعه‌ی تنهایی خود باخته بودم

امّید خودم را به خدا، باخته بودم
آن‌دم که در آغوش تو آرام گرفتم
بر کل جهان، یک تنه من تاخته بودم
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

من بودم و چشمت به چشم مرد دیگر بود
من بودم و عشقت به کام مرد دیگر بود ...
من بودم و دستان سردت بود در دستم
با یک جهان معشوقه اما دل به تو بستم
من بودم آنجا، بودم آنجا، بوسه را دادی
قاتل تویی وقتی که حکم رفتنُ دادی . . .
من بودم و یک خیلِ نامفهوم نفرت باز
در این میان هم شعر میگفتم برایت باز
من بودم اما یک رقیب بدبدن هم بود
جنگیدم اما مِیل تو در سمت دیگر بود ...
#آقای_شاید

دختر لبخند خداوند است که اگر نبود، نه عشقی بود، نه شعری و نه لطافتی.

امروز در تقویم ملی، روز دختر است. گرچه هر روزِ این تقویم پر است از دخترانی که در عرصه‌های مختلف فرهنگی، هنری، ورزشی، سیاسی و... افتخار آفریدند و روزی را به نام خویش ثبت کرده‌اند اما امروز بهانه‌ایست تا بار دیگر به تمام دختران ایران یادآور شویم که شما مظهر عشق و مفهوم طراوت و تازگیِ این جهان بی‌رمق هستید.
#آقای_شاید

حُرمت آن است، که پیش تو سرم پایین است،

ورنه در شهر به دیوانه‌دلِ شب‌زده شهرت دارم
#آقای_شاید

لب من روی لبت، دست به دامانِ تنت . . .

هی ثنا پشت ثنا عبدِ خودت را دریاب .
#آقای_شاید

رنگ لب‌های تو دنیای مرا رنگین کرد

‌ . ‌. .
و بدون نفست هر نفسی ننگین بود .
#آقای_شاید

اینجا نشد، تهران، سنندج، یا نشد، ایلام

در عمق دریا، در بیابان، بین مردم در خیابان
یک روز از عمرم اگر باقی بماند، عشق
میبوسمت در جای جای این زمین در کشور ایران
#آقای_شاید

بوسیدمت، بوسیدمت، بوسیدمت از دور‌ . . .

این دل برایش فاصله، معنا ندارد .
#آقای_شاید

گفتند حماقت شده این عشق، عجیب است

گفتم که شدیدا به خدا عشق عجیب است
#آقای_شاید

گفتند تنت مامنِ شخص دگری بود

گفتم که تنت حکم دوای دگری بود
#آقای_شاید

گفتند نفس در لب اغیار دمیدی

گفتم که پرستاری و این کارِ طبیب است :)
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

در قلعه‌ی تنهایی خود باخته بودم
امّید خودم را به خدا، باخته بودم
آن‌دم که در آغوش تو آرام گرفتم
بر کل جهان، یک تنه من تاخته بودم
مادر تو نبودی که ببینی پسرت سوخت
وقتی که نبودی، به خدا، باخته بودم
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

من ساکتم اما پراز حرفم تو میدانی
در سینه‌ام دردی نهان دارم ، تو میدانی
چشمم پر از اشک و دلم خون و خودم هق هق
من ساکنم بین غمت، این را تو میدانی
در من کسی مایل به تنهایی است اما خب
من عاشقم، این عشق را تنها تو میدانی
(بعد از تو الکل خورد من را مست خوابیدم)
آوارگی های مرا تنها تو میدانی
از حال من آگاهی اما خب فقط در شعر
دیوانگی‌های مرا دیگر نمیدانی
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

باران زد و نم‌نم به غمت سخت چکیدم . . .
باران؛ به خدا گو که به او سخت رسیدم
اینجا که کسی نیست منم با غم غربت
باران تو بگو من ز نبودش چه کشیدم . . .
شاید که غلط بود و چشمم به خطا رفت
دستش پی دستان دگر، آه چه دیدم ؟!
در باور من نیست تنت مال رقیبان . . .
آرامش من باش که از رفتن تو جامه دریدم
باران زد و نم‌نم به غمم سخت چکیدم
باران زد و از دیدن آن صحنه بُریدم . . .
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

دشمن‌تر از آنم که مرا دوست بدانی
پژمرده‌تر از آنکه؛ تو آبی برسانی
گفتا که مرا هرچه که باشد بپذیری
پرهیز کنم از تو، که آسیب، رسانی
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

خزان به موی تو بند است و از رُخت پیدا
جهان ز چشم تو ایجاد و از دَمت پیدا
تمام هستی و دار و ندار مجنون‌ها
فدای یک نگه از چشم مشکی لیلا
زمین که گرد شده خب یقین دلیل دارد
نگین اهل زمینی به روی دست خدا ...
#آقای_شاید

از خاطرات تلخ

تا کوچه های قهر
از بوسه های سخت
تا عشوه های تو
از گریه های من
آغوش گرم تو . . .
از خش خش و خزان
سرمای دست تو . . .
از شهرک دلم
تا حومه های تو
بولوار صادقی
تا مترو ی بهار
یک شهر خاطره
لعنت، بدون تو . . . !
سیگار میکشم
مشهد بدون تو
قطعا جهنم است . . .
#آقای_شاید

برای قلب خود صدبار میگریم

که ماتم دارد اما بی پناه و بی کس افتاده ...
همان دردی که در درد و غم و ایام تلخ تو
کنارت ماند تا مردی نبیند اشکی از چشمانت افتاده
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

گر میل نداری به وجودم به جهنم
گر دوست نداری که کنارت ..... به جهنم
قلبم که شکست؛ مغز عجب چیز عجیبی‌ست
گفتم که تو را . . . گفت سریعاً به جهنم
تقویم برای من و تو روز ندارد
گر زندگی‌ام شد همه یلدا؛ به جهنم
حالم که خراب است، ببخشید قلم را
خب وزن ندارد غمِ شعرم، به جهنم
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

از عمق دلم نامه نوشتم که بخوانی
شاید که بفهمی، که بدانی، که بخوانی
شاید که نفوذ کلمه در تو اثر کرد
بر عمق دلت موهبتم را بنشانی
از بس که نبودی قلمم رنگ ندارد
برخیز؛ که بر این قلمم خون بچکانی
از عمق دلم نامه نوشتم که بخوانی
شاید که بخوانی و نبندی چمدانی . . .
#آقای_شاید
| .... شاید، نوشت

برای قلب لطیفت دعا نخواهم کرد .

خدا به زخم زبان اعتنا نخواهد کرد ...
#آقای_شاید
| .... شاید، خواند

از عمق دلم نامه نوشتم که بخوانی

شاید که بفهمی، که بدانی، که بخوانی
شاید که نفوذ کلمه در تو اثر کرد
بر عمق دلت موهبتم را بنشانی
#آقای_شاید

پاییزِ سرد تنهایی یا تنهایی سرد پاییزی ؟

نمیدونم فقط میدونم
هم هوا سرد شده
هم تنهایی دارم رو برگا خش خش میکنم
هم چاییم دیگه سرد نمیشه
هم سیگار از لبم نمیوفته
هم شیا خوابم نمیبره
هم موهام دیگه بلند نمیشه
هم نیستی .
که اگر بودی ...
دو تا چایی قند پهلو میریختم تو هم با موهای بلندم بازی میکردی، لبات از لبم نمیوفتاد، تنت کل فصل سرما رو گرم میکرد و دقیقا زمانی که چایی از دهن افتاده بود خوابم میبرد .‌..
#آقای_شاید
-شب بخیر ...

موج‌موهایت مرا غرقم کند در عکس تو

آه از این دوری که درمان میشود با عکس تو
من ندارم ترسی از حرف و حدیث مردمان
لیک می‌گویند مجنون گشته‌ام با عکس تو
در رُخَت آرامشی را لمس کردم من ولی
کی کجا دیدی کسی آرام شود، از عکس تو
من خزان های زیادی را بدیدم یار من
لیک این شاید بهاران میشود با عکس تو
عبدصالح بر خدای خود کند سجده و من
میکنم سجده و میگیرم وضو با عکس تو
#بداهه_نویسی
#آقای_شاید

قسم خوردی که در این غم شریکم میشوی اما

کجا دیدی که آتش را کند خاموش، هیزم‌ها
#آقای_شاید

ذکر شب و روزم شده لعنت به دو چشمت

لعنت به تو و زلف پریشانت و اسمت
لعنت به همان شب که شدم مست و خمارت
از دیده نرفت کاش، رهایم کند عشقت
#آقای_شاید

روزی از همین روزها که تو را ندارم

از همین روزهای دوری‌ و دلتنگی
قلبم، دیگر توان پمپاژ غم‌ها را نخواهد داشت و می‌ایستد.
در رگ‌های من غم‌ تو جاریست .
#آقای_شاید

کوه خشمم تو ولی در پی خاموشی باش

که نگیرد غم نفرت، همه شیدایی را ....
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

باز هم شب آمد و من آمدم
باز هم غم آمد و غم آمد و غم : آمدم !
باز هم تنها زنم بر کوچه های بی کسی
بازهم گردم به دنبال کسی ....
باز هم تنها در افکار خودم
باز هم غمگین در انکار خود ام
شب شده بازامدم از کوچه ی بی مِهری ات
یاد آن شب ها بخیر
یاد آن شب ها که با لبخند تو
سر خوش و‌سر مست با چشمان تو......
عشق من !
تو خوش ترین ایامِمان را پس زدی
تا رسیدم من به اینجایی که تو ....... .
هستی اما در خیال و خواب من
من چه کردم که شکستی بال من ؟
#آقای_شاید

رفتن؟

رفتن چیه؟ موندن خوبه
موندنه که خاطره ساژه
رفتن همش کابوسه، همش غمه، همش دلتنگیه
دکترم میگه که تو رفتی و تموم شدی ولی نه
دروغ میگه، تو اهل رفتن نبودی
تو اهل ساختن بودی
تو از سفر میگفتی، از جهان‌گردی دو نفرمون با یه ون کوچیک که خونمونه
تو تموم نشدی ...
فقط رفتی سفر
برمیگردی
آخه خودت میگفتی اهلی تو ام .
اهلی که از اهلش نمیره، میره؟
رفتن چیه؟
اومدن خوبه
برگشتن خوبه
برگشتنه که زخمارو خوب میکنه
دلتنگیا رو کم میکنه
غما رو محو میکنه
تو فرودگاها، راه‌آهنا آدمای منتظر رو دیدی؟
یه شوق قشنگی تو چشماشونه
روبروشونم یه آدمایی هستن که دارن با عزیزشون وداع میکنند
یه بغض عجیبی تو گلوشونه
رفتن چیه؟
موندن خوبه
شراب رو دیدی؟ هرچی بمونه بهتر میشه
عشقم همینه کهنه‌اش خوبه
قدیمی خوبه
موندنی موندگار میشه و رفتنی از دل میره
بیا به این دکتره بگو که نرفتی و تموم نشدی
هی بهشون میگم هستی، قرص میدن بهم
قرص دلتتگی داریم مگه؟
رفتن چیه
رفتن همش کابوسه، غمه،
دلتنگیه،دلتنگیه، دلتنگیه .....
#آقای_شاید

امروز، در این تاریخ مقدس؛ مراسم خاکسپاری را در قلبم برپا کردم و تکه‌های به جامانده از تو را برای همی

شه در آن، دفن کردم .این خاکسپاری به معنای پایان تو نخواهد بود بلکه ایمان قلبی من این است که روزگاری از رگ‌های من شکوفا خواهی شد.
#آقای_شاید

وسط فصل بهار، ناگهان باد وزید و به پاشد طوفان

آسمان ابری شد، باد و طوفان تشدید، برگ‌ها زرد شدند و درختان عریان ...
وسط فصل بهار من تماشا کردم که خزان شد ناگه ...
مردم اینجا حیران، که چه آمد به سر شهر؟ در این وانفسا، هر کسی بهر دلیلی نگران بود ولی،
من در این همهمه‌ها، من در این پچ پچ مردم، به تو می‌اندیشم، که کجایی اکنون ...
من که در حادثه‌ها پشت تو بودم، این‌بار ....
چه کسی را به اسارت بردی ؟
در دلم حرفی بود که نگفتم هرگز ...
تکیه‌گاه منٍ رنجور تو بودی، تو فقط ...
نه رفیقی نه شفیقی، تو فقط میدانی که دوای دل من چیست، ولی...
بردی از یاد مرا ...
و من اینجا به تو می‌اندیشم ....
هر کسی بهر دلیلی نگران است، تو امروز، کجایی ...
همه‌ی شهر پر از بوی نم باران است و تو امروز کجایی؟
من در این لحظه حسادت کردم،
که چرا باد به موهای تو چنگ انداخته ؟؟
به تو می‌اندیشم .... تو کجایی اکنون ؟
عطر موهای تو در شهر پراکنده شده و طبیعت به تو می‌اندیشد ...
تا که پنهان نکنی لشکر موهایت را حال ما پاییز است ...
#آقای_شاید

از همان ابتدا در کودکی وقتی مادرم با "یکی بود، یکی نبود" قصه‌هایش را شروع میکرد باید میفهمیدم که این

حقیقت دنیاست، تو هستی و دیگری نیست ....
اما چه کودکانه از کنار این جملات رد شدیم
#آقای_شاید

دلِ خود را به چه قیمت به رقیبم دادی؟

ای که عالم به خَم زلف سیاهت نرسد ...
#آقای_شاید

حرمتِ قلبِ ترک خورده را خوب بدان

که پس از آه، دگرگون نشود ایامت
#آقای_شاید

لب بر لبت نهاد و نهادم ضمیر شد

آه از غمت، جوانکِ عاشق، چه پیر شد
دارم برای آمدنت گریه میکنم ...
باز آ که مردِ رو به گلستان، کویر شد
شاید که عشق معجزه کرد و تو آمدی
اما برای دیدن عشقت، چه دیر شد ...
خواستم که ببوسم تورا ولی، لحد نذاشت
سنگی که گفت ولش کن، که دیر شد
تنها کسی‌ که بعد تو با من رفیق بود ...
توله‌سگ‌ یتیم‌ غمت بود، که شیر شد
در سینه‌ام لغات نبودت ردیف شد
اینگونه بود که شعر وجودت، صفیر شد
#آقای_شاید

تنها کسی‌ که بعد تو با من رفیق بود ...

توله‌سگ‌ِ یتیم‌ِ غمت بود، که شیر شد
#آقای_شاید

عاشقی را بی هوس دیدم در این شهر عظیم

منزوی شد چونکه احساس خودش را کم فروخت
#آقای_شاید

بيرون بودم، باران آمد،

ياد تو افتادم...!
رفتم كافه تا زمانى كه بند بيايد،
كافه را كه ديدم،
ياد تو افتادم...!
از روى عادت قهوه اى سفارش دادم،
همين كه آوردنش،
ياد تو افتادم...!
حساب كردم و آمدم بيرون،
دو عاشق را ديدم كه دست در دست هم
قدم ميزدند،
ياد تو افتادم...!
سوارِ اتوبوس شدم،
جاى خالىِ كنارم را كه ديدم،
ياد تو افتادم...!
به ايستگاه رسيدم، پياده شدم...
هنوز باران ميامد...
رفتم به سمت خانه، از كوچه‌ها كه گذشتم،
ياد تو افتادم...!
درِ خانه را باز كردم
،تا صداى پدرم را شنيدم
كه گفت: نگرانت شدم كجا بودى،
ياد تو افتادم...!
به اتاقم رفتم،
خودم را پرت كردم روى تخت و
چشمم به عكس هايمان
كه روى ميز بود افتاد،
ياد تو افتادم...!
بلند شدم، لباسم را دراوردم و آويزان كردم،
جاى خالىِ لباست را كه ديدم،
ياد تو افتادم...!
به سمت كتابخانه رفتم،
كتابى كه برايم خريده بودى
را براى بارِ سوم خواندم...
به صفحه ى پانزدهم كه رسيدم،
گل هاى خشك شده را ديدم و
ياد تو افتادم...!
كتاب را بستم،
چشم‌هايم را روى هم گذاشتم،
خوابم برد و در خواب
ياد تو افتادم...!
من بعد از تو،
هر روز،
هرجا،
هر ثانيه،
با كوچكترين اتفاق،
ياد تو ميوفتم...
اين داستان زندگى‌كردن من بعد از توست!
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

من هرچه که دارم، تو
تو آنچه نداری من
من هرچه نخواهم تو
تو آنچه که خواهی من
دنیا ز نبودت خوش
حالت ز نبودم غم
ایام به کامم شاد
از قند دهانت تلخ
وقتی که تو باشی جنگ
وقتی که نباشی صلح
این نامه که خواندی زود
وارونه‌نمایی بود
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

تبر میزد پیاپی بر درخت پیر احساسم
و من از اشک هر شاخه مجدد، رشد می‌کردم
در آنجا که طلب می‌کردم از چشمش توجه را
به من نه، آب می‌داد بر رقیبک‌های اطرافم
نباشی، من که می‌میرم ولی این را بدان حتما
نباشم سیل خواهدبرد، رفیقک‌های اطرافت
#آقای_شاید
| .... شاید، نوشت

دختر لبخند خداوند است که اگر نبود، نه عشقی بود، نه شعری و نه لطافتی.

امروز در تقویم ملی، روز دختر است. گرچه هر روزِ این تقویم پر است از دخترانی که در عرصه‌های مختلف فرهنگی، هنری، ورزشی، سیاسی و... افتخار آفریدند و روزی را به نام خویش ثبت کرده‌اند اما امروز بهانه‌ایست تا بار دیگر به تمام دختران ایران یادآور شویم که شما مظهر عشق و مفهوم طراوت و تازگیِ این جهان بی‌رمق هستید.
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

از دور مرا دید و تو دیدی که چگونه ...
من خیره به چشمان تو ای یار، نشستم
از دور تو را دیدم و او دید چگونه ...
در سوگ عزاداریت ای یار، چه مستم!
از دور مرا دید و پس از اخم به طعنه
بوسید لبت را، چه غریبانه شکستم ...
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

بیدار شدم از خواب
در یک شب بی‌مهتاب
با حس عطش در دل
با حس غم و بی‌تاب
از پنجره بشنیدم
مردی که سخن می‌گفت
از پنجره من دیدم
آن مرد، که سنگ می‌خورد
دیدم که برون آمد
مردی که کفن‌پوش است
مردی که شده خسته
از پیروی فانوس
آن مردکفن‌پوش از
فانوس تبرا جست
از روی سر خود کَند
برچسب اسارت را
آن مرد رها بود از
هر آنچه که مردم بود
آن مرد فرایی داشت
از هر چه جناحی بود
فریاد شنیدم از
یک قلب پر از نور و
فریاد شنیدم از
یک قلب پر از احساس
فریاد که برخیزید
فریاد از این تکرار
فریاد که ای مردم
فانوس شما هستید
فریاد زد ای مردم
فانوس ضلالت بود
فانوس بلایی بود
بر قلب و دل مردم
هم رهبر فانوسند
هم پیرو فانوسند
مردم همگی ساکت
برچسب به روی سر
ما ساکت و خاموشیم
ما پیرو فانوسیم
با حسرت و با اندوه
از فرطِ تعصب‌ها
او در پی رفتن بود
در حیرت زالوها
آن مرد، که رفت از ده
مردم همه خوشحال و
آن مرد که رفت از ده
مردم همه با ایمان
مردم همه در تکرار
برچسب به روی سر
ما ساکت و خاموشیم
ما پیرو فانوسیم
#آقای_شاید

عشق رازیست میانِ من و تو

که‌ پسِ هر نِگهِ خسته‌، به اغوا رفته ...
#آقای_شاید

هر طایفه دارد از بهاران خبری

جز طایفه‌ی ما که خزان است، هنوز ....
#آقای_شاید

در این سیل غم و طوفانی از ترس و پریشانی؛

دلم آغوش میخواهد، که این طوفان بی‌پایان، سرانجامی نخواهد داشت جز، مرگم، ولی آغوشِ تو بانو، چنان آرامشی را می‌دهد بر من، که محکم مثل سرو و مطمئن مانند موسی، با عصای عشق و ایمانت، علیه موج و طوفان‌ها، پر از انگیزه می‌جنگم و میدانم که پیروز نبردِ سخت، خواهم بود ...
در این طوفانِ بی‌مهری، دلم پاییزِ پاییز است و آغوشت تمام برگ‌هایم را به سبزی میرساند.
من دلم آغوش می‌خواهد، دلم تنگِ بهاران است .
بیا جای تبرها را نوازش کن و دفنم کن مرا در بین آغوشت، که این طوفان مرا نابود خواهد کرد.
#آقای_شاید

بعد از تو، احساسم؛ نسخه‌ای کمتر از چیزی است که با تو تجربه کردم ...

#آقای_شاید

من به این اعتقاد ندارم که آدم‌ها نسبت بهم سرد میشن یا دیگه به هم علاقه نداشته باشن به نظر من آدما فق

ط نسبت به هم بی‌اِعتِنا میشن!
بی اعتناشدن یعنی اینکه تو ذوقشو داشتی که پیام بده؛ زنگ بزنه؛ ولی الان وقتی نوتیف پیامش هم بیاد می‌زنی میره ...
این میشه بی ‌اعتناشدن !
بنظرم بی اعتناشدن خیلی بدتر از دوس نداشتنه..
چون تو دیگه عادت کردی؛دیگه وقتی ذوقشو داشتی نبوده.. حالا دیگه هر وقت باشه و بیاد بی فایده است!
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

در لابه لای عشق های ناگهانی
در لابه لای شور و شر های جوانی
در لابه لای خنده های از سر شوق
در بین گریه‌های مخفی مانده تا صبح
از یاد مبر بود و نبودت با که ممکن شد
از مادرت یادی بکن، تا میتوانی ...
#آقای_شاید

چاره زخمِ عمیقِ درد هایش باشی و

دائما او چسب زخم دیگران باشد، غم است
#آقای_شاید

از این جا که من هستم

تا شما راه زیادی نیست،
می‌آیی؟
#آقای_شاید

دلم پیر و خودم پیر و خدای قصه‌ام پیر است

سرابِ با تو خندیدن، جوان می‌کرد رؤیا را ...
#آقای_شاید

عذابم می‌دهی با رفتنت اما خیالی نیست

لگد بر این جسد محکم نزن،دیگر نیازی نیست
#آقای_شاید

از فَرطِ خوشی بی‌چمدان رفت و در این بین

معشوقه‌ی ما بود، که مالِ دگران شد .
#آقای_شاید

می‌نشینم پای دفتر، با تو صحبت می‌کنم

شعر، من تنهایی‌ام را با تو قسمت میکنم
#آقای_شاید

قدم‌به‌قدم لحظه‌به‌لحظه کنار تو، هر دم

عجیب و معجزه آسا تمام شد، دردم
در آن زمان که نشاندی دو بوسه بر لب من
دگر نماند و کنار رفت از دلم، هر غم
#آقای_شاید

کافه‌ها بیشتر از من، پِی تو می‌گردند

جنس دلتنگی پاییز تفاوت دارد ...
#آقای_شاید

از جان عزیزتَرم ...

چشم‌های من، با همه چشم‌هایی که تو را دیدند فرق داشت .
آخر کدام چشم به وقت دیدنت، از فرطِ ذوق، برق از حدقه میپرانْد ؟
کدام‌ چشم، تنها تو‌ را میدید؟
کدام چشم، به تو لبخند میزد؟
اصلا، تو از کدام‌چشم، دوستت دارم را می‌خواندی ؟
من، با همه‌ی آدم‌هایی که تابه‌حال عاشقت شدند، فرق داشتم ...
چشم‌های من تنها تو را میدید که تو خوبیِ مطلق‌ بودی.
این‌چشم‌ها بسته‌شدند روی تمام بی‌مهری‌ها و پنهان‌کاری‌هایت.
من تا میتوانم فراموش‌ خواهم‌کرد زخم‌هایی که روی وجودم نشاندی،
مبادا روزی‌عشقت از گوشه‌ی چشمَم جاری شود.
#آقای_شاید

بزن لبخند و عکسی از خوشی‌های دروغینت بگیر و ادعا کن حال تو خوب است،

ولی من خوب میدانم که این #پیوند_نفسانی برایت ارمغانی جز غم و افسردگی و قرص‌های گاه و بی‌گاهت نخواهد داشت .
شما، این را بدان #شاید فراموشت نخواهد کرد اما قلب او در این هوای سرد میگیرد...
نمی‌بخشم کسی را که در این قاموس‌نامه واژه ای را بد هدر کرد و به نام حکم آزادی #طلاق آمد به میدان و عجب بزمی به پا کردی ....
عجب عزمی برای قتل روح و قلب و احساس خودت داشتی...
در این میدان جنگ اما بجز احساس و قلب تو، جوانی و تمام عمر من نابود شد اما خیالی نیست...!
زمین گرد است و تاوان میدهی قطعا .
بزن لبخند و عکسی از خوشی‌های دروغینت بگیر و ادعا کن حال تو خوب است...
ولی من خوب میدانم که این #قلب_یخی در فصل سرما عمر خواهد کرد،و با نوری ز مشرق ها به زودی آب خواهد شد
#آقای_شاید

دختر لبخند خداوند است که اگر نبود، نه عشقی بود، نه شعری و نه لطافتی.

امروز در تقویم ملی، روز دختر است. گرچه هر روزِ این تقویم پر است از دخترانی که در عرصه‌های مختلف فرهنگی، هنری، ورزشی، سیاسی و... افتخار آفریدند و روزی را به نام خویش ثبت کرده‌اند اما امروز بهانه‌ایست تا بار دیگر به تمام دختران ایران یادآور شویم که شما مظهر عشق و مفهوم طراوت و تازگیِ این جهان بی‌رمق هستید.
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

برایم بافتی رویا ،به تن کردم
از آن رویا برایم ساختی حسرت ،به سر کردم
برایم جز غم و ترس از نبودت
درد دیگر بود بی معنا ولیکن
ضربه‌های کاری‌ات را من نمک‌ کردم
که تا هستم به یادت باشم و اینطور شد تا من
تمام عمر خود را هی ، هدر کردم ....
برایم خواندی از اِنا وَ لِلّٰه‌ و اِلَیهِ راجِعون اما
برای درد و غم‌هایت همیشه من دعا کردم .....
#آقای_شاید

من خود از‌ بال و پرم ساخته ام‌ یک قفسی

چون در این شهر مرا نیست کسی ، هم نفسی
#آقای_شاید

آن دم که ببینم اثری از رخ دلدار

بی‌مکث ترین بوسه‌ی تاریخ همینجاست
#آقای_شاید

آن دم که لبت روی لبم بوسه نشاند

دلچسب ترین لحظه ی تاریخ همین است
#آقای_شاید

سرش رو گذاشته بود روی پاهام و به چشمام زل زده بود اینطور مواقع من خیلی دست و پام رو گم میکنم و ممکن

ه بی هوا کارایی رو انجام بدم که بیانش با قوانین جمهوری اسلامی در تضاده ، پس مرگ بر شاه .
بهش گفتم‌میخوای برات شعر بخونم‌ ؟
با کلی عشوه و ناز ( که صد البته من فدای اون لوس بازیاش بشم ) گفت ، اگر از همون #شاعر_همیشگی میخونی آره ، بخون ....
گوشیم رو برداشتم و شروع کردم به خوندن شعر ...
وقتی تموم شد گفت واقعا خوش به حال دختری که مخاطب این شعر هاست ، یعنی بیشتر خوش به حال دختری که با یک شاعر تو رابطه است میدونی چقدر لذت بخشه؟؟
اینکه تو اون لحظه چرا توی دلم خندیدم و بعدش حسرت خوردم بماند برای بعد ...
گفتم نه والا ، با شاعری تو رابطه نبودم که بدونم ولی حتما خوبه دیگه‌ چون تو میگی .
تو همیشه خوش سلیقه بودی‌ ، نمونش خود من ....
از اون شبی که براش شعر خوندم‌ دو سال میگذره و خواستم بگم
اینکه با یک شاعری تو رابطه باشی و‌ حتی مخاطب اون شعرها تو باشی ، اصلا لذت بخش نیست !
آخه رفت ...
میدونید چیه ؟
من همون #شاعر‌‌_همیشگی بودم .
هر‌وقت میدیدمش شعرهای خودم رو براش میخوندم ...
یادتونه هم‌ خندیدم هم حسرت خوردم؟
خندیدم چون فهمیدم شعرم رو دوست داشت و حسرت خوردم چون از رابطمون لذت نمی برد .....
#آقای_شاید

آینده‌ی سختی انتظارم را می‌کشد!

و جهان من را در سنی خواهد دید، که در آرزوهایمان تو مال من بودی و ما خوشبخت بودیم ...
هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که در این سن، تو را جایی غیر از آغوشم ببینم!
چه برسد به اینکه کنار دیگری راه بروی!
تصور نمی‌کردم سردی دستانت را به جز آغوش دست‌های من جای دیگری گرم کنی!
چه برسد به این که دست‌های کسی غیر من را بگیری!
و صورتی که باید با لب های من بوسیده می‌شد ...
و موهایی که باید با دست های من بافته می‌شد ...
اما حالا .....
دختری در بغل داری!
و دختری که خونی بجز خون من در رگ هایش جاری‌ست ...
و نگاهی که روزی قرار بود تمامش را من تماشا کنم !
من را تماشا کن
چنان شاهزاده‌ای ویرانه را ...
اطرافم خالیست ...
نه دختری ، نه پسری و نه خانواده ای ...
تعجب می‌کنی!
و من باز زیر لب زمزمه می‌کنم: " ما بر سر آن عهد که بستیم ... نشستیم! "
#آقای_شاید

هر که تو را دید خدایش شدی

سُجده ، عبادت و ثنایش شدی
هرکه نَوایت شنید باز کرد روزه را
هوش خود از دست داد حکم اذانش شدی
#آقای_شاید

من این حرفا حالیم نمیشه !

کی میگه عشق زوری نمیشه ؟
کی میگه رفتنی باید بره ؟
مگه میشه یک نفر رو عاشق خودت کنی بعد پشیمونی بشی ؟
نه تو این مسیر هیچ برگشتی در کار نیست !
باید که باشی .
باید که عاشقم باشی .
حق رفتن هم نداری ....!
#آقای_شاید

آمد که بپرسد ز خدا حال دلم را

گفتش چه عجب‌ آمدی ای یار ، ولی مُرد
#آقای_شاید

به ساز هر که رقصیدم گرفت از من سر سازش

خودم میسازم آن سازی که سازش صد نوا سازد
#آقای_شاید

گفتمش بی من چه حالی میشود این روزگار ؟

خنده های از ته دل را نثارم کرد و گفت
کل آشوب دلت را خرج دنیا کرده ای ؟
تا من اینجا در کنارت مانده ام
حق نداری غم خوری
خوشحال گشتم
دست بر دستش نهادم
گفتمش ای دلبرم !
کل مقصودم ز لفظِ روزگار آن نگاهِ پر ز مهرت بوده است
#آقای_شاید

و‌چه زیباست همان شب که تو ، برمیگردی

بعد آن تلخیِ طولانیِ روز های مدید
بعد اشک های زیاد
بعد دلتنگی و‌ غم های شدید
بعد پرسه زدن و بوسه زدن بر سیگار
آن شب وصل تو را من به عیان خواهم دید؟؟
بعد آن تلخیِ طولانیِ روز های مدید
انتهای شب دلتنگی را ، خواهم دید؟؟
من ندانم‌که تو‌ برمیگردی
یا به فارغ شدن از عشق قدیمیِ خود عادت‌کردی !
گر بیایی ، همان شب ، شب عید من است
شب وصل است
شب عشق است
اصلا شب نیست !
شب به تاریکی و یغما رفته
روز از راه رسید
نور از راه رسید
نوروز‌ ، از راه رسید
شب ، به سوی ، عدمِ خود رفته
آفتاب از لبه ی چشم تو‌ ، از راه رسید
طعمِ خوشْ مشربِ ، لب های تو از راه رسید
رایحه ی عطر تنت ، معدن اکسیژن ، از راه رسید
اما حیییف !
خوش خیالیِ منِ تنها را میبینی؟
مست فکرش شده ام
قاتل جانم شده است
زندگی سخت شده
میگذرد ایامم
با همین ای کاش ها .....
بعد این تلخیِ طولانیِ روزهای مدید
بعد اشک‌های زیاد
بعد دلتنگی و‌ غم های شدید
بعد پرسه زدن و بوسه زدن بر سیگار
مرگ ها ، خوابیدند ....
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

تو از دردِ دلم چیزی نمیدانی
برایت حرف ها دارم ولیکن
شعر هایم را نمیخوانی
به او گفتی که تنها هستی و قطعا
درونِ این دلِ تنهای من ساکن نمیمانی
سوارِ کشتیِ یارت شدی حتما
که دیگر قایقِ درویشیِ من را نمیرانی
خودم با چشم خود دیدم
نگاهِ خالی از احساس و شوقت را
در هنگامی که پرسیدم :
چرا دیگر کنارِ من نمیمانی ؟
زمانی که رقیبم هَمدَمَت گشت و
دگر عطرِ تنت خالی زِ پاکی و نجابت شد
مسیرم کج شد از راهت و پی بردم
چرا دیگر مرا دلبر نمینامی ......
#آقای_شاید

آن موی که بی شانه دلم برد ، خدایا

در محضر اغیار نباشد به تماشا
#آقای_شاید

شب ها میان فاضلاب در معرض بیماری و ویروس ها مشغول کار است

بی ماسک بی دستکش بدون پد بدون پول ، او احتمالا زود میمیرد چرا ؟ چون کودک کار است
#آقای_شاید
|نوشته‌های‌آقای‌شاید

گفتم به دلش راز دلم ، حال خرابم

گفتا ز دلش حال خوشَش ، یارِ قشنگش
#آقای_شاید
|نوشته‌های‌آقای‌شاید

شادیِ پوشالی و لبخندهای زورَکی؟ نوش جان

لبخند من از روی خوشحالی نباشد؟ نه !
همان غم‌ بهتر است ...
#آقای_شاید
|نوشته‌های‌آقای‌شاید

رفع حاجت ز دلم کن که دلم تنگ ترین است

تنها به تماشا نکنم اکتفا ، من را بغلم کن
#آقای_شاید
|نوشته‌های‌آقای‌شاید

غمت چون جامه ای فاخر برای من به تن آمد

منم آن سائل کویت که بی جامه ، غم انگیزم
#آقای_شاید
|نوشته‌های‌آقای‌شاید

#شعرها

#شعرها

وُقوعَت درد ، شروعت درد
تمام تار و پود و رشته هایت درد
دو چشمت درد ، لبانت درد
تمام موجِ موهایت برایم درد
سکوتت درد ، صدایت درد
اشارات نظر یا نامه هایت درد
وجودت درد ، نگاهت درد
کمی تلخ است : حتی خنده هایت درد
یقیناً در مسیر تنها نخواهم بود
ولی تا آن زمان تنهاییِ من ، درد
به من گفتند اشکالی ندارد باز میگردد
ولی ‌دیگر‌ نمیخواهم
تمامِ هِیـبـَت و اصل ِ غرورم درد ...
#آقای_شاید
|نوشته‌های‌آقای‌شاید

سالها بعد...

زمانی که دیگر لا به لای موهای مشکی ات، رگه های سفید موج میزنند
ساعت هفت صبح
برای همسرت کرواتش را تنظیم میکنی و به آشپزخانه میروی.
آن روزها دیگر آنقدر کتاب نمیخوانی، آنقدر نمیخندی، دیگر زیر باران راه نمیروی و برای خودت چیزهای کوچک و قشنگ نمیخری...
احتمالا رویاهایت را برای خانواده ات کنار گذاشته ای و زندگی ات را جوری میگذرانی که شب ها زود بخوابی و صبح ها زود بیدار شوی...
در همان چندین لحظه که در آشپزخانه برای همسرت یک فنجان قهوه درست میکنی،
ناگهان یاد کسی از ذهنت میگذرد!
دیوانه ای از زمان دانشگاهت...
اسمش را هنوز یادت هست، خنده اش، صدایش...
یادت می آید که قهوه اش را تلخ میخورد، مثل خودت!
و تو میان تلخی و شیرینی میمانی،
انتخابت سخت میشود!
دستت را میبری زیر چشم چپت، قطره را به آرامی میگیری و پاکش میکنی، لبخندی میزنی و مثل همیشه برایش شکر میریزی...
همان لبخندت
کافی ست برایم...
#آقای_شاید
|نوشته‌های‌آقای‌شاید

نِگاهَم می‌کنی قلبم، درون سینه می‌لرزد!

نگاهَم کُن، نگاهِ تو به دَردِ سینه می‌اَرزد ...
#آقای_شاید
|نوشته‌های‌آقای‌شاید

#بغض_یعنی

دل من لحظه ای از چشم تو غافل نشد اما
تو کنار دل من در پی چشمش بودی ...
#آقای_شاید
|نوشته‌های‌آقای‌شاید

نفسم بیداری ؟

من سوالی دارم !
من برای دل تو ، کم بودم ؟
#آقای_شاید
|نوشته‌های‌آقای‌شاید

#بغض_یعنی

قلب سردت مال من دستان گرمت مال او
"وقت ندارم " مال من ، امشب کجایی مال او
#آقای_شاید
|نوشته‌های‌آقای‌شاید

#شعرها

#شعرها


بگو جانا ، که بی من خسته ای هردم
به یادم هستی و با گفتنش آرام کن قلبم
بگو از دوری ام قلبت به درد آمد
بگو آرامشت را لحظه ای بی من نخواهی داشت
بگو طاقت نداری و دلت آشوب و چشمانت شده باران
بگو جانا
که بعد رفتنم جایم هنوز در سینه ات امن است
بگو دیگر برایت دوری و دوستی ندارد هیچ مفهومی
بگو از این غم سوری ، از این لبخندِ مجبوری شدی خسته
بگو جانا که من غمگین تر از آنم که نامت را کنم هجی
تمام واژگان این زبان را هم بگویم
لحظه ای از تنگیِ دل را نخواهم گفت
بگو جانا
که عاشق ماندی و آن خانه ی دل را به ناکس یا رقیبانم ندادی و هنوز میلت به دیدارم زیاد است و تنت جایی بجز آغوش من گرمی نخواهد داشت و دستانت .....
تمام راه من ، گم بود و تاریک
حتی ماه هم دیگر نمیتابید و هیچ پایان نداشت شب ها
ولی دستان تو فانوس این بیراهه هایم بود و در سرما برایم حکم آتش داشت
بگو جانا
دلت را به دلم راهی کن و لب بر لبم بگذار و دستم گیر
تا من هم بفهمم زندگانی چیست
بیا جانا بیا جانم به قربانت
بیا تا زنده ام برگرد
بیا تا شعر من قالب بگیرد
وزن های شعر من با رفتنت نابود شد
اما قلم با قلب من در ارتباط است و برایت مینویسم هر چه در قلب است و قلبم گفت تا گویم
بگو جانا ، که بی من خسته ای هردم ....
#آقای_شاید
|نوشته‌های‌آقای‌شاید

گفتی که بیا تا دم رفتن

راز خود را به حضور دل تو فاش کنم !
گوش خود را به لبت چسباندم
تپش قلب مرا حس کردی ، ترسیدی
گفتم که نترس** قلب من ، با تو یکیست
حرف خود را تو بگو تا دلم آرام شود
**گفتی که ببین :
دل من میل به حضورت دارد
دل من دوست ندارد تو نباشی اما
چه بگویم که بفهمی دردم .... ؟
دل من با دل او خوش تر بود
من تو را دوست ولی خب او را
دوست تَرش میدارم ..... :)
#آقای_شاید
|نوشته‌های‌آقای‌شاید

#شعرها

#شعرها

دیدنت حال مرا سخت ، بهم میریزد .....
کاملش ؟
دیدنِ
خنده ی تو
در بغلش
بغض مرا سخت بهم میریزد .....
لب او
روی لبت گریه ی من ،
سویِ چَشمانِ مرا سخت بهم میریزد ....
چه فرقی داشت لب های تو !
قبل و بعدِ لب هایش ....
و این مصرع یقینا رنگ دنیای مرا سخت بهم میریزد
[ - پیک بعدی ....
+ کبدت را بخدا سخت بهم میریزد ! ]
مانده از مصرع قبل :
تو تنت پر شده از بوسه ی من باز لبت ...
گیرِ لب های دگر بود ؟
چرا ؟؟
گفتن مصرع قبل شعر مرا سخت بهم ریخت
چرا ؟؟
پاسخش مصرع بعد ....
همه ی قافیه با عشق بهم میریزد !
دم رفتن تو نگفتی ک دگر باز نمیگردی و من.....

بخدا چشم و در و صبر بهم میریزد....
قبل رفتن به تو گفتم ک خودت ، ساکن قلبم هستی
رفتنت قلب مرا سخت بهم میریزد....
عهد کردی که ‌دهی حکم ابد بر بودن
عهد خودرا تو شکستی و ابد ....
عمر مرا سخت بهم میریزد
#آقای_شاید
|نوشته‌های‌آقای‌شاید

آفرین گفتا به من وقتی که او را گفته بودم :

قلب من از عشق تو لبریز و هوشم از سرم رفت
#آقای_شاید
|نوشته‌های‌آقای‌شاید

#شعرها

#شعرها

از غم دوری جهانم بغض سنگینی گرفت
من نوشتم کاش بودی [ بغض غمگینی گرفت ]
خیسی چشم و نفس تنگی و درد و سرفه ها
ناگهان از بغض ، قلبم دردِ خونینی گرفت
مادرِ خسته دلم حال مرا دید و شکست
کلِ دنیا را جنونِ غرقِ نفرینی گرفت
این جهان جایی برای قلب غمگینم نداشت
ناگهان جانِ پدر را حس بدبینی گرفت
یاد ایام قدیم و یاد عشق و فاصله ...
خانه پیش چشمِ مادر درد دیرینی گرفت
درد دوری تو یک کاشانه را ویرانه کرد...
خنده های برلب من دردِ شیرینی گرفت
اخرین دیدار ما دور از هم و با نامه شد!
من نوشتم کاش بودی [ بغض غمگینی گرفت]
#آقای_شاید
|نوشته‌های‌آقای‌شاید

این جهان جایی برای قلب غمگینم نداشت.......

#آقای_شاید

گریه قاطی شده با شعر کسی نیست فقط

راه احیای دلم را به دوا چاره کند
#آقای_شاید
|نوشته‌های‌آقای‌شاید

#شعرها

#شعرها

قبله و راهِ من ، تویی
حکم جهادِ من ، تویی
رزق سرای من ، تویی
حی علی الصلاةِ من
ساکن موی او ، منم
خنده ی روی او ، منم
مرد نکوی او ، منم
حیف ، که او ندیده ام ....
راه نجاتِ من ، تویی
درد و دوایِ من ، تویی
شوق نگاهِ من ، تویی
عاملِ زنده بودنم ....
درد وجودِ او ، منم
سدِ عبورِ او ، منم
بغضِ گرانِ او ، منم
حَیِّ علی البُکایِ من .....
#آقای_شاید
|نوشته‌های‌آقای‌شاید

بیست سالم شد و از آمدنم دلگیرم

بیست سالم شد و از دست خودم میمیرم
بیست سال است اتاق بستری است
روی تختی که فقط از تو قفس میگیرد
بیست سالم شد و باید نفسی تازه کنم
داستانِ ریه هایی که فقط از تو نفس میگیرد
مرد سیگار فروشِ سرِ بازار عجب خوشحال است
شب به شب بر رفتنت ورد و دعا میگیرد
#آقای_شاید
| نوشته های آقای شاید

نامت آمد کاغذم شد تیره از اشک قلم

نام تو دیوانه کرده حال این کاغذ قلم
قصد برگشتن نداری ؟ من فدای نام تو
تو بیا و پاک کن از دفترم ، اشک قلم
این قلم بعد تو اصلا رنگ شادی را ندید
تو بیا و شعر من باش ، خوب کن حالِ دلم
#آقای_شاید
| نوشته های آقای شاید

از فضای گرم و صمیمانه ی خانواده که طرد شدیم پناه بردیم به سرمای شب ها و خیابان هایی که هیچگاه تنهایم

ان نگذاشتند و سیگاری که در سردترین شرایط روحی قلبمان را گرم میکرد .
جوجه های آخر پاییز را شمردیم و دریافتیم
گاهی سرمای حقیقی انسان را گرم نگه میدارد و گرمای دروغین تو را در خودش ذوب میکند .
پناه بر آغوش های سرد بی ریا ....
#آقای_شاید
| نوشته های آقای شاید

برای ایمان آوردن انسان های جاهل نیازی به شق القمر و در آوردن شتر از میان کوه نبود !

کافی بود تنها چشمانت را نشانشان میدادند تا به نقاشی خدا در بومِ صورتت ایمان بیاورند .
صاحب آن چشم ها لایق پرستیدن است چه برسد به خالق ها .... !
#آقای_شاید
| نوشته های آقای شاید

"کاش از سمت خدا معجزه نازل بشود"

کاش این بغض غم آلود شبی حل بشود
کاش گاهی به من خسته نگاهی بکنی
" که دلم باز دلم باز دلم دل بشود ... "
#آقای_شاید
| نوشته های آقای شاید

نمیدانم برایت شعر میگویم ؟

نمیدانم برایت شعر میخوانم ؟
نمیدانم همانم که تو میخواهی ؟
نمیدانم که مقصد دارد این آغاز ؟
نمیدانم پری داری کنیم پرواز ؟
نمیدانم پری مانده کنم پرواز ؟
نمیدانم کلاغم آخر قصه کجا رفته
نمیدانم که پایان دارد آن آغاز ؟
نمیدانم که باقیمانده ی آن سیب را حوا زند گاز ؟
نمیدانم که شعرم را کنم فاش ؟
نمیدانم که دردم را کنم راز ؟
نمیدانم که اصلا درد من چیست ؟
نمیدانم که من افسرده ام باز ؟
نمیدانم که امشب قرص اعصاب را کنم باز ؟
نمیدانم
شاید مرده ام باز
نمیدانم که پشت پنجره نور است ؟
نمیدانم دوباره شب شده باز ؟
نمیدانم هنوزم که هنوز است
کبوتر با کبوتر باز با باز ؟
#آقای_شاید
| نوشته های آقای شاید

افسوس ، نشد با تو همه خاطره ها را ...

گفتم بزنم قید همه خاطره ها را...
گفتم که بگویم به خودش این گله ها را
دیدم که نفس بند نفس های خودش هست،
باید بکشم درد همه فاصله ها را ...
دیدم همه جا محوتم از من اثری نیست
دیدم همه جا هستی و ماه دگری نیست
دیدی که نوشتم به تو از درد دل اما ...
دیدم به عزیزان گله کردن هنری نیست ...
#آقای_شاید
| نوشته های آقای شاید

شب دل گیر دلم خوب به پایان نرسید

تبِ تن سوز تنم حیف به باران نرسید ...
مانده‌ام تا که نگاهی به منِ خسته کند
انتظارِ دلِ دلگیر ، به جانان نرسید ...
من گرفتار تو‌ام از که به من می‌گویی !
بغضِ جانم خفه کن ، عشق به سامان نرسید
هر چه کردم نشد از دور صدایت بکنم
به تو از قتل خودت قسمت زندان نرسید
#آقای_شاید
| نوشته های آقای شاید

عجب بازیگری بودی به من گفتی منم همدرد

ولی هم زخم بودی هم نمک هم ، درد
#آقای_شاید
| نوشته های آقای شاید

حالم از افسردگی و قرص و دارو هم گذشت ....

گر جان سالم من به در بردم از این دوری
فقط کار خداست .... !
#آقای_شاید
| نوشته های آقای شاید

وقتی که قلم لا به لای انگشت هایم جا میگیرد برای نگارش فقط میتوانم از تو بنویسم و این تنها از دست تو

بر می آمد .
دستانی که روزگاری از لذت قدم زدن های دو نفره ، فنجان های چای دو نفره و بودنت قلم میزدند حال باید از رفتنت بنویسد از نبودن های همیشگی ات ، از بد قولی هایت .
با حسرت از خوب بودن هایت بنویسد که برای دیگری خرج کردی و من مانده ام و بدهی هایم به تمام آدم هایی که بخاطر تو از آنها رد شدم و گذشتم ، حالا که نیستی دست از پا دراز تر برگشته ام و مجبورم با جان و دل طعنه هایشان را بنوشم
این همان جام زهریست که تو برایم درست کردی
#آقای_شاید
| نوشته های آقای شاید

در دلم شادی نیست

به خدا میگویم این اشک ها
کافی نیست
شب و سیگار شدن همدم تنهاییِ من
مستی بعد شراب
کافی نیست
تا کجا باید رفت ؟
به کجا روی زنم ؟
تا تو نگاهم بکنی ؟
من که از بنده ی تو هیچ ندیدم خیری
تو خودت میدانی
تو خودت آگاهی
کمکم کن که غرقِ دنیام
اگر امروز به دادم نرسی
میمیرم
شب تِرا
صبح تِرا
عصر علف
آخر شب ها الکل
و کمی چای
که از در بروند خستگیِ این شب ها
اگر امشب تو به دادم نرسی
میمیرم
کاش به دادم برسی ....
#آقای_شاید
| نوشته های آقای شاید

و آغوش است درمانِ دلی که گاه میگیرد.....

پناه اخرِ قلبم تویی هرگاه میگیرد!
به سمت تو کجا کی باز راهی شد دلِ تنگم؟!
که از بغضِ دلم گاهی دلِ این راه میگیرد!
کجا باید بگردم من به سمت بویی از مویت!
که باران عطر مویت را به خود دلخواه میگیرد!
بغل کن چون جهان دیگر برایم جای امنی نیست!
و آغوش است درمانِ دلی که گاه میگیرد ...
#آقای_شاید
| نوشته های آقای شاید

برای حال خود گاهی دلـم بدجور میگیرد!

شبیه ماهی زخمی، به دریا گور میگیرد!
#آقای_شاید
| نوشته های آقای شاید

خاطرات تو و من؟ قافیه را باخته ام ...

بی تو سیگار و نفس، من ریه را باخته ام ...
#آقای_شاید
| نوشته های آقای شاید

ماه من با چه کسی بود؟! چه باید بکنم؟!

خاطرات و نفس و دود ... چه باید بکنم؟!
#آقای_شاید
| نوشته های آقای شاید

خنده‌ات با دگران دیدم و هی پیر شدم!

من خود از دست دلم سخت زمین‌گیر شدم!
#آقای_شاید
| نوشته های آقای شاید

وسط جمع نگاه کردم و آشوب شدم ...

زخمی از چشم خودش خوردم و سرکوب شدم ...
#آقای_شاید
| نوشته های آقای شاید

رنگ چشمش به دلم تاخت و قلبم لرزید ...

آخرش هم به خودش باخت و قلبم لرزید ...
#آقای_شاید
| نوشته های آقای شاید

پیش هر کس نتوان گفت غم فاصله را ...

پیش هر کس نتوان گفت ز ماهت گله را ...
#آقای_شاید
| نوشته های آقای شاید

شب دل گیر دلم خوب به پایان نرسید

تبِ تن سوز تنم حیف به باران نرسید ...
#آقای_شاید
| نوشته های آقای شاید

از میان همه اندوه به من آمده است ...

دردی اندازهء یک کوه به من آمده است!
#آقای_شاید
| نوشته های آقای شاید

گریه ام مسخره ی کوچه و بازار شده‌است

بیت بیت غزلم دور گلو دار شده است ...
سر من گرم تو بود و تو خودت با دگران
"جانم" ات مال دلم بود؟ دلم؟ یا دگران
#آقای_شاید
| نوشته های آقای شاید

عاقبت یک شب تو از شهر و تنم خواهی شنید

این منِ بیچاره از دردش چه ها هرگز نگفت!
#آقای_شاید
| نوشته های آقای شاید

لب او روی لب یار و سه پاکت سیگار .....

#آقای_شاید
| نوشته های آقای شاید

بودنش لذت بسیاری داشت،

قلب من ماندن دشواری داشت!
زندگی با تن من کاری داشت!
از تنم کل تنم کم شد و رفت!
#آقای_شاید
| نوشته های آقای شاید

بعد او خانه تب و سوزی داشت،

خانه‌ام صد غم دیروزی داشت،
عمر من گریه و دلسوزی داشت،
تا قیامت کم و مبهم شد و رفت!
#آقای_شاید
| نوشته های آقای شاید

مثل یک شعر هواداری داشت ...

چون وزیری یل و درباری داشت
آخر از غصه‌ء غم باری داشت
مزرعه بر حَصَلَش سَم شد و رفت!
#آقای_شاید
| نوشته های آقای شاید

خنده‌اش ناب ولی دردی داشت

قصه اش آدم نامردی داشت
روح زخمی تن شبگردی داشت
بر تنم‌ زلزله ی بم شد و رفت ...
#آقای_شاید
| نوشته های آقای شاید

بغض مغموم ولی پیری داشت

قلب او قصه ‌ی دلگیری داشت
غره ای چون غضب شیری داشت
از جهانم چو خوشی کم شد و رفت
#آقای_شاید
| نوشته های آقای شاید

دیده ی ابری و بارانی داشت

مثل پائیز زمستانی داشت
گریه اش حالت ویرانی داشت
بی توجه شدم و کم شد و رفت!
#آقای_شاید
| نوشته های آقای شاید

دوستت دارم و باید به تو اثبات کنم

که همین جمله دلیل نفس من شده است!
#آقای_شاید
| نوشته های آقای شاید

همه ، دار و ندار ِ این دل ِ تنها شده چشمات

همه ، امید مرد خسته و تنها شده چشمات
پناه لحظه های غربتِ جمعْ
پناه تک‌ تک‌ ثانیه های ماتم و درد
پناه بی پناهی های دلگیر همین شب ها ،‌ شده چشمات
#آقای_شاید
....!

لب به لبم ، لبان تو

سر به سرم ، هوای تو
در به در از نوای تو
مستیِ جاودانه ام
#آقای_شاید
... !

چه کسی میداند

که در آن حادثه ی تلخ
چه در دلها بود ؟
چه کسی گفت
که آن پیر درخت
در دلش ماند
که یک بارِ دگر
به نصیحت بگشاید زبان را و بگوید که آتش
ز همین چوب به پا افتاده !!
چوب کبریت اگر میدانست
که قرار است شود قاتل همجنسِ خودش
باز هم وسوسه ی جعبه ی کبریت موثر میبود؟
و لبش را به لب جعبه ی کبریت
میداد؟
#آقای_شاید
..... !

من مالکم وقتی تو مِلکی

من فاعلم وقتی تو فعلی
من عاشقم اما تو عشقی
من تسبیح اما تو ذکری
من خوب اما خب تو بِکری
من قله ام اما تو کوهی
من یک درخت اما تو جنگل
من قطره ی آبم ، تو دریا
من جان اما خب تو جانان
من یک کویر اما تو باران
من رنگ مشکی تو ولی رنگین کمانی
من شهرِ کوچک تو ولی کل جهانی
من یک گلِ کوچک تو اما لاله زاری
من عاشقم اما فقط وقتی تو عشقی
من شاعرم اما فقط وقتی تو شعری .....
#آقای_شاید
.... !

دل من تنگ و کسی هیچ به دادم نرسید !

آه از این عشق که آغوش تو را کم دارد ...
#آقای_شاید
... !

مثل حالِ بَدِ " عشقم؟ نفسم؟ بیداری ؟"

مثل زوری شدنِ "بنده وکیلم؟ آری!"
#آقای_شاید
... !

غلط است هر چه گویم !

و غم است هر چه گویی
و چه خوب ، اگر که باشی
چه محال خنده داری ..... !
#آقای_شاید
..... !

دل من تنگ و نفس کاش به دادم نرسد!

یا تو باشی و دلم عشق تو را تن بکشد!
#آقای_شاید

من مرگِ یک خشابم

در تیر های رگبار
من اشک یک تفنگم
در دست های سردار
من ماتمِ گلِ سرخ
در جیبِ یک کشاورز
من میوه ی سرابم
در حنجرِ بیابان
من ناله های یک سنگ
بر شیشه های خانه
من مادرِ سیه پوش
در آرزوی کودک
من حسرت دو کودک
در آرزوی مادر
من دست های زخمی
من شونه های خسته
من پُر زِ التماسم
در جنسِ کودکِ کار
من پاکبان بد بو ( شرمندگیِ شاعر .... )
من یک اضافه کاری
در برگِ این خزانم !
من اشکِ یک نظامَم
در قالب هدایت
در ابعاد دینی
در حسرت عدالت
من یک جوان بیکار
در مرز افسردگی
دارای فوقِ لیسانس
در اقتصادِ بیمار
#آقای_شاید

نِگاهَم می‌کنی قلبم، درون سینه می‌لرزد!

نگاهَم کُن، نگاهِ تو به دَردِ سینه می‌اَرزد ...
#آقای_شاید

دالِ این مصرع دلالت بر دلم دارد

که دل نامش نهادیم و دگر دل نیست
باران است
که هر دم از شبِ تاریک تا صبحِ زمین دیوانه میبارد ....
#آقای_شاید

و‌چه زیباست همان شب که تو ، برمیگردی

بعد آن تلخیِ طولانیِ روز های مدید
بعد اشک های زیاد
بعد دلتنگی و‌ غم های شدید
بعد پرسه زدن و بوسه زدن بر سیگار
آن شب وصل تو را من به عیان خواهم دید؟؟
بعد آن تلخیِ طولانیِ روز های مدید
انتهای شب دلتنگی را ، خواهم دید؟؟
من ندانم‌که تو‌ برمیگردی
یا به فارغ شدن از عشق قدیمیِ خود عادت‌کردی !
گر بیایی ، همان شب ، شب عید من است
شب وصل است
شب عشق است
اصلا شب نیست !
شب به تاریکی و یغما رفته
روز از راه رسید
نور از راه رسید
نوروز‌ ، از راه رسید
شب ، به سوی ، عدمِ خود رفته
آفتاب از لبه ی چشم تو‌ ، از راه رسید
طعمِ خوشْ مشربِ ، لب های تو از راه رسید
رایحه ی عطر تنت ، معدن اکسیژن ، از راه رسید
اما حیییف !
خوش خیالیِ منِ تنها را میبینی؟
مست فکرش شده ام
قاتل جانم شده است
زندگی سخت شده
میگذرد ایامم
با همین ای کاش ها .....
بعد این تلخیِ طولانیِ روزهای مدید
بعد اشک‌های زیاد
بعد دلتنگی و‌ غم های شدید
بعد پرسه زدن و بوسه زدن بر سیگار
مرگ ها ، خوابیدند ....
#آقای_شاید

وقتِ تماشایِ تو هَرجا شود،

کــوکْ تَرینْ ثانیه‌ی ساعَتم!
#آقای_شاید

آشفته در راه گلویش بود،

بغضی که هر شب تازگی میکرد!
در فکر پایانش نبود آن مرد،
او داشت باز هم سادگی میکرد!
از چشم زخمی میچکد اشکش
او مرد این بازی نبود انگار
او مرد بود هرگز نمیدانست،
انها دو رنگند و حسود انگار!
**
باید دورنگی را کند بیدار
دنیا به او هرگز نمی بازد
با سادگی های دلش باشد،
این زندگی هرگز نمی سازد!
#آقای_شاید

یک نفر نیست رهی رو به دلم باز کند!

یا که اشفته شدم شادی ام آغاز کند!
ماه من نیست و انگار که دنیا خالیست!
خسته ام کاش صدایی به من آواز کند!
خسته باشی و نفس در سرت آوار شود!
یک نفر نیست برایت خوشی اعجاز کند!
خسته باشی و دلت مرگ بخواهد اما
مرگ هی ناز کند ناز کند ناز کند!
خسته باشی و غمت حال تو را درک کند
کاش این واهمه ها غم به دلم راز کند!
در دلم درد شدیدیست و انگار کسی
در جهان نیست که عشقی به من ابراز کند!
می سرایم غزلی مرگ بیاید اما
مرگ هی ناز کند ناز کند ناز کند!
#آقای_شاید

تو خودت مرد شدی

با قلمت پرت شدی
گر چه که از عالمیان طرد شدی
ماندی و یک رنگ شدی
رنگ مشکی شده ای
فاتح یک قلب شدی
عشق به تو جان داد و
وارث یک درد شدی
درد دوری و کمی دلتنگی
نکند پا بکشی
خسته شوی
مثل همه خالی و چندرنگ شوی
نه !
تو بمان ، ثابت باش
تو بمان ، عاشق باش
که تویی چاره ی این دوریه تلخ
تو اگر طرد شدی
باقلمت پرت شدی
ماندی و یک‌رنگ شدی
وارث یک ‌درد شدی
عاشق و یک دل شده ای
خسته نباش
پیر مشو
خانه ی دلگیر مشو
تو بمان شوق بیار
از دل او ، عشق بیار
تو بمان ، باران باش
یکدفعه رگبار ، بیار
بعد باران تو بیا
قوس پس از باران باش
تو بیا رنگ‌بزن
بر دل این دخترِ سرد
تو بمان
ناز بکش
مالک تو ،
مریمِ توست
تو بمان
مریم ، هست ......
گر‌چه که دلگیر است او‌
تو بمان از دل او‌ ، بیرون کن
هر چه نفرت مانده
تو بمان عشقش کن
تو بمان
عاشق باش ....
#آقای_شاید

از دیده برون رفتم

از مهر سرازیرم
از سینه برون جستم
فریاد ، که بی قلبم
در نطفته خفا گشتم
پیچیده ترین مبهم
ساکت شدم و بی حرف
فریاد ، لسانم کو ؟
از خشم سرازیرم
از سنگ لبالب ، من
نفرت به درون آمد
هیهات ، شدم‌ خسته
آن دوست به کجا آمد
یارم به کجا رفته
افسرده در عُزلت من
فریاد که #مریم کو؟
#آقای_شاید

قصه ی تلخ مرا خوب بخوان ماه دلم ...

درسِ این قصه همین است بمان ماه دلم ...
شب دل گیر دلم خوب به پایان نرسید
تبِ تن سوز تنم حیف به باران نرسید ...
بعد هر بیت نفس بر سرم آوار شده‌است
چه بگم حضرت عشقت چقدر خار شده‌است
پیش هر کس نتوان گفت غم فاصله را ...
پیش هر کس نتوان گفت ز راهت گِله را ...
سرِ من گَرمِ خودم بود، صدا کرد مرا ...
رفت و با خود همه ام برد، گدا کرد مرا !
رنگ چشمش به دلم تاخت و قلبم لرزید ...
آخرش هم به خودش باخت و قلبم لرزید ...
#آقای_شاید

بغض من گریه ی تو ، روی لبم سیگاری...

فندکم، فندک تب دار... پیامی بنویس...
#آقای_شاید

باختم کوچه و بازار به من میخندید

پشت من پنجره، دیوار، به من میخندید
یک گلو بغض و هوا درد شده در ریه ها
سوختم فندک تب دار به من میخندید
#آقای_شاید

میدانی

درد همین است
همین که کسی را دوست داریم و نمیگوییم
همین که کسی دوستمان دارد و نمیگوید
درد هایمان بزرگتر شده
وقتی مجبور شده ایم به خاطر همین لال بودنهایمان کنار کسی باشیم که دوستش نداریم
و درد هایمان بزرگتر و بزرگتر شده اند
آوار شده اند
بر سر دنیا
وقتی که دنیا پر شده از این زندگیهای به ظاهر شیرین
قلبهایی پر از عشق خاک خورده و افسرده
دنیا پر شده از دوستت دارم های اجباری
درد همین است
#آقای_شاید

یه زن ارزششو نداره وقتتو براش بذاری

باید زندگیتو براش بذاری …
#آقای_شاید

شاید که خدا بر دل سنگش نظر انداخت...

شاید که پسندید منِ پیرِ جوان را...
#آقای_شاید

بکش آن قلب بی خود را

برایت درد سر دارد
تو اینجا خون دل خوردی
غرورت چه؟ اثر دارد؟
#آقای_شاید

آشفته در راه گلویش بود،

بغضی که هر شب تازگی میکرد!
در فکر پایانش نبود آن مرد،
او داشت باز هم سادگی میکرد!
از چشم زخمی میچکد اشکش
او مرد این بازی نبود انگار
او مرد بود هرگز نمیدانست،
انها دو رنگند و حسود انگار!
#آقای_شاید

برایش حرف ها دارم فقط باید خودش باشد!

تمام شعر و احساسم برای او که مقصود است!
#آقای_شاید

داستانی ادامه دار ، اما

در پی جمله های پایانی
خسته از غصه های بی پایان
خسته از قصه های ناکامی
در پی راه خویش میگردم
بین این موج های طوفانی
#آقای_شاید

بعضی وقتا حس می کنی

هیچی حالتو خوب نمی کنه .....
همون وقتایی که دلیل حال خوبت
حالتو بد می کنه !
#شب_نوشت
#آقای_شاید

از من سوال میکند که چرا سیگار میکشی

پاسخ در آن زمانیست که فراموش کردی ام
#آقای_شاید

ارزو میکنم هر لحظه تورا باز تورا ...

از خدا خواسته‌ام لحظه آغاز تورا ...
به کسی من ندهم رشته‌ای از موی تو چون
می‌نهم بر دل خود همچو که یک راز تو را ...
می‌نوازم رخ تو رشته‌ی جادوی تورا
می‌کنم فخر و همی میکنمت ناز تو را ...
شده ام شاعر و دل می‌برم از دلبر خود
خوش به اینم شده‌ام عشق غزل ساز تورا ...
تو که خود ماه‌منی، شاعر و شعر و غزلی
آرزو میکنم هر لحظه تو را باز تو را ...
#آقای_شاید
#بداهه

گذشت هر چه که بوده امان ز آغوشت

که‌پاک‌میکند از دل تمام غم ها را
#آقای_شاید

حالم رو فقط نقطه چین های بعدِ جمله های ناتموم میتونند بفه‍مند

#آقای_شاید

زِ منِ پیر دگر مهر و وفا حاجت نیست

در جوانی حاجتم بود و شکستند قلبم
#آقای_شاید

درد من نیست ، دگر یادم نیست

نام زیبای جهانم ، که جهنم شده است
تب من نیست ، دگر تابم نیست
اشتیاق دل من ، کور تر از بوف شده
سویِ من نیست ، دگر اشکم نیست
شده ای یوسف و چشمم همه یعقوب شده
آتشم نیست دگر ، قلمی دستم نیست
هشتمین مصرع شعرم ، پَرِ قُقنوس شده
#آقای_شاید

و‌چه زیباست همان شب که تو ، برمیگردی

بعد آن تلخیه طولانیه روز های مدید
بعد اشک های زیاد
بعد دلتنگی و‌ غم های شدید
بعد پرسه زدن و بوسه زدن بر سیگار
آن شب وصل تو را من به عیان خواهم دید؟؟
بعد آن تلخیه طولانیه روز های مدید
انتهای شب دلتنگی را ، خواهم دید؟؟
من ندانم‌که تو‌ برمیگردی
یا به فارغ شدن از عشق قدیمیه خود عادت‌کردی !
گر بیایی ، همان شب ، شب عید من است
شب وصل است
شب عشق است
اصلا شب نیست !
شب به تاریکی و یغما رفته
روز از راه رسید
نور از راه رسید
نوروز‌ ، از راه رسید
شب ، به سوی ، عدمِ خود رفته
آفتاب از لبه ی چشم تو‌ ، از راه رسید
طعمِ خوشْ مشربِ ، لب های تو از راه رسید
رایحه ی عطر تنت ، معدن اکسیژن ، از راه رسید
اما حیییف !
خوش خیالیه منِ تنها را میبینی؟
مست فکرش شده ام
قاتل جانم شده است
زندگی سخت شده
میگذرد ایامم
با همین ای کاش ها .....
بعد این تلخیه طولانیه روزهای مدید
بعد اشک‌های زیاد
بعد دلتنگی و‌ غم های شدید
بعد پرسه زدن و بوسه زدن بر سیگار
مرگ ها ، خوابیدند ....
#آقای_شاید

‍ زیبا ترین چشمان شهلا را تو داری

گفتار شیرین و فریبا را تو داری
بی تا ترین بیتای در عصر و زمانی
یک لنگه بر روی زمین آیا تو داری ؟!
مانند سروی راست قامت ، دلربایی
بالا ترین اندام زیبا را تو داری
اصلا به دل بد رَه نده!خوش دل ترینی
هر خوشکلی در کل دنیا را تو داری
این مصرعِ آخر تَهِ حرفُ ، حقیقت
تو بهترین یار جهان ، ما را تو داری


#آقای_شاید

از همه چیز سخت تر همین تظاهر کردنه

وانمود کردن ب اینکه ازین بدترم میتونست بشه ولی خب نذاشتن بشه
ناراحت نیستم نه!
بیشتر تو این سردرگمی دارم دست و پا میزنم نمیدونم باید چیکار کنم ..
این دودای خاکستری سیگار ک دورت حلقه میزنن...مثه میله های زندانن
تو سرم اون حِسِ سنگینو دارم هنوزم..
فقط دلم میخواد بدونم چرا نشد ک خوب بشع..؟
تقدیر این بود؟!
مگه نمیگن تقدیر دسته خودِته؟!
من اینو نمی خواستم....
بازم غرق میشم تو سکوت سنگین قلبم...!.
#آقای_شاید

آینده‌ی سختی انتظارم را می‌کشد!

و جهانی که من را در سنی خواهد دید، که قبلا و در آرزوهایمان تو مال من و ما خوشبخت بودیم ...
هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم در این سن، تو را جایی غیر از آغوشم ببینم! چه برسد به اینکه کنار شخص دیگری راه بروی!
تصور نمی‌کردم سردی دستانت را به جز آغوش دست‌های من جای دیگری گرم کند! چه برسد به این که دست‌های کسی غیر من را بگیری!
و صورتی که باید با لب های من بوسیده می‌شد ...
و موهایی که باید با دست های من شانه می‌شد ...
دختری در بغل داری! و دختری که خونی بجز خون من در رگ هایش جاری‌ست ...
و نگاهی که روزی قرار بود تمامش را من تماشا کنم!
من را تماشا می‌کنی! چنان شاهزاده‌ای ویرانه را ...
اطرافم خالیست ... نه دختری هست نه پسری و نه زنی ...
تعجب می‌کنی!
و من باز زیر لب زمزمه می‌کنم: " ما بر سر آن عهد که بستیم ... نشستیم! "
#آقای_شاید

دیدَمَت، دیدَنِ تو حالِ مَرا ریخت به هم!

رَفتَنَت با دِگَری، فالِ مَرا ریخت به هم!
مَن تَماشاگَر جَشنی که عروسَش تو شدی ...
کورم و خنده‌ات اَحوال مرا ریخت به هم!
در تماشای لباسی که عروسش تو شدی ...
لب و چشمانِ تو اقبال مرا ریخت به هم
شهری از دیدن تو، دست بُریدند اما ...
رفتنت، خاطر امثال مرا ریخت به هم!
خاطرش در دل من بود و خودش با دگران،
آسمان بود و غمش بال مرا ریخت به هم!
دم عیدی دل من تشنه ی دیدار تو شد
دیدنت با دگری، سال مرا ریخت به هم!
بار دیگر که ببینم به خودت خواهم گفت
ماه من، رفتنت احوال مرا ریخت به هم!
#آقای_شاید

"خواستَـنَت"

شعـری ست که
مُدام قَـلبم برای مَن؛
عاشـقانه میخواند...!
#آقای_شاید

"در راهِ برگشت"

اگر خیابان را اشتباه نـــروی
تا تهِ این خیابان را بی هدف
قدم نــزنــی...
پس یعنی حَواست هست...
پس یعنی هنوز یـــار را
نبــوسیده ای...!
#آقای_شاید

شهریارا اگر که میبودی

تمام طبع تو میشد
به وصف سوره ی مریم! ....
شهریارا اگر که میدیدی
کمی از زلف هایش را
تماما دست میبودی
به جنگ تارهای مو .....
شهریارا شراب چشمانش .....
شهریارا نگاهِ دستانش .....
شهریارا خراب و مستم من ....
شهریارا دلِ پریشانم ....
شهریارا شبْ ، شبِ قدری بود
شهریارا اَحیای عشقم من
دست هایش را دورادور
شهریارا گرفتم و ذوق مرگم من
شهریارا اگر که میدیدی
کمی از چهره ی اورا
یقینا میسرودی :
نه خدا توانمش خواند
نه بشر توانمش گفت
و قسم بر خدایت
که خدا توانمش خواند .....
#آقای_شاید

منحنی شد لب تو ، خنده نشست بر لب تو

زنده شد حال دلم ، آواز برافکندم و مستم ز همین خنده تو .
#آقای_شاید

شیب خط قائم و مشتق و این دیفرانسیل

کد نویسی های پی در پی برای آب و‌ گل
درک‌ هاب و رک ، سویچ و‌ آی پی و این چرت ها
تبدیل مبنا و کَش ، ثُبات و سخت افزارها
صبح ها در دانشگاه و عصر ، در پارک ها
پرسه ی طولانی تا فردوس بعد از درس ها
از پرستش در درون تا حرف های طنز من
از لغات عاشقانه تا نفهمی های تو
تک تک‌ ثانیه هایت را ، خریدار ، منم
تک تک این ها بهانه های باهم بودنم
تک تک دوستت دارم های این دنیا ، منم
من تمام وقت خود را با تو هی سر میکنم
من کنار تو خودم را هی مجسم‌میکنم
من همینم و همینم و همینم و همین
دوستم داری‌ و‌ دوستت دارم و‌ قصه ، همین
#آقای_شاید

آنکه روزی طلب عشق ز قلبم میکرد

عشق دیگر ، بگرفتش و فراموشم کرد
#آقای_شاید

در اولین نگاهت ، دل بردی و نماندی

من ماندم و شب و غم ، در آرزوی رویت
#آقای_شاید

مرد ها گاها بتی مغرور واقع میشوند

تا که پیدا شود از راه کمی ابراهیم
#آقای_شاید

شما در برابر حرف هایتان مسئولید ، همانطور که بابت حرف هایی که نزدید مسئولید !

شما در برابر جانم گفتن هایتان یا نگفتن هایتان
در برابر چشم‌ گفتن هایتان یا نگفتن هایتان
بابت بله گفتن هایتان یا نگفتن هایتان
مسئولید !
شما بابت چشم هایی که برای مراقب از خودتان گفته اید ، باید احساس مسئولیت کنید .
زمانی که نام شما را بر زبان می آورند ، مسئولیت بله گفتن به آنها که غریبه اند و مسئولیت جانم گفتن به آن که علاقمند شماست ، بر دوشتان است ‌. مبادا از زیر بار لین مسئولیت فرار کنید!
جانم نگفتن به آشنا همانقدر دردناک است که به رهگذری جانم میگویید ‌.
شما در برابر تک‌تک‌ حروفی که باید کنار هم بچینید و بر زبان بیاورید مسئولید .
#آقای_شاید

مات و مبهوت نگاهی

میزند لبخند ، گاهی
اشک میریزد کماکان
بعد اشعار پناهی
حیرت آور بود نگاهش
سالها تنها و بی یاور
برایش باورش سخت بود
من ، اینم که میبینم ؟
بدون لحظه ای غفلت
بهمراه پشیمانی
مصصم گونه و خوشحال
بست چشم های خیسش را
به دنیای خیالاتش که شد وارد
ازین دنیای معکوس شد خارج
آدمک رفت
اما فکر او ، جایی
میان تلخیه افکار این مردم
میان هجمه ای ، انگار
گیرافتاد ، اما رفت
خودش را کٌشت اما رفت
کمی بالا ، کمی بالاتر از مردم
همانجایی که آغاز تولد هاست
آنجا که بشر آزاد و بی پرواست .
تصمیمش به ماندن یا که رفتن بود ،
دل او در پی بود و نبودن بود ،
هر آنچه بود ، اما رفت
به بالا رفت
دل را کند ،
بدون قِید و بی بندِ زمانه
خودش را پرت کرد از آشیانه
دلش آرام بود اما خیالش
صحنه ای از گردش طوفان
تمام ۱۸ سالش ، به چشمش آمد و
میدید ، همه ضربه زدند و رفته اند حالا
به پاسِ پشت پر خنجر
برای تهمت و حیله
برای بخشش و ماندن کمی دیرِ
دلارام پر کشید و رفت .....
اما جای او در قلب ما باقسیت ....
#آقای_شاید
برای دلارام 😞

هى گفتم مخدر نريز تو اون چشمات

درصد الكل نگاتو نبر بالا
هى گفتم وابستم نكن به بودنت
بعد ميميرم تو خمارى اگه يه روز نباشى.
گوش ندادى
الان جونم ،روحم ،تنم ،قلبم
درد ميكنه ..!
هر روز كه ميگذره
بيشتر خمارى نگاهت
منو خرابم ميكنه
+ببین منو
-جان
+سيگار دارى ؟
#آقای_شاید

غرق در تماشای چشم هایش میشوم تا حدی که سوختن انگشتانم از سیگار ، یاداورِ نبودنش میشود‌ ....

#آقای_شاید

گفت لعنت به این دنیا که شکستن دل آدما پیگرد قانونی ندارد ، گفتم ، شکستن دل پیگردی ندارد ....

دوایی هم‌ندارد .....
تنها درد دارد....
دردی‌ که از سیگاری به سیگاری دیگر منتقل میشود .....
#آقای_شاید

با من از طبیعت های بکر و ستاره های‌چشمک‌زن در شب و نور مهتاب و تمام زیبایی های این کهکشان سخن نگویید

!
من چشمهایش را دیدم .....
#آقای_شاید

میبینی رفیق روزگار‌ عجیبی شده است ....!

همان که زمانی ‌مانع سیگار کشیدنم میشد باعث شده ‌تک تک نفس هایم بوی اُوِردوزِ نیکوتین بدهد‌.....
#آقای_شاید

قبل از رفتنش التماس کردم خواهش کردم تمنا کردم ، نه که بماند نه !

او دلش بند دیگری بود ....
از او خواستم مرا هم کامل ببرد
مرا هم تمام کند ....
سیگار را تا نیمه نباید کشید باید تمامش کرد .....
#آقای_شاید

#شعرها

#شعرها

من در میان این شعر ، مشغول گریه کردن
او با به غیر من ها ، سیگار پشت سیگار
او با به غیر من ها ، شاداست و هیچ‌ انگار
من غرق در خیالات ، سیگار پشت سیگار
من غرق در خیالات ، با خنده و تبسم
عکس های او در آغوش ، سیگار پشت سیگار
عکس های او در آغوش ، اشک های من به ناچار
میریزد و نبیند ، سیگار پشت سیگار
دلخوش به این پیام ها ، امید دارد این من
برگشتنش به زودی ، سیگار پشت سیگار
در لحظه ای بگوید ، با خود که ای دل آرام
ما را کسی است عاشق ، انگار ها نه انگار
آن لحظه کو بیاید ، من غرق در نگاهش
آن حرف های بسیار ، سیگار پشت سیگار
تکه کلام من بود ، چشمان تو خدایم
نشنید او کلامی ، سیگار پشت سیگار
آن لحظه کو بیاید ، میگویمش که ای جان
دیر آمدی تو بسیار ، سیگار پشت سیگار
دیر آمدی تو بسیار ، من در کفن نهفته
حالا بکش تو بی من ، سیگار پشت سیگار
#آقای_شاید

روزگاریست که مارا نگران میداری

مُزدِ پُر کردن تنهایی تو ، حالِ خرابم شده است.
#آقای_شاید

مثل سیگار موندم بین دوتا انگشتت...

نه منو میکشی،نه خاموشم میکنی...
فراموش کردی دارم میسوزم...؟
#آقای_شاید

اعتیادم به سیگار ،

از اولین باری که‌کشیدم نبود !
از اون لحظه ای بود که آرومم میکرد .
#آقای_شاید

سیگار را دیده ای ؟

برای اینکه حالت را خوب کند ، باید کام های سنگینی ازش بگیری !
اگر استفاده نکنی ، میسوزد و تمام میشود
عشق ها هم همین طور هستند ،
استفاده نکنی ،
میسوزد و تمام میشود !
#آقای_شاید

لذت بخش تر از خوردن تیکه آخر پیتزای داداشت که تو یخچال مونده و هیجان آورتر از خودِ آدرنارلین و مُسَک

ِن تر از خودِ ژلوفن و مُخَدِر تر از شیشه و اعتیاد آور تر از سیگار و شوق آور تر از وقتی که اولین بَچَت به دنیامیاد ،
لحظه ایه که اسم زندگیت میاد رو صفحه گوشیت .
#آقای_شاید

سلام دوست من 🙂

اینجا تو میتونی
از طریق لینک زیر به صورت غیر مستقیم بهم پیام بدی و خوشحالم کنی 🥲
https://t.me/SendHarfBot?start=texttome
یا با هشتگ‌های
#شعرها #غرغریات #نامه‌ها
نوشته‌های #آقای_شاید رو بخونی
یا اگر حوصلت سر رفت، بری تو لینک‌ زیر بازی کنی!
https://game.zamandev.ir/

پایان دفتر

محسن زمانی